4 هزار دقیقه تنفس در میان اجساد شهدا
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از مرآت؛ یک علی آباد است و یک آقا سید مصطفی؛ هر جا کاری لنگ بماند و دستی طلب یاری کند؛ بی‌درنگ  آدرس سیدِ طالبی شهر را جلوی پایش می‌گذارند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرآت,

 اعتبار علی‌آباد است و میراث‌دار پدری که درهمان بزنگاه جوانی عطای مادیات و حساب و کتاب را به لقایش بخشید و اسطوره گذشت و اخلاصِ  پسران بامرامی شد که هر کدامشان در حوالی سنگرهای دیروز، پشت ردیف شمشادها قد علم کردند!

,

راهی شدن به جبهه در گرماگرم زوزه‌ی خمپاره بعثی‌ها

, راهی شدن به جبهه در گرماگرم زوزه‌ی خمپاره بعثی‌ها, راهی شدن به جبهه در گرماگرم زوزه‌ی خمپاره بعثی‌ها,

 داداشی‌ها خیلی زود و به محض اینکه ترم‌های وطن‌پرستی و دفاع از انقلاب را سر کلاسِ  معرفتِ  پدر پاس کردند راهی جبهه شدند؛  درست  در هنگامه‌ی بارش آتش جنگ و در گرماگرم زوزه کشیدن‌ِ خمپاره‌‌ی بعثی‌ها.

,

 البته رسم همه جوانمردان  دیروز همین بود  که سر فصل‌ جوانی‌شان را یا در نمکزارهای فاو و رملستان فکه و سه راهی خونین خرمشهر و شلمچه سپری کنند یا  قرارگاه‌شان عملیات  بدر و  والفجر ۸ یا محرم و مرصادهایی باشد که با شور حماسه‌شان  مزدورهای دیکتاتور بعثی به درک واصل شدند.

,

از عواید مأنوس‌ شدن جوانان دیروز با پیراهن های خاکی جبهه  و کلاشینکف‌ها  همین بود که امروز  وطن ، موطن اجانب نباشد.

,

سید علی‌آباد کتول و حبس یک سنگر جوانمردی در سینه

, سید علی‌آباد کتول و حبس یک سنگر جوانمردی در سینه, سید علی‌آباد کتول و حبس یک سنگر جوانمردی در سینه,

از آقا سید مصطفی علی آباد کتول هر چه بگوئیم کم گفتیم ؛ رزمنده‌ای که عمری به رسم تواضع، یک سنگر جوانمردی  و ایثار را در سینه حبس کرد تا مبادا  تعبیرهایی ناجور، وصله‌‌ای شود به آن همه خلوص نیتش .

,

حالا هم با همان روحیه شهادت طلبی و ایثار به جای پذیرفتنِ سمت‌های مختلف و تکیه به صندلی‌های ریاست که البته او را می طلبیدند؛ در چند نهاد به صورت داوطلبانه خدمت می‌کند ؛ بهزیستی، کمیته امداد، دادگستری و… البته با عنوان نماینده افتخاری.  مسئولیت  هیأت رزمندگان شهرستان ، مدیرعامل مؤسسه خیریه صاحب الزمان و خادمی مسجد جامع علی آباد کتول هم

,

گوشه‌ای دیگر  از خدمات افتخاری و داوطلبانه‌ی این سید علی آباد کتول است.

,

«جاروکش سنگرهای جبهه بودم »

, «جاروکش سنگرهای جبهه بودم », «جاروکش سنگرهای جبهه بودم »,

حالا هم که به صد اصرار و ادله خواهان بازگویی خاطرات روزهای جنگش شدیم، سند افتخار همرزمانش را رو می‌کند اما برای خود عبارت «جاروکش سنگرهای جبهه» را به کار می‌برد تا به خیال خودش قانع‌مان کند به کمرنگی نقشش در آن ایام!

,

اما هر چه بود از بین فلش بک‌های مرور خاطراتش که می‌کوشید تا  نامی از خود نبرد ما هم کوشیدیم به رسم ادای دین ، گوشه‌ای از رشادت‌های آن ایامش  را در قالب یک گفتگو به بند واژه‌ها بکشانیم . 

,

روایت سقوط فاو و اعزام نیروهای پشتیبان /  رد خشم در زوزه‌‌هایِ «خمپاره زمانی»

, روایت سقوط فاو و اعزام نیروهای پشتیبان /  رد خشم در زوزه‌‌هایِ «خمپاره زمانی», روایت سقوط فاو و اعزام نیروهای پشتیبان /  رد خشم در زوزه‌‌هایِ «خمپاره زمانی»,

 از خط به اندیمشک رسیدیم ساعت حدود 23 شب بود که خبر سقوط فاو را آوردند، حجم آتش عملیات والفجر ۸ نفس بچه‌ها را بریده بود. شدت جراحت همرزمان و تصویر دست و پازدن‌شان از خاطرمان محو نمی‌شد و تا رسیدن به مقر، این خون بود که از دیدگان ‌مان می‌بارید.

,

چاره‌ی کار این بود که دوباره به خط نزنیم،  اما نیروی پشتیبان بودیم و پشت بچه‌هایِ خط به ما گرم بود. با  همان نفس‌های  سوخته، دوباره با گردان زرهی به منطقه بازگشتیم. خط آتش شدید بود و  منطقه مملو از بوی ناامنی.

,

آرپی‌جی زن‌هاشان در کمین نشسته بودند و تله‌های انفجاری فعال‌تر از همیشه بود . با هر خیز کوچکی که می گرفتند این بچه‌های جبهه‌ی انقلاب بودند که با رمز «یا زهرا»  رستاخیز به پا می‌کردند. تا  جان در بدن داشتیم نقطه‌های هدف‌شان را کور کردیم، رد خشم‌شان  را در زوزه‌های «خمپاره‌زمانی» می دیدیم که از زمین و آسمان بر سرمان آوار می‌شد.

,

 صدای مهیب موج انفجار توپ‌ عراقی‌ها و موج تن‌های بی‌سر

,  صدای مهیب موج انفجار توپ‌ عراقی‌ها و موج تن‌های بی‌سر,  صدای مهیب موج انفجار توپ‌ عراقی‌ها و موج تن‌های بی‌سر,

تا فهمیدند معادله نظامی شان را بر هم زدیم ؛ تک‌تیراندازهاشان  فعال شد. به رسم همیشه،  مزدور بعثی همین که احساس خطر می‌کرد هر چه در بساط داشت رو می‌کرد. دوباره آتش خشم شعله کشید .گلوله پشت گلوله و در یک آن، این طرف صدای مهیب موج انفجارِ و آن سوتر موجی از  تن‌های بی‌سر که  فوج فوج  فریاد بریده «یا حسین» سر می دادند. آتش خون‌باری به راه انداختند  آشوبی در منطقه به پا شد. با موج یکی از انفجارها  به شدت به هوا پرت شدم و دیگر چیزی نفهمیدم …

,

۷۲ساعت جسمم بین اجساد شهدا بود/ جنازه‌ای که تکان می‌خورد!

, ۷۲ساعت جسمم بین اجساد شهدا بود/ جنازه‌ای که تکان می‌خورد!, ۷۲ساعت جسمم بین اجساد شهدا بود/ جنازه‌ای که تکان می‌خورد!,

 بعد از موج آخرین انفجار توپ عراقی‌ها، ازآنجایی که من هم علائم حیاتی نداشتم با پیکر دیگر شهدا و  با خودروی انتقال اجساد به اهواز منتقل شدم. امواج حاکم بر فضا را خیلی خفیف حس می‌کردم؛ مثل تکان خوردن‌های خودرواما خیلی نامحسوس و گذرا.

,

 محوطه‌‌ای از مجتمع شهید بقایی اهواز مخصوص اجساد شهدا بود؛  پیکر شهدا و جسم بی روح من به این مکان منتقل شد؛  سنگینی دست  یک رزمنده‌ی شهید  روی سینه ام را حس کردم.

,

 به خاطر ندارم آن لحظه چه گذشت اما صدای جیغ بلند  و پشت‌بندش  فریادی به نشانه کمک به گوشم خورد  که به همکارانش گفت:  این «جنازه تکان می‌خورد».  جنبش دست و پاهایم یکی از عوامل بیمارستانی را متوجه وضعیتم کرد؛  او مضطرب پا به فرار گذاشت و درخواست کمک کرد . نیروهای امدادی  به سرعت به محوطه مجتمع آمدند و به بیمارستان فاطمه زهرای شهید بقایی منتقل شدم پزشک به سرعت معالجه‌ام را آغاز کرد .

,

خط یک خط شکن کم دارد/ ۷۲ ساعت از آن یکشنبه گذشته بود

, خط یک خط شکن کم دارد/ ۷۲ ساعت از آن یکشنبه گذشته بود, خط یک خط شکن کم دارد/ ۷۲ ساعت از آن یکشنبه گذشته بود,

گنگ و مبهوت بودم بین آن جمع ناشناس.

,

عملیات؟  بچه‌ها؟ امشب خبر سقوط فاو را آوردند من باید در منطقه باشم. ترکشی که به گردن دوست همرزم اصابت کرد نگذاشت قدم از قدم بردارد. من  اینجا چه می‌کنم؟ به پزشکی  که بارها  از من پرسید امروز چند شنبه است؛ همین‌ها را گفتم. تقویم روبرویش بود. امروز یکشنبه است. خط ، یک خط شکن کم دارد. بگذارید بروم . این‌ها را پشت سر هم تکرار می‌کردم. فارغ از اینکه ۷۲ ساعت از آن یکشنبه گذشته بود...

,

جای خالی مردان بزرگ در این روزهای ملتهب

, جای خالی مردان بزرگ در این روزهای ملتهب, جای خالی مردان بزرگ در این روزهای ملتهب,

سید مصطفی سکوت عمیقی  کرد ؛ منتظر بودم تا بغض خفته‌ در گلویش  زودتر بشکند تا ادامه قصه ایستادگی و استواری مردان دیروز وطنم را بشنوم چقدر جایشان امروز و در هیاهوی این روزهای ملتهب خالیست!

,

قصه عاقبت به خیری برادر کوچکتر

, قصه عاقبت به خیری برادر کوچکتر, قصه عاقبت به خیری برادر کوچکتر,

این قصه را به سرانجام نرسانده از عاقبت به خیری  داداش کوچکش سید مرتضی می‌گوید که همیشه  از او یک قدم جلوتر بود.

,

داداشِ دو سال کوچکترم  همیشه یک قدم از من جلوتر بود درانفاق ، ایثار ، اخلاص و  جوانمردی که پیشتاز بود و به گردش هم نمی رسیدم … اما اینجایِ کار انتظار دیگری از او  داشتم  هر چند در این بزم  قصه نوبت نیست...

,

شب قبل از عملیات و در گوشی‌های سید مرتضی با رفقیش/ خبر شهادتت را بیاورند رفیق!

, شب قبل از عملیات و در گوشی‌های سید مرتضی با رفقیش/ خبر شهادتت را بیاورند رفیق!, شب قبل از عملیات و در گوشی‌های سید مرتضی با رفقیش/ خبر شهادتت را بیاورند رفیق!,

سید مصطفی  به  فلسفه‌ی حق بزرگتر و کوچکتری  که بین او و برادرش رعایت نمی‌شد کمی خرده گرفت و در حالیکه به تقدیر داداش کوچکش غبطه می‌خورد اینگونه از ماجرایش گفت:  سید مرتضی آرپی‌جی زن بود؛ عملیات والفجر ۴ را در پیش داشتند ؛ شب قبل از عملیات معمولاً بچه‌ها برنامه  خداحافظی داشتند ؛ فضای حاکم  هم  تلفیقی از غم و شادی بود و  بازار  طلب حلالیت داغ. نوشتن وصیت‌نامه و توصیه‌ به نزدیکترین دوستان هم معمولاً در شب قبل از عملیات مرسوم بود.

,

زمزمه‌های سید مجتبی با دوستش آن شب کمی طولانی شد. رزمندگانی که از دور آن دو را می‌پائیدن  به مزاح و جد برایش طلب شهادت کردند. نفر سومی  با خنده به آن دو نزدیک شد و گفت: خیلی درگوشی می‌گویی مرتضی! اینبار حتما در تیررسی !خبر شهادت را بیاورند رفیق.

,

رزمنده‌ای که انبار مهمات دشمن را لو داد/  آر‌پی جی زن وسط جوی خون!

, رزمنده‌ای که انبار مهمات دشمن را لو داد/  آر‌پی جی زن وسط جوی خون!, رزمنده‌ای که انبار مهمات دشمن را لو داد/  آر‌پی جی زن وسط جوی خون!,

 فردای آن روز سید مرتضی عازم میدان می‌شود؛ باز هم با حجم وسیع آتش عراقی ‌ها مواجه می‌شوند. هنگام عملیات وقتی متوجه پاتک دشمن می‌شوند رزمنده‌ها را برای کمین، سه قله به جلو می‌فرستند؛ انبار مهمات دشمن توسط  آرپی‌جی زن آن عملیات لو رفته بود و  آن رزمنده همانجا جلوی انبار مهمات دشمن نشست. آتش خشم‌شان شعله ور شد . دوباره  معادلات‌شان به هم خورد از این رو دور تا دور قله را با موشک و خمپاره محصور کردند. تانک‌های‌شان  بی‌هدف نشان می گرفتند و دوباره جوی خون راه افتاد اینبار اما  آرپی‌جی زن عملیات والفجر ۴  وسط جوی خون بود...

,

دوباره سکوت سید مصطفی یک مکث طولانی و ادامه ماجرا ...

,

 بازگویی نحوه شهادت آرپی جی زن قهار برای فرمانده لشکر/ رزمنده بی خبر از سکوت معنادار فرمانده ...  

,  بازگویی نحوه شهادت آرپی جی زن قهار برای فرمانده لشکر/ رزمنده بی خبر از سکوت معنادار فرمانده ...  ,  بازگویی نحوه شهادت آرپی جی زن قهار برای فرمانده لشکر/ رزمنده بی خبر از سکوت معنادار فرمانده ...  ,

جانشین فرمانده یکی از عملیات‌ها بودم. بی‌سیم‌چی صدا زد با فرمانده مقر کار دارند. در نبودِ فرمانده سپاه ، جانشینش بودم .

,

صدای گرفته‌ای از آن طرف خط گفت: می‌خواهم از نحوه شهادت دوستم  بگویم و وصیتش را باید بشنوید ؛ این شهید را باید از گنبد به مینودشت بیاوریم تا کنار همرزمش شهید صفاری دفن شود؛  رفیقِ همسنگرم  شبِ  قبل از عملیات،  نحوه شهادت و موقعیت  زمان و  مکانش را به من اعلام کرد.

,

فرمانده می‌شنوید؟ آرپی جی زن شجاع مان  قهار بود انبار مهمات دشمن را لو داد.

,

آن رزمنده  بی‌خبر از سکوت معنادارم  هی می‌پرسید : فرمانده می‌شنوی؟ به شهید سید مرتضی طالبی الهام شد که در عملیات والفجر۴ شهید می‌شود. امروز خانواده‌اش برای شناسایی می‌آیند فرمانده  وصیت دوستم ...

,

به رزمنده آن طرف بی‌سیم چیزی از نسبت خودم با دوست شهیدش نگفتم اما باید می‌رفتم برای شناسایی هویت.

,

رد سید مجتبی را در عرش دیدم/  سری که سودای شانه داشت  در غم هجران داداشی!

, رد سید مجتبی را در عرش دیدم/  سری که سودای شانه داشت  در غم هجران داداشی!, رد سید مجتبی را در عرش دیدم/  سری که سودای شانه داشت  در غم هجران داداشی!,

سید ولی‌الله هنوز به گنبد نرسیده بود. باید رسم برادر بزرگتری را به جا می‌آوردم . برای شناسایی پیکر سید مرتضی راهی گنبد شدم . دوستش گفته بود باید به مینودشت برگردد و کنار رفیق شهیدش دفن شود  رد سید مجتبی آن مخلص بی ادعا  را در عرش دیدم...

,

ما سینه زدیم و بیصدا باریدند

,

از هر چه که دم زدیم آنان دیدند

,

ما مدعیان صف اول بودیم

,

از آخر مجلس شهدا را چیدند!

,

چقدر آغوش سید ولی الله برادر ارشدم را می‌خواستم ، پس کی می‌رسد؟ هر بار که برای دیدن‌شان به  مرخصی می‌رفتم او و سید مرتضی به فاصله چند روز پس و پیش به منطقه اعزام می‌شدند. آن روز سرم سودای  شانه‌ای را داشت  تا  برای التیام هجران داداشی به او تکیه کنم اما  باید می‌رفتم سردار منتظر بود؛ یکی از ادوات مهم جنگی تعمیر می‌خواست...

,

جاماندگانِ یک فصل بی تکرار/ ازکه بشنویم اتفاقات ماورایی آن روزگار را؟

, جاماندگانِ یک فصل بی تکرار/ ازکه بشنویم اتفاقات ماورایی آن روزگار را؟, جاماندگانِ یک فصل بی تکرار/ ازکه بشنویم اتفاقات ماورایی آن روزگار را؟,

آقا سید مصطفی را به زور به آن روزها برده بودیم اما باز هم تعلل می‌کرد در ذکر خدمات آن روزهایش. تواضع نقطه اشتراک همه رزمنده‌هاست. روحیه عجیبی دارند؛ ایثار خود را پنهان می‌کنند و گذشت و اخلاص دیگری را برجسته؛  اما چه برهان و دلیلی بالاتر از اینکه بازگویی این خاطرات اثباتی است بر این حقانیت که حماسه بزرگ انقلاب با جاری شدن سیلاب خون رقم خورد. ما نسل‌ جامانده از  یک فصل بی تکراریم. از که باید جویای  اتفاقات استشثایی و ماورایی روزگاری شویم که قرنی را تکان داد ؟

,

غول‌های آهنی روزهای حماسه را چه کسی تعمیر می کرد ؟/ تِکنسین اُپتسک واژه ناملموس این روزها

, غول‌های آهنی روزهای حماسه را چه کسی تعمیر می کرد ؟/ تِکنسین اُپتسک واژه ناملموس این روزها, غول‌های آهنی روزهای حماسه را چه کسی تعمیر می کرد ؟/ تِکنسین اُپتسک واژه ناملموس این روزها,

 چرا باید واژه تکنسین اُپتیک برای ما واژه غریبی باشد که  به زور  داده‌های  وب و  سرچ‌‌ در گوگل به یک تعریف ناملموسی از آن برسیم ؟  اصلا  نسل تکنولوژی باید بدانند  غول‌های آهنی روزهای حماسه چگونه و به دست چه کسی تعمیر شد.

,

به هر ترفندی که بود از سید مصطفی خواستیم بگوید قصه طلب  سردار و تعمیر ادوات جنگی چه بود و او 

,

با ذکر این بیت که:

,

 «چهار موج غم زهر سو در میان دارد مرا

,

چون خسی میدان و سرگردان به دریا مانده‌ام » گشاده‌رویی را  چاشنیِ خصلت‌های ممتاز دیگرش کرد و ادامه داد : من جزئی  کوچک از  آن دریای خروشان ایثار بودم؛ خدمتی نکردم که در سینه محبوس بماند؛  جامانده کاروان را چه به اعتراف خدمات!

,

از آرپی‌جی زنی تا پیوستن به دانشکده زرهی‌ها

, از آرپی‌جی زنی تا پیوستن به دانشکده زرهی‌ها, از آرپی‌جی زنی تا پیوستن به دانشکده زرهی‌ها,

در جبهه از آرپی‌جی‌زنی شروع کردم تا فرماندهی گردان موتوری .بعد به گردان زرهی‌ها پیوستم؛ فرمانده گردان موتوری ترابری سنگین لشکر ۲۵ کربلا بودم و در واقع تکنسین کل وسایل جنگی یا به عبارتی الکترو اُپتیک بودم!

,

روزگاری با سید ولی‌الله در تعمیرگاهی کار می‌کردیم و دست به آچار بودم این پیشینه باعث شد چند باری که توپ و تانک‌ها دچار مشکل شد را در جبهه تعمیر کنیم و کم‌کم خبره شدیم .

,

زمانی که فرمانده گردان ترابری بودم یکی از ادوات جنگی دچار نقص فنی شد یکی از سرداران خواستند آن دستگاه را تعمیر کنم؛ تعمیر کردم و آن سردار از فرمانده خواست به دانشکده زرهی بپیوندم و به عنوان تکنسین اُپتیک خدمت کنم. از آن پس در همین حرفه خدمت کردم.

,

قصه مؤذنی که اذانش ناتمام ماند!

, قصه مؤذنی که اذانش ناتمام ماند!, قصه مؤذنی که اذانش ناتمام ماند!,

اینبار که ما سکوت کردیم آقا سید مصطفی دستی پیش گرفت و گفت:  حالا که ما را به روزهای جنگ بردید می‌خواهم برگی از  تلخ‌ترین خاطرات  آن  روزها را رو کنم .صحنه‌ای که با مظلومیت یک رزمنده تؤام  شد و حالا که هر گلبانگ لااله الله  از مناره و گلدسته برمی‌خیزید خاطره آن روز برایم زنده می‌شود  ...

,

 صحنه هایی که زیاد در جبهه  تکرار شد

,

در جبهه آن چه که پرتکرار است دیدن  صحنه های به خون غلتیدن شهداست و منِ جامانده، زیاد با این صحنه مواجه شدم، در عملیات‌های متعدد، دو نیم شدن شهدا را دیدم ، جدا شدنِ سر از تن،  بدن‌های قطعه قطعه شده. حتی گلوله‌هایی را به چشمم دیدم که از مقابل دیدگانم عبور کرد و به قلب همرزمانم اصابت کرد. اما قصه این مؤذن و  اذان  ناتمامش  هر بار  آتشی می‌زند به جانم .

,

سید علی اصغرِ مؤذن؛ شلیک موشک و اذان ناتمام …

, سید علی اصغرِ مؤذن؛ شلیک موشک و اذان ناتمام …, سید علی اصغرِ مؤذن؛ شلیک موشک و اذان ناتمام …,

کنجکاوانه منتظریم  بشنویم این قصه تلخ را اما، صدای سید مصطفی برای دقایقی قطع می شود؛ اینبار  دیگر خبری از  بغض‌های تلنبار شده در جریان گفتگویمان نبود. آن چه که در ادامه به گوش می‌رسید صدای  هق هق های مردی بود  که  تا دقایقی پیش  راوی ماجراهای عجیب بود و برای همه آن چه که گفت فقط بغض کرد اما به اینجا که رسید خودش  شکست. دیگر صدای آقای  مصطفی بریده بریده می‌آمد . هر بار نفسی تازه می کرد تا قصه اذان نیمه تمام آن موذن را بگوید اما  غمی  که از این ماجرا بر جانش مستولی می‌شد اجازه نمی‌داد قصه را تمام کند.  آن چه که  از میان گفته‌های منقطع‌اش دستگی مان شد: «سید علی اصغر نامِ مؤذنی بودُ، هنگامه‌ی  اذانُ و شلیک موشک و تکه‌های بدنی  معلق در هوا ....» لااله الله...

,

و چه قدر تلخ که این قصه  هر روز برای این مرد  تکرار می شود ...

,

 گفتگویمان رابه اتمام می‌رسانیم  به احترام مؤذنی که قصه‌اش از زبان سید مصطفی  ناتمام ماند.  فقط در دلم مرور می‌کنم: ای کاش  حکم بی مسئولیتی ما  از جنس موشک‌هایی نباشد که به سمت ایمانی شلیک شود و اذان‌هایی را نیمه تمام بگذارد …

,

یادمان باشد که ما خون داده ایم

,

یک بیابان مرد مجنون داده ایم

,

یادمان باشد پیام آفتاب

,

دست نااهلان نیفتد انقلاب

,

انتهای پیام/

]
آتش خشم شعله کشید. گلوله پشت گلوله و در یک آن، این طرف صدای مهیب موج انفجارِ و آن سوتر موجی از تن‌های بی‌سر که فوج فوج فریاد بریده «یا حسین» سر می دادند.