توافقی نانوشته برای حذفِ آوینی:
متفکّری در محاصرۀ تکنوکراتهای دولتی
پیش از این، اگر دربارۀ شهید سیّدمرتضی آوینی سخن میگفتیم، در ذهنِ مخاطب جز یک «متفکّرِ قدیس» و «نظریهپردازِ سالک» که در آخرین پرده از زندگیاش، طعمِ شیرینِ «شهادت» را نیز چشید و به کاروانِ شهیدانِ کربلایی پیوست، چیزی نقش نمیبست، امّا چندیست که این تصویر، قدری مخدوش و مکدّر شده است.
[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ مهدی جمشیدی در یادداشتی نوشت: پیش از این، اگر دربارۀ شهید سیّدمرتضی آوینی سخن میگفتیم، در ذهنِ مخاطب جز یک «متفکّرِ قدیس» و «نظریهپردازِ سالک» که در آخرین پرده از زندگیاش، طعمِ شیرینِ «شهادت» را نیز چشید و به کاروانِ شهیدانِ کربلایی پیوست، چیزی نقش نمیبست، امّا چندیست که این تصویر، قدری مخدوش و مکدّر شده است. کسانی به گمانِ خود در سالهای اخیر کوشیدهاند که «تمامِ آوینی» و «تصویرِ مغفول و پنهانشدۀ» وی را نمایان کنند و نشان دهند که آوینی، آن نیست که تاکنون، بازنمایی و ستایش شده است، بلکه هویّت و حیاتِ او، وجوه و اضلاعِ مهمِ دیگری نیز دارد که در قضاوتِ ما از او، تأثیرِ جدّی میگذارد. گویا فراموش کردهاند که خودِ آوینی، قلم بهدست گرفت و دربارۀ گذشتهاش بهصراحت نوشت و هویّتِ پیشاانقلابی و تجدُّدمآبانهاش را افشا کرد و به بادِ انتقاد گرفت. آوینی، صادقانه و شفاف، نهفقط از کتابهایی که میخواند و در دست میگرفت سخن گفت، بلکه حتّی دربارۀ وضعِ ظاهریاش نیز نوشت.
,
شبکه اطلاع رسانی راه دانا,
,
بااینحال، آوینی در همان نوشته تصریح کرد که از چنین هویّتی، بریده و به عالَمِ معنایی و معرفتیِ دیگری پانهاده است که هیچ نسبتی با عالَمِ مادّی و اینجهانیِ قبلیاش ندارد. آوینی، خود را «هم این» و «هم آن» نمیانگاشت، بلکه سخت براینباور بود که از هویّتِ پیشینش، بازگشته و سرانجام، حقیقت را یافته است. با این تعبیر، او از «راهِ طیشده»اش توبه کرد و آن را جزئی از «خودِ کنونی»اش نشمرد و بدان، هیچ تعلّقی نداشت. این نسبت و تحوّلِ انفسی و باطنی، کمترین جایی برای شک و تردید نمیگذارد که آوینیِ نهایی/ آخری/ اصلی را باید، «آوینیِ دوّم و پساانقلابی» دانست، نه «آوینیِ اوّل و پیشاانقلابی». و هر آنکه تلاش کند تا با کنارِ هم نهادنِ خاطرات و منقولاتی از گذشتههای دور و دور ریختهشدۀ آوینی، بهسوی هویّتِ دینی/ انقلابی/ غیرتجدُّدیِ آوینی، دستِ تصرّف دراز کند و آوینی را به شخصیّتی چندپاره/ متناقض/ متنافیالاجزاء تبدیل نماید، بهقطع، جفا و خیانت در حقّ او روا داشته است.
,
,
تحوّلیافتنِ آوینی، واقعیّتی است که ریشه در انقلابِ سالِ پنجاهوهفت دارد؛ انقلابی که در آن بیش از هر چیز، شخصِ امام خمینی، برجسته و نمایان بود و همۀ نیروهای انقلابی، بهسببِ دلدادگی و تعلّقِ خاطرِ به او، جامۀ مبارزه به تن کرده و در برابرِ موجِ گلوله و آتش، ایستاده بودند. آشنایی با موجِ توفنده و خروشانِ انقلاب، آوینی را با امام خمینی نیز آشنا ساخت و این آشنایی، به «نقطۀ عطفِ» زندگیِ آوینی تبدیل شد، بهطوریکه هر چه معرفت و بینشِ وی نسبت به امام خمینی افرایش مییافت، بیشازپیش، با هویّتِ بالفعلش فاصله میگرفت و در عظمت و اُبّهتِ وجودیِ امام خمینی، غرق میشد. بههرحال، این انقلابِ اجتماعی، هر چند انقلابی در بیرون و عالَمِ خارج بود، امّا در «درون» و «باطنِ» آوینی، انقلابی تمامعیار برپا کرد و تقدیرش را دگرگون نمود. امام خمینی و انقلابِ کبیرِ او، در دل و جانِ انسانهای بسیاری، تحوّلاتِ معنوی و الهی ایجاد کرد و آنها را از خویش و تمنیّاتِ مادّی برید و به عالَمِ بالا متّصل کرد، و آوینی، ازاینجمله بود.
,
,
افزونبراینکه آوینی در عالَمِ معناییِ انقلاب، تنفّس کرد و به رنگِ آن درآمد، جنگِ تحمیلیِ هشتساله نیز، فضای ارزشی و معنویِ انقلاب را غنیتر و متراکمتر کرد و به بستر و زمینهای برای تعالی و تکاملِ بسیاری از نیروهای انقلابی تبدیل شد؛ بهگونهایکه همچونِ اصلِ انقلاب، دفاعِ مقدس نیز صورتی آرمانی از زندگیِ انسانی را رقم زد و ارزشهای عالی و قُدسی را در عالَمِ عینی، به نمایش نهاد. آوینی، چنین موقعیّتی را قدر دانست و غنیمت شمرد و «همدلانه» و «عاشقانه»، خود را به آن سپرد. ازاینرو، همنفسی با دفاعِ مقدس، بر عمقِ دگرگونیهای آوینی افزود و «آوینیِ دوّم و پساانقلابی» را بیشازپیش، تثبیت و تحکیم کرد. کسانیکه به این مسیر و مَدار، نظر نمیافکند و برای جلبِ توجّهِ مخاطب و غوغاسالاری، ورقهای پنهان و نیمهپنهان از زندگیِ گذشتۀ آوینی میخوانند و او را در هر لحظه، بهاینسو و آنسو سوق میدهند تا شاید بتوانند اعتبار و منزلتش را مخدوش سازنند، راهی به حقیقت نخواهند داشت.
,
,
نسخۀ هویّتیِ اخیرِ آوینی، در تمامِ آثارش، تجسّم و تعیّن یافته است و یک فرضِ ذهنی و نهفته نیست. چه سلسله برنامههای تلویزیونیِ روایتِ فتح و چه مقالاتِ مطبوعاتیِ متعدّدی که وی نگاشته است، همگی متناسب با آن برداشت از آوینی است که بدان اشاره شد. این فیلمها و نوشتهها، از آغاز تا پایان، آوینیِ دوّم و پساانقلابی را حکایت میکنند که به عالَمِ معناییِ انقلاب تعلّق داشت و در جذبۀ الهیِ امام خمینی، غرقه بود. آنان که آوینی را چنان تفسیر میکنند که با انقلاب، بیگانه بود، در هیچیک از آثارِ آوینی، سند و نشانهای برای ادّعای خود نمییابند. آوینیِ اینان، منحصر در نوشتههایی بود که او آنها را «یکجا» و «بیپروا»، و چون «حدیثِ نفس» بودند، بهدستِ آتش سپرد. آثارِ آوینی که اکنون در اختیارِ ماست، صورتِ متجلّی و عینیِ تحوّلِ باطنیِ او و «تداومِ» آن تا دقایقِ پایانیِ حیاتِ ظاهریاش است.
,
,
بسیار اندک بودند کسانیکه اتّفافاتِ باطنیِ آوینی را دریافتند و تعلّقِ خاطرِ او به انقلاب را باور داشتند. آوینی، سالها با «تنهایی» دستبهگریبان بود؛ او «بایکوت» شده بود؛ چه از سوی برخی از نیروهای فکری و فرهنگیِ انقلاب که «ظاهربین» و «قشری» بودند و بهآسانی، در «حیثیّت و هویّتِ انقلابیِ آوینی»، تردید کرده بودند، و چه از سوی جریانِ روشنفکریِ سکولار که بهتازگی، از لانۀ خود بیرون خزیده بود. «کارگزارانِ تکنوکراتِ دولت» نیز، نهفقط قدرِ آوینی را نشناختند، بلکه فکرِ آوینی را برنتابیدند و او را به تلخی راندند: وزیرِ جهادِ سازندگی به آوینی گفته بود اینک که جنگ، پایان یافته، به مستندهایی که دربارۀ جنگ باشد، کمک نخواهد کرد و چنین شد که آوینی، جهاد را ترک کرد! در دانشکدۀ هنر، او به دلیلِ اختلافهای فکری، یک ترم بیشتر دوام نیاورد و تدریس را رها کرد! محمد هاشمیرفسنجانی بهعنوانِ رئیسِ صداوسیما، کارشکنی میکرد و حتّی تحمّلِ پخششدنِ صدای آوینی را نیز نداشت! شخصِ هاشمیرفسنجانی به رئیسِ حوزۀ هنری، یعنی زم، فشارِ بودجهای آورده بود که آوینی را اخراج کند و به همین دلیل، آوینی قصد داشت از مجلۀ سوره، کنارهگیری کند! در وزارتِ ارشاد، چه در زمانیکه محمد خاتمی بهعنوانِ وزیر، حضور داشت و چه بعد از او، فضا بر ضدّ آوینی بود! در حقیقت، «تکنوکراتهای دولتی»، از هر سو، آوینی را محاصره و عرصه را بر او تنگ کرده بودند. آراء و نظراتِ آوینی، که «سیاستهای توسعهایِ تکنوکراتهای دولتِ هاشمیرفسنجانی» را به چالش کشیده بود، دولت را در مقابلِ وی برانگیخته بود. طرد شدن از نهادهای رسمی، آوینی را رنجاند و زهرِ «تنهایی» را جرعهجرعه، به او نوشانید. آوینی، بهشدّت محزون و ناراحت بود و احساس میکرد جایی برای تنفّسِ او باقی نمانده است.
,
,
چون در «شهر» برای آوینی، همدل و همسخنی در میان نبود، او پس از جنگ نیز به جبهه بازگشت و در حالوهوای آن زندگی کرد. شهر برای کسی چون آوینی که از «تعلّقات» و «وابستگیها»، گسسته و دل در گروِ آسمان داشت، قفسِ تنگی بود که مجالِ پَر زدن را از او ستانده بود. او میدانست که «کاروانِ کربلا» را پایانی نیست، و چنانکه شهدا، از خود رَستند و بدان قافله پیوستند، بابِ عروج و شهادت، برای وی نیز گشوده است، هر چند دیگر جنگی در میان نیست و بهجای دود و حرارت و هیجان و آتش، سکوتِ معماگونهای بر «قتلگاهِ فکه»، حاکم است و پیکرِ پاکِ شهدا، در لابلای خاکِ آن، نهفته. صبحِ بیستمِ فروردینماه سالِ هفتاد و دو، منطقۀ عملیّاتیِ فکه، و آوینی که گویا در طلبِ حقیقتی، مشتاقانه روان است. او بهدنبالِ «معبر»ی بود که به آسمان، رهنمونش کند؛ معبری که جز به بهای «خون»، بر وی گشوده نمیشد. آوینی، بیصبرانه گام برمیداشت و میرفت تا به «قتلگاهِ فکه» برسد؛ جاییکه در آن جمعی از شهدا، «زمین» را وداع گفتند و به «آسمان» سفر کردند. امّا گویا تقدیر، سرنوشتِ دیگری را برای او رقم زده است؛ اینبار قرار نیست آوینی، فتح را «روایت» کند، بلکه باید با بالهای خونین، با فاتحانِ دیروز، «همسفر» شود و شهادت را، عاشقانه در آغوش بفشارد. فرشتگان، از آسمان به زمین آمدند و آوینی را در برِ خویش گرفتند و به آسمان بردند؛ چیزی که آوینی آن را انتظار میکشید و میدانست که در این سفر، «سفرِ دیگر»ی نیز در پیش خواهد داشت. سفرِ اوّل، سفر از «قفسِ شهر» به «فکۀ خونین» بود، و سفرِ دوّم، سفر از «زمینِ رنجآور» به «آسمانِ آبیِ بیانتها».
,
انتهای پیام؛
,
]
به اشتراک گذاری این مطلب!
ارسال دیدگاه