به مناسبت سالروز شهادت، شهید "مهدی زین الدین"؛
شهیدی که سردار خیبر لقب گرفت+تصاویر
روزهای پایانی آبان، یادآور سردار شهیدی است که در 25 سالگی به شهادت رسید؛ سرداری که نامش مهدی زین الدین و فرمانده لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع) قم بود، او که سردار خیبر لقب گرفته بود...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سایت خبری کریمه، 18 مهرماه سال 1338 بود که شهید مهدی زین الدین در تهران به دنیا آمد، مادرش که بانویی مانوس با قرآن و آشنای با دین و مذهب بود برای تربیت فرزندش کوشش فراوانی نمود، داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شیردان فرزندانش برایش فریضه بود و با مهر و محبت مادری، مسائل اسلامی را به آنها تعلیم میداد؛ و چون پدرش از مبازران سیاسی دوران طاغوت بود به شهرهای مختلفی تبعید میشدند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت خبری کریمه،, سایت خبری کریمه،, سایت خبری کریمه،,نبوغ و استعداد مهدی باعث شد که او در دوران کودکی قرآن را بدون معلم و استاد یاد بگیرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نماید، پس از ورود به دبستان در اوقات بیکاری به پدرش که کتابفروشی داشت، کمک میکرد و به عنوان یک فرزند، پدر و مادر را در امور زندگی یاری میداد.
,مادر شهید زین الدین درباره دوران تحصیل او میگوید: در پنج سالگی از تهران به خرمآباد مهاجرت کردیم، در آنجا آقا مهدی را در کودکستانی که مسئولیت آن را یک فرد مذهبی برعهده داشت، ثبت نام کردیم و مهدی سالهای ابتدایی را در مدرسه ای در همان شهر با موفقیت گذراند.
,... و اما زمان نوجوانی شهید زین الدین مصادف شده بود با آغاز دوران تبعید آیت الله مدنی به خرم آباد که مهدی در آن زمان از محضر این معلم اخلاق بهرهمند و راه رسم مبارزه با رژیم ستم شاهی را آموخت.
,
تا اینکه در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی، پدر این شهید بزرگوار برای بار دوم از خرمآباد به سقز تبعید گردید، این امر باعث شد تا مهدی که خود در مبارزات نقش فعالی داشت دوری پدر را تحمل کند و سهم پدر را نیز در مبارزات خرمآباد بردوش کشد.
,به طوری که در ادامه مبارزات سیاسی دوران دبیرستان، کینه عمیقی نسبت به رژیم پهلوی پیدا کرد و زمانی که حزب رستاخیز شروع به عضوگیری اجباری مینمود، شهید زینالدین به عضویت این حزب در نیامد و با سوابقی که از او داشتند از دبیرستان اخراجش کردند.
,از این رو به ناچار برای ادامه تحصیل، با تغییر رشته از ریاضی به طبیعی موفق به اخذ دیپلم گردید و در کنکور سال 1356 شرکت کرد و ضمن موفقیت، توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفتهشدگان دانشگاه شیراز بدست آورد.
,این امر مصادف با تبعید پدرش به جرم حمایت از امام خمینی(ره) از خرمآباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصیل و ورود جدیتر ایشان در سنگر مبارزه پدرش شد...
,اما پس از مدتی پدر شهید زینالدین از سقز به اقلید فارس تبعید شد، این ایام که مصادف با جریانات انقلاب اسلامی بود، پدر با استفاده از فرصت پیشآمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد، مهدی نیز همراه سایر اعضای خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدایت مبارزات مردمی نقش موثرتری را عهدهدار شد.
,تا جایی که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی جزو اولین کسانی بود که جذب نهاد مقدس جهادسازندگی شد و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم، برای انجام وظیفه شرعی و اجتماعی خود و حفظ و حراست از دستآوردهای خونین انقلاب، به این نهاد مقدس پیوست، ابتدا در قسمت پذیرش و پس از آن به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظیفه کرد.
,
ناگفته نماند که شهید زینالدین در زمان مسئولیت خود در واحد اطلاعات که همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئههای پیچیده ضدانقلاب در شهر خونین و قیام قم بود، با ابراز نقش فعال خود و با برخورداری از بینش عمیق سیاسی، در خنثی کردن حرکتهای انحرافی و ضدانقلابی گروهکهای آمریکایی نقش به سزایی داشت.
,تا اینکه با آغاز تهاجم دشمن بعثی به مرزهای میهن اسلامی، شهید زینالدین بیدرنگ پس از گذراندن آموزش کوتاه مدت نظامی، به همراه یک گروه صدنفره خود را به جبهه رساند و به نبرد بیامان علیه کفار بعثی پرداخت.
,پس از مدتی مسئول شناسایی یگانهای رزمی شد و بعد از آن نیز مسئول اطلاعات-عملیات سپاه دزفول و سوسنگرد گردید، در این مسئولیتها با شجاعت، ایمان و قوت قلب، تا عمق مواضع دشمن نفوذ میکرد و با شناسایی دقیق و هدایت رزمندگان اسلام، ضربات کوبندهای بر پیکر لشکریان صدام وارد میآورد.
,جالب توجه است که شهید زین الدین با همه عظمت و بزرگی روح، قلبی سرشار از عطوفت داشت، صمیمی بود و مهربان، محبتش چنان در دل اطرافیان جا باز کرده بود که دلشان نمی خواست از او جدا شوند، حتی فرماندهان هم دنبال بهانه ای بودند تا او را ببینند و هم صحبتش شوند؛ بارها پیش می آمد که بسیجی ها به مرخصی نمی رفتند تا بیشتر در کنار زین الدین باشند؛ چهره خندانش، دل ها را به سوی خود می کشید و سحر سخنانش، خستگی ها را از تن بیرون می ریخت.
, جالب توجه است که شهید زین الدین با همه عظمت و بزرگی روح، قلبی سرشار از عطوفت داشت، صمیمی بود و مهربان، محبتش چنان در دل اطرافیان جا باز کرده بود که دلشان نمی خواست از او جدا شوند، حتی فرماندهان هم دنبال بهانه ای بودند تا او را ببینند و هم صحبتش شوند؛ بارها پیش می آمد که بسیجی ها به مرخصی نمی رفتند تا بیشتر در کنار زین الدین باشند؛ چهره خندانش، دل ها را به سوی خود می کشید و سحر سخنانش، خستگی ها را از تن بیرون می ریخت.,
به خصوص اینکه شهید زین الدین در میان بسیجی ها از محبوبیت عجیبی برخوردار بود، بچه ها وقتی او را در کنار خود می دیدند انگار از خوشحالی می خواستند بال درآورند، گاه با شور و هلهله دنبالش می دویدند، دست بلند می کردند و شعار می دادند: فرمانده آزاده آماده ایم آماده...
, به خصوص اینکه شهید زین الدین در میان بسیجی ها از محبوبیت عجیبی برخوردار بود، بچه ها وقتی او را در کنار خود می دیدند انگار از خوشحالی می خواستند بال درآورند، گاه با شور و هلهله دنبالش می دویدند، دست بلند می کردند و شعار می دادند: فرمانده آزاده آماده ایم آماده...,در همین راستا، دوستی می گفت: یک بار پس از چنین قضایایی که آقا مهدی به سختی توانست خودش را از چنگ بچه های بسیجی خلاص کند با چشمانی اشک آلود نشسته بود به تادیب نفس... با تشر به خود می گفت: مهدی خیال نکنی کسی شده ای که اینها اینقدر بهت اهمیت می دهند، تو هیچ نیستی، تو خاک پای بسیجیانی... همینطور می گفت و آرام آرام می گریست...
, در همین راستا، دوستی می گفت: یک بار پس از چنین قضایایی که آقا مهدی به سختی توانست خودش را از چنگ بچه های بسیجی خلاص کند با چشمانی اشک آلود نشسته بود به تادیب نفس... با تشر به خود می گفت: مهدی خیال نکنی کسی شده ای که اینها اینقدر بهت اهمیت می دهند، تو هیچ نیستی، تو خاک پای بسیجیانی... همینطور می گفت و آرام آرام می گریست...,
... سرانجام در آبان سال 1363 شهید زین الدین به همراه برادرش مجید که مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی ابن ابیطالب (علیه السلام) بود، جهت شناسایی منطقه ی عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت می کنند، در آنجا به برادران می گوید: من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم.
,موقعی که عازم منطقه می شوند، راننده شان را پیاده کرده و می گویند: خودمان می رویم، حتی در مقابل درخواست یکی از برادران، مبنی بر همراه شدن با آنان، برادر مهدی به او می گوید: تو اگر شهید بشوی، جواب عمویت را ما نمی توانیم بدهیم، اما ما دو برادر اگر شهید بشویم جواب پدرمان را می توانیم بدهیم.
,فرمانده محبوب بسیجی ها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه ها و شرکت در عملیات و صحنه های افتخار آفرین، در درگیری با ضد انقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاکی به پرواز در آمد تا در نزد پروردگارش ماوی گزیند...
,
گوشه ای از وصیت نامه این شهید بزرگوار
, گوشه ای از وصیت نامه این شهید بزرگوار, گوشه ای از وصیت نامه این شهید بزرگوار,اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است، هیچ کس نمیتواند پاسداری از اسلام کند در حالی که ایمان و یقین به اباعبداللهالحسین(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنههای پیکار میرزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است. من تکلیف میکنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل کردن و حسینوار زندگی کردن.
,در زمان غیبت کبری به کسی «منتظر» گفته میشود و کسی میتواند زندگی کند که منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادتطلبی میخواهد.
,
خاطراتی از سر لشکر پاسدار شهید مهدی زین الدین
, خاطراتی از سر لشکر پاسدار شهید مهدی زین الدین, خاطراتی از سر لشکر پاسدار شهید مهدی زین الدین,1- علی حاجی زاده می گوید: آقا مهدی هر وقت می افتاد تو خط شوخی دیگر هیچ کس جلودارش نبود.
,یک وقت هندوانه ای را قاچ کرد، لای آن فلفل پاشید، بعد به یکی از بچه ها تعارف کرد. او هم برداشت، شروع کرد به خوردن.
,وقتی حسابی دهانش سوخت، آقا مهدی هم صدای خنده اش بلند شد. بعد رو کرد بهش گفت: «داداش! شیرین بود؟!»
,2- سید مجتبی نوربخش می گوید: یکی از دوستانم از فرماندهان ارتش است. تعریف می کرد: در قم جلسه ای داشتیم که افراد رده بالای نظامی در آن شرکت داشتند. وقتی نگاهم افتاد به چهرۀ فرماندهان عالی رتبه، پیش خودم گفتم: «کسی که قرار است برای ما سخنرانی کند، حتماً باید پیری سالخورده باشد؛ سرد و گرم روزگار چشیده... »
,توی همین خیالات سیر می کردم که دیدم جوانی برخاست. نگاهم با بی اعتنایی تعقیبش می کرد که رفت پشت تریبون. نگاه دیگران هم پر بود از انکار و تعجب. به خودم گفتم: «آخر این چرا... ؟! »
,با شور و حال حرف می زد. باران کلمات، چنان دلنشین بر لبانش مترنّم بود که زمان چونان گهوارۀ آرامشی می نمود. هر کلمه که می گفت می قاپیدم. گذشت زمان برایم از بین رفته بود. دو ساعت سخنرانی، انگار چند دقیقه هم طول نکشید!
,موج صلوات که در فضای روحانی محفل ما طنین انداز شد و خطیب جوان نشست، لبخندی شیرین بر لبان احساس جمع نشاند. حال خوشی بهم دست داده بود. از دوستی پرسیدم: «راستی، این کی بود؟! »
,گفت: «فرمانده لشگر هفده علی ابن ابی طالب (ع)، مهدی زین الدین!»
,و آن وقت «آقا مهدی» مثل پیچکی سبز در نگاهم قد کشید و اوج گرفت!
,روحش شاد و یادش گرامی باد
, روحش شاد و یادش گرامی باد]
ارسال دیدگاه