داستانی به درازای شب‌های زمستان؛

بیمارِ تختِ شماره ۱۵

بیمارِ تختِ شماره ۱۵
راستش را بخواهید همیشه اولین ها سخت و استرس زا است و حالا کرونا این شرایط را بدتر کرده بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از تبریز بیدار ، حکیمه برتینا از نیروهای داوطلب قرارگاه جهادگران سلامت آذربایجان‌شرقی در بیمارستان سینا تبریز در شرح حال یک روز حضور خود بر بالین بیماران کرونایی می نویسد: 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,  تبریز بیدار ،,

"روز اولی که وارد بیمارستان شدیم قرار بود چند ساعتی را با مادران کرونایی بگذرانیم، دلم پر بود از ترس، استرس و احساس بد.

,

یعنی راستش را بخواهید برای من همیشه اولین ها سخت و استرس زا است و حالا کرونا بدترش کرده بود.

,

وارد بخش که شدیم اولین دیدارمان با بیمارِ اولین تختِ اولین اتاقِ سمت راست بود که معروف شده بود به بیمار تخت شماره ۱۵ .
مادر بزرگی با موهای حنایی ولی دستانی کبود.

,
,

بیماری کم طاقتش کرده بود، نداشتن همراه هم مزید بر علت.

,

وقتی داخل یک اتاق برای چند روز ماندگار شوی با چند بیمار که حال خوبی هم برای هم صحبتی ندارند و خودت هم امکان حرکت نداری خیلی سخت است.

,

دستانش بسته بود به تخت ، بازش که می کردند تا وقتی حواسش پی حرف زدن بود آرام بود کمی که بیخیالش می شدی اکسیژن را در می آورد و سِرُم را می کشید و خودش را زخم و زیلی می کرد و برای اینکه دوباره نبندنش پارچه ها را زیر پتو قایم می کرد.

,

می گفتیم مادر دستانت کبود می شود، می گفت می دانم ولی یادم می رود که نباید دست بزنم و طاقت نمی آورم؛ گاهی یاد همسرش بود گاهی یاد پسرانش، هی می گفت زنگ بزنید بگویید بیایند مرا ببرند.

,

پرستاران حتی از صد متری اتاق هم رد نمی شدند که مبادا بیمارِ تختِ ۱۵ صدایشان بزند، آنقدر مریض در بیمارستان بود که پرستارها وقت نکنند بایستند بالای سرش و دلداریش بدهند.

,

حالا که ما آمده بودیم برای کمک پرستارها هم وقت بیشتری داشتند برای اندکی استراحت و رسیدن به کارهایشان، مادربزرگ مو حنایی هم اندکی آرام شده بود.

,

از ترس هایم خجالت کشیدم

, از ترس هایم خجالت کشیدم,

غذایش را که دادیم برای اینکه کمی از دردهایش کم شود دستانش را ماساژ می‌دادیم هر چند دقیقه یکبار می گفت «بالا سیز نچه گونی هاردیدیز بیز بوردا تک قالمیشدوخ الله سیزی بیزه چوخ گورمسین» (این چند وقت کجا بودید که ما اینجا تنها مانده بودیم، خدا شما را برای ما حفظ کند)دعاهایش را که می شنیدم خجالت می کشیدم از خودم و ترس هایم که تا امروز پایم را بسته بود از خدمت به آنها و حالا فکر می کنم که بعد از این می توانم بیخیالشان شوم؟ نه مطمئنا نمی شود بیمارستان بد جوری پاگیرم کرده.

,

مطمئنم شما هم بیایید پا گیر می شوید، تردید نداشته باشید بلند شوید و بیاید.

,

اینجا هر تختی داستانی دارد تلخ و شیرین به درازای شب های زمستان."

,

انتهای پیام/ 

]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه