سفری به دالان بهشت با پای دل+تصاویر
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صبح لارستان ، با هم به زیارت همه قهرمانان وطن می رویم؛ نه با پای بدن بلکه با پای دل. همرزمان و جانبازان ۸ سال دفاع مقدس را روی چشم گذارده و در برابر  تک تک سرداران شهید تمام قد ایستاده و ادای احترام می کنیم و  این زیارت مجازی را به همه دوست داران شهدا پیشنهاد می کنیم، به خصوص افرادی که سعادت زیارت آن وادی مقدس را نداشته اند، باشد که مورد رضای پروردگار شهدا قرار گیرد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, صبح لارستان,

 "إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى"   سوره طه آیه 12
همانا این منم پروردگار تو، پس نعلین خود (از پاى) برکن، زیرا تو در وادى مقدس طوى هستى (و جایگاه مقدس را با کفش آمدن نشاید)-- ترجمه : آیت الله مشکینی

1)  طلائیه عجب طلائیه 
بعد از عبور از پاسگاه شهابی به طلائیه می‌رسی و شاید تو نیز مثل آن هزاران نفری باشی که کفش‌هایت را از پایت در می‌آوری و روی خاک شوره‌زار و شورآفرین طلائیه قدم می‌گذاری. 


روبرویت معبر و محور بچه‌های گردان یا مهدی (عج) است که در عملیات خیبر خاک طلائیه را با خون سرخ خویش معطر کردند و آن‌سوتر حرم شهدای گمنام است. در کنار این حرم بود که دست مبارک سردار لشگر امام حسین (ع) شهید خرازی از پیکر جدا شد.

 
در نقطه غروب خورشید، جزایر مجنون شمالی و جنوبی قرار دارد که با حرم شهدا حدود هشت کیلومتر فاصله دارد. پایین‌تر که می‌روی به سه راهی شهادت می‌رسی، نقطه اتصال زمین و آسمان.
 

دو مرحله بچه‌ها به این سه راهی زده‌اند که هر بار با توجه به شرایط خاص منطقه و آب‌گرفتگی وسیعی به نام هور که در حال حاضر خشک شده، نیروهای ما موفق به تصرف آن نمی‌شوند که آثار به جا مانده از نبردهای دلیرانه در سه‌ راهی شهادت بستری می‌شود از عرش خدا که پیکرهای بی‌جان و نیمه‌جان نیروهای اسلام را در آغوش گرفته است تا آن که در مرحله سوم این مأموریت، شهید خرازی و یارانش آماده نبرد می‌شوند. سخن ماندگار خرازی در شب حمله، مرحله سوم عملیات را با شب عاشورا پیوند زد. خرازی آن شب گفت: «امشب شب عاشوراست، نماینده امام از ما خواسته در طلائیه وارد عمل شویم. ما با تمام توان به دشمن خواهیم زد. هر کس می‌تواند، بماند و هر کس نمی‌تواند، برود»
آن شب بچه‌ها عاشورایی جنگیدند. شهید میثمی درباره آن شب می‌گفت: «کسانی که آن شب در طلائیه بودند اگر در کربلا هم بودند می‌ماندند.»
آن شب بوی دود و خون و آتش با فریاد الله‌اکبر نیروهای اسلام و عجز و ناله عراقی‌ها در هم آمیخته بود. دشت طلائیه مانند آتش گداخته فوران می‌زد. هیچ کس باور نمی‌کرد کسی بتواند در این حجم آتش زنده بماند. عده‌ای از بچه‌ها در جزایر مجنون منتظر پیوستن نیروهای کمکی بودند؛ سه راهی شهادت می‌شود آسمانی‌ترین نقطه زمین و عروج از خاک تا عرش خدا. در یک نبرد مردانه خط دشمن شکسته می‌شود و دشمن ناجوانمردانه و با شقاوت تمام سلاح شیمیایی به کار می‌گیرد و صحنه عصر عاشورا در طلائیه تکرار می‌شود. آنگاه که بچه‌ها زیر باران آتش از شکستن خط ناامید شده بودند و دشمن با هر سلاحی مقاومت می‌کرد، پشت بی‌سیم صدایی فریاد زد: از آقا اباالفضل (ع) مدد بگیرید. یکباره فریاد «یا اباالفضل» در خط پیچید و دشمن به زانو درآمد و علمدار این عملیات (شهید خرازی) در طلائیه دستش از تنش جدا شد.


شهدای ارجمند لار که در طلائیه به شهادت رسیده اند :
عبدالعلی لاری ، جهانگیر شیردم
,
,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
 
, ,
,
,
, ,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,

2) فکه و کانال کمیل ؛ عطشگاه شهیدان 

,


فکه یادآور نام چهار عملیات است: والفجر مقدماتی (بهمن ۶۱)؛ والفجر یک (فروردین ۶۲)؛ ظفر چهار (تیر ۶۳)؛ و عاشورای سه (مرداد ۶۳) فکه روایت سرزمینی است که رمل‌های آن پیکر خونین بسیاری از عزیزان این سرزمین را کفن شده است.
این روایت ساده و مختصری است از منطقه فکه که احتمالا یا رفته‌ای یا قرار است بروی و ببینی؛ اما من می‌خواهم روایت دومی را هم از فکه بیان کنم روایتی که این‌قدر مختصر نباشد و گوشه‌ای از حقایق را به تصویر بکشد.
بسیجی‌ها هشت تا چهارده کیلومتر را در حالی با پای پیاده از میان رمل‌ها و ماسه‌های روان فکه گذشتند که وزن تقریبی تجهیزاتی که همراه داشتند دوازده کیلو بود؛ تازه بعضی‌ها هم مجبور بودند قطعات چهل کیلویی پل را نیز حمل کنند. این پل‌ها قرار بود روی کانال‌ها تعبیه شود تا عبور رزمندگان به مشکل فوگاز برنخورد. تا همین جا را داشته باش تا برسیم سر موانع، اصلا عملیات والفجر مقدماتی را به خاطر همین می‌گفتند عملیات موانع. هدف بسیجی‌ها خط دشمن بود.

مجموعه‌ای از کانال‌ها، سیم‌خاردارها و میدان مین‌ها که گاهی عمق آن به چهار کیلومتر می‌رسید، بچه‌ها یکی را که رد می‌کردند به دیگری می‌رسیدند. موانع معروف فکه هنوز زبانزد نیروهای عملیاتی است؛ کانال‌هایی به عرض سه تا نه متر و عمق دو تا سه متر و پر از سیم‌خاردار، مین والمر و بشکه‌های پر از مواد آتش‌زا.

, ,
,
,
,
,
,


دشمن با هوشیاری مین‌ها را زیر رمل‌ها و ماسه‌ها کار گذاشته بود و چون بیشتر عملیات‌ها در شب انجام می‌گرفت تا چند نفر روی مین پرپر نمی‌شدند بقیه از وجود میدان مین باخبر نمی‌شدند. اکثر رزمندگان دشت فکه نوجوانان و جوانانی بودند که عزم و اراده قوی‌شان آنان را سدشکن کرده بود، حالات معنوی و روحی آنها به قدری بی‌نظیر بود که با اشتیاق برای عملیات آماده می‌شدند.

,
,


فکه را قتلگاه می‌گویند؛ قتلگاه شهیدان خودش یک سرزمین پهناور مملو از رمل و ماسه، با چند تا تپه ماهوری و نیروهایی که در محاصره دشمن داخل شیار بین دو تپه پناه گرفته، شیار پر از مین والمر، آتش دشمن متمرکز بر شیار سه روز مقاومت، بدون آب و غذا و سرانجام قتل‌عام.
در محور لشگر ۱۷ علی‌بن‌ابی طالب، بچه‌ها در ساعت ده شب با دشمن درگیر می‌شوند و خط دشمن شکسته می‌شود. جنگ شدیدی درمی‌گیرد. شهید زین‌الدین دستور می‌دهد بچه‌های مهندسی سریعا اقدام به زدن خاکریز کنند اما حجم شدید آتش دشمن مانع می‌شود و سرآغاز حماسه مظلومانه‌ای در فکه شکل می‌گیرد، حدود ساعت ۲:۱۵ شب خبر می‌رسد مهمات بچه‌ها در حال تمام شدن است و تعداد زیادی از بچه‌ها زخمی و شهید شده‌اند، با توجه به حجم شدید آتش دشمن و وضعیت خاص منطقه (رملی بودن) امکان ارسال مهمات به سختی ممکن است. عراقی‌ها بچه‌ها را از سه طرف محاصره می‌کنند، اما فرزندان عاشورایی خمینی تا ساعت حدود هفت صبح مقاومت می‌کنند، وقتی دستور داده می‌شود بچه‌ها کمی به عقب برگردند صدایی از آن طرف بی‌سیم برای همیشه جاودانه می‌ماند، فرماده گردان می‌گوید: اطراف من بچه‌هایم روی خاک افتاده‌اند، من اینها را چطور تنها بگذارم.

,
,
,


از ناگفته‌هایی که فکه آرام و ساکت در سینه دارد، نحوه شهادت اسرا و مجروحین است. گروه تفحص در حین عملیات جستجو به سیم‌های تلفنی رسیدند که از خاک بیرون زده بود. رد سیم‌ها را که گرفتند رسیدند به یک دسته از شهدا که دست و پایشان با همین سیم‌ها بسته شده بود، معلوم بود که آنها را زنده به گور کرده‌اند. چرا که کسی دست کشته‌ای را نمی‌بندد. 

,
,








نمی‌دانم چقدر از گردان حنظله می‌دانی؟! سیصد نفر در یکی از کانال‌ها محاصره شدند و اکثرا با آتش مستقیم دشمن یا تشنگی مفرط به شهادت رسیدند. در آن موقعیت، عراقی‌ها مدام با بلندگو از نیروها می‌خواستند که تسلیم شوند و بچه‌ها در جواب، با آخرین رمق خود فریاد تکبیر سر می‌دادند. آن شب آنان فریاد سر دادند اما سر تسلیم فرود نیاوردند. 



گرچه فکه از لحاظ نظامی پیروزی آن‌چنانی به خود ندید، اما قصه مقاومت رزمنده‌ها در شرایط بسیار سخت جنگی و تشنگی مفرط، کربلایی دیگر را برای این کشور رقم زد و در واقع اذن دخول سرزمین فکه همین تشنگی است.

,
,
, ,
,
, ,
,
,
,
,
, ,
,
,


در یادداشت‌های باقی‌مانده از یکی از شهیدان گردان حنظله آمده است:
 امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره‌بندی کرده‌ایم. نان را جیره‌بندی کرده‌ایم. عطش همه را هلاک کرده، همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده‌اند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه‌ات پسر فاطمه سلام الله علیها.



شهدای ارجمند لار که در فکه به شهادت رسیده اند :
عبدالصمد فانی ، منصور ایزدی ، محمد حسن قنادی ، اصغر مرادی فرد

,
,
,
,
, ,
,
,
,

 

,
,

3) تنگه چزابه
در مسیر جاده‌ای که از مرز به بستان کشیده شده است منطقه‌ای شهید پرور به نام چزابه؛ این منطقه در شمال غربی بستان است. 
از آنجاییکه چزابه بین هور و رمل قرار دارد به تنگه چزابه معروف شده است .
 چزابه نامی است که فراموش نمی‌شود؛ ساکت و آرام. وقتی نام چزابه را می‌شنوی ناخودآگاه زیر لب می‌گویی: طریق القدس و فتح‌المبین و روی زمین می‌نشینی و با انگشت می‌نویسی«اسفند ۱۳۶۰» اوج ناکامی دشمن برای جلوگیری از انجام عملیات فتح‌المبین بود.
چزابه یعنی به مدت طولانی توی آب بودن و بی حرکت ماندن. چزابه یعنی هول و هراس و اضطراب، وحشت و نگرانی. چزابه یعنی نبرد بدون خاکریز و بدون سنگر و سرپناه. چزابه یعنی بارش مرگ از زمین و هوا، یعنی گیرکردن در وسط آتش.
 


خیلی گشته بودیم،نه پلاکی نه کارتی،چیزی همراهش نبود. لباس فرم سپاه تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. خوب که دقت کردم، دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده. خاک و گل ها را پاک کردم. دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم. روی عقیق نوشته بود:"به یاد شهدای گمنام"
شهید ارجمند لار که در تنگه چزابه به شهادت رسیده است :
رحمت الله باقرپوریان

,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
,
,

4_دهلاویه ؛ یادمان شهید چمران


کمتر کسی فکرش را می‌کرد که یک روستای کوچک به اسم دهلاویه که قبل از جنگ کمتر کسی نامش را شنیده بود، این همه زائر پیدا کند و مردم از خاکش برای خود یادگاری بردارند. دهلاویه در شمال غربی سوسنگرد، در کنار جاده بستان است. حکایت این روستای کوچک شنیدنی است.
اواخر آبان ۱۳۵۹ بود. عراقی‌ها قصد حمله به دهلاویه را داشتند، ولی نیروهای رزمنده دهلاویه خیلی کم بودند. وضع بدی بود. کمک رسید، چند تا کامیون از انتهای جاده دهلاویه خودشان را نشان دادند. رزمنده‌ها تبریزی بودند؛ این همه راه را از آذربایجان آمده بودند برای دفاع از روستای دهلاویه. بچه‌ها اشک شوق می‌ریختند.
توان دفاعی دهلاویه بالا رفته بود، ولی آب و غذا داشت تمام می‌شد. برنامه‌ریزی‌ها به هم خورده بود. کسی نبود که از بیرون شهر غذا بیاورد. مردم شهر هم دلشان می‌خواست اسلحه داشته باشند، اما کسی نبود که آنها را مجهز کند. نیروهای مدافع شهر هم یا شهید شده بودند و یا در جبهه دهلاویه مستقر بودند.
سوسنگرد هم در محاصره بود. درخواست نیرو شد، گفتند اقداماتی برای اعزام نیرو انجام شده است، ولی تجهیز و اعزام آنها از استان‌های دیگر، حداقل دو هفته وقت لازم داشت؛ زمان به سرعت می‌گذشت. باران آتش بود، از گلوله خمپاره گرفته تا توپ و کاتیوشا. جنگ بود و دفاع از دهلاویه و سوسنگرد و تنها پنجاه پاسدار تبریزی و نیروهای مردمی و سپاه سوسنگرد. همین و بس! بچه‌ها چنان مقاومتی از خود نشان دادند که عراقی‌ها با بی‌سیم گزارش داده بودند: «کار در دهلاویه گره خورده است.»

,
, ,
,
,
,
,
,


نیروهای عراقی از سه طرف به سمت شهر پیش‌روی می‌کردند. هیچ راهی برای نجات زخمی‌ها و تخلیه شهدا وجود نداشت، مگر از طریق رودخانه که آن هم بلم نیاز داشت. دهلاویه سقوط کرد.

,
,


چمران دست به کار شد. بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی هماهنگی ایجاد کرد. به بچه‌ها تاکتیک‌های جدید نظامی یاد داد. منتظر دستور امام (ره) بود. بالاخره نیمه‌های شب ۲۵ آبان این دستور ابلاغ شد و صبح ۲۶ آبان نیروهای ایرانی حمله را آغاز کردند.

,
,


در جریان باز‌پس‌گیری دهلاویه دکتر چمران زخمی شد. آمار شهدا هم بالا رفته بود؛ اما فتح دهلاویه برای رزمنده‌ها مهم بود. بچه‌های ستاد جنگ‌های نامنظم، یک پل ابتکاری و چریکی روی کرخه ساختند تا راهی برای ورود به این شهر پیدا کنند.

,
,


خرداد ۶۰ درگیری در دهلاویه بالا گرفت. نیروهای دو طرف آن قدر به هم نزدیک شده بودند که با نارنجک می‌جنگیدند. مناجات معروف شهید چمران با اعضا و جوارحش، در همین شرایط نوشته شده است: «ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن... به شما قول می‌دهم که پس از چند لحظه، همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش بیابید...» 

,
,




دهلاویه برای همیشه آزاد شد، اما برای این آزادی‌اش تاوان بزرگی را پس داد؛ تاوانی به قیمت خون پاک‌ترین فرزندان این سرزمین؛ تاوانی به بزرگی خون چمران و دوست سرگردش احمد مقدم. چمران و دیگر یارانش همان‌جا از قید زمان و مکان رها شدند و به یاران شهیدشان پیوستند و دهلاویه را زیارتگاه کردند کسی فکرش را نمی‌کرد این روستای کوچک روزی این همه زائر داشته باشد.



شهید ارجمند لار که در دهلاویه به شهادت رسیده است :
ابوالفضل فروتن

,
, ,
,
,
,
, ,
,
,
,

 

,
,
5- هویزه ؛ غیرتکده

"هویزه با نام شهید علم‌الهدی عجین است؛ با خاطرات نبرد نابرابر عده‌ای محدود در مقابل لشگر تانک‌ها و به خون غلتیدن‌های جوانان مومن.
محمدحسین قدوسی، فرزند شهید قدوسی و نوه علامه طباطبایی بود. به سینه‌اش تیر خورده بود و داشت دست و پا می‌زد. رفتم کمکش کنم که دیدم دارد با خون سینه‌اش وضو می‌گیرد... مبهوت مانده بودم. گفت کمکم کن به حالت سجده بروم. پیشانی‌اش را بر خاک گذاشت و پر کشید. 
محمد را دیدم که ناگهان بلند شد و از خاکریز بالا رفت. گفتم کجا؟ گفت: خدمه تانک دارد می‌سوزد. گفتم: خودت زدی. گفت: تکلیف من زدن تانک بود، اما حالا می‌بینم یک انسان دارد می‌سوزد و تکلیف من نجات اوست!
سهام با آن که دختر بچه‌ای بیش نبود، غیرت و رشادت را از مادر بزرگ‌های خود به ارث برده بود. کوزه آبی به سر گرفته به همراه دوستانش راهی رودخانه شدند تا آب بیاورند. عراقی‌ها مزاحم آنان شدند و یکی از مزدوران بعثی با گلوله، کوزه دختران را بر سرشان می‌شکست. سهام مثل شیر می‌غرید: «مگر شمر هستی؟!» این حرف سهام برای بعثی‌هایی که حرمت عرب‌ها را هم نگه نمی‌داشتند سنگین بود. این بار به جای کوزه پیشانی سهام هدف تیر قرار گرفت. خبر شهادت سهام به سرعت پخش شد. غیرت مردم هویزه آنان را تحریک کرد تا این بار بساط زورگویی بعثی‌ها را جمع کنند. فردای آن روز، دهم مهر، پایگاه مزدوران سقوط کرد و بعثی‌ها با خفت فرار کردند. 


چند روز بعد دستور رسید که مردم باید هویزه را ترک کنند. خیلی سنگین بود، اما چاره نداشتند؛ چرا که خطر در کمین بود. آنان با دل‌شکسته و غمگین خانه‌های خویش را رها کردند و جز جوانان و نوجوانان و عده‌ای پیرمرد و پیرزن و افراد بی‌بضاعت کسی نماند. مهاجرین رفتند تا خبر مقاومت مردانه مردم هویزه را به دیگران بدهند و بازماندگان ماندند تا حماسه بیافرینند. هویزه خلوت شده بود و می‌رفت تا حماسه‌ای بیافریند.
از شهرهای اطراف نیروهای کمکی می‌رسد. کم‌کم سپاه هویزه سازمان‌دهی و منظم می‌شود. عملیات‌های شناسایی انجام می‌گیرد. در همان روزهای اول، ۲۵ آبان، حصر سوسنگرد شکسته شد. دو روز بعد،‌ ۲۷ آبان، سید حسین علم‌الهدی با عده‌ای از دوستان اهوازی خود که از دانشجویان پیرو خط امام بودند وارد هویزه شدند تا جاودانه تاریخ شوند.
مرحله اول عملیات در روز ۱۵ دی برای آزادسازی جفیر و پادگان حمید شروع شد،‌ اما ناقص ماند. مرحله دوم،‌ فردای آن روز ساعت هشت صبح آغاز شد. نیروها به طرف پادگان حمید و جفیر حرکت کردند،‌ اما آتش دشمن شدید بود و عملیات متوقف شد. علم‌الهدی و یارانش در محاصره کامل تانک‌های دشمن قرار گرفتند و به شهادت رسیدند و بدن مطهرشان در زیر تانک‌ها له شد تا جاودانه گردد.
با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا، عملیات بیت‌المقدس با رمز «یا علی بن ابی طالب» شروع شد و روز هجدهم اردیبهشت ۶۱، رزمندگان اسلام دشمن را مجبور به عقب نشینی کردند. هویزه خیلی خوشحال شد که به دامان سرزمین ایران بازگشت و امروز هویزه خوشحال است که در آغوش خود پیکر قطعه قطعه شده حماسه آفرینانی چون علم‌الهدی را دارد که اجسادشان را پس از هفده ماه از زیر آوار بیرون کشیدند."


***************************************************************************
گزارش تصویری ( متفرقه )






,
,
, ,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
,
, ,
,
, ,
, ,
,
, ,
,
, ,

 

]
این زیارت مجازی را به همه دوست داران شهدا پیشنهاد می کنیم، به خصوص افرادی که سعادت زیارت آن وادی مقدس را نداشته اند، باشد که مورد رضای پروردگار شهدا قرار گیرد.