اخبار داغ

دانا گزارش می دهد؛

خانه سالمندان؛ خانه ای پر از تنهایی برای آنهایی که روزی اسطوره های زندگی بودند

خانه سالمندان؛ خانه ای پر از  تنهایی برای آنهایی که روزی اسطوره های زندگی بودند
هفتم تا سیزدهم مهرماه به‌عنوان هفته گرامیداشت، تکریم و منزلت سالمندان نام‌گذاری شده است، عزیزانی که سال‌های سال با تمام وجود و انرژی برای تربیت فرزندان و آینده‌سازان گام برداشتند و امروز بعد از گذشت سال‌ها به سالمندی رسیده‌اند و نیازمند توجه و حمایت ویژه همه اقشار جامعه به‌ویژه مسئولان هستند.

به گزارش خبرنگار اجتماعی شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به گوشه اتاق خود کوچ کرده و به پنجره خیره شده است، شادی و لذت او در مراقبت از گلدان‌های شمعدانی روی طاقچه اتاق است، به تخت روبروی خود نگاه می‌کند و هم‌اتاقی پیرش راصدا میکند، تا بلکه کمی با او گفت‌وگو کند، اما هم‌اتاقی هم بی‌انگیزه‌تر از آن است که به حرف‌های او گوش بدهد.

این تنها چند ساعت از زندگی بسیاری از سالمندان است که به اختیار یا اجبار دهه‌هایی از عمر خود را در خانه‌های سالمندان می‌گذرانند، اما طبیعتا هدف این افراد یا فرزندانشان از کوچ کردن به این مکان تبدیل زندگی سالمندان به روندی خنثی و القای حس بی انگیزی نسبت به ادامه زندگی نیست، هدفی که هرچند افراد به دنبال آن نیستند، اما به تبع شرایط و وضعیت داخلی خانه های سالمندان خواه نا خواه گرفتار آن شده اند و خانه سالمندان به جای مکانی امیدبخش برای سالمندان، به کنج تنهایی، حزن و افسردگی آن ها تبدیل می شود.

وجود مکان‌هایی با عنوان خانه‌های سالمندان یکی از ابتکارات انسانی است که در جریان توسعه جامعه به کانون خانواده‌ها نفوذ کرده و بسیاری از والدین و مادران پدران را به سوی این مراکز هدایت کرده است.

هفتم تا سیزدهم مهرماه به‌عنوان هفته گرامیداشت، تکریم و منزلت سالمندان نام‌گذاری شده است، عزیزانی که سال‌های سال با تمام وجود و انرژی برای تربیت فرزندان و آینده‌سازان گام برداشتند و امروز بعد از گذشت سال‌ها به سالمندی رسیده‌اند و نیازمند توجه و حمایت ویژه همه اقشار جامعه به‌ویژه مسئولان هستند؛ افرادی که در حقیقت سرمایه‌های اصلی هر جامعه تلقی می‌شوند و گرامیداشت منزلت آنها در حقیقت تکریم منزلت و جایگاه همه انسانها است.

به همین منظور به‌سراغ سرای سالمندان رفتم، تا از نزدیک با مسائل یا مشکلات آنها آشنا شوم وقتی ماشین به طرف خانه سالمندان حرکت کرد، تصمیم گرفتم در طول این مسیر نسبتاً طولانی \، به سوالاتی که قرار است بپرسم فکر کنم باید از جوانی شان، نحوه زندگی با همسرشان و چگونه بزرگ کردن کودکانشان می پرسیدم.

برای اینکه بتوانم با آنها بهتر ارتباط برقرار کنم چند کتاب در مورد سالمندان و روحیاتشان \ خوانده بودم، اما با خواندن اینکه «سالمندی تغییری است که با گذشت زمان صورت می گیرد و در طول روند سالمندی یا به زبان بهتر(پیر شدن) شاهد کاهش و زوال جسم و فکر شخص هستیم» نمی شد به داشتن یک ارتباط موثر امیدوار بود.

ولی یک راه حل وجود داشت اینکه فرض کنم به دیدن مادربزرگ و پدربزرگ خودم می روم، آنها را با تمام خصوصیاتی که به یاد داشتم تصور کردم و آنوقت سوالات پشت سرهم، در ذهنم ردیف شد. دوست داشتم در آخر به جوابی برسم که مدتهاست دنبالش هستم. چه می شود کسی پدر و مادر خود را با این وضع رها کند؟

بهتر بگویم دلم می خواست بدانم من و امثال من چه چیزهایی باید به فرزندان و کودکان اطرافمان یاد دهیم، چگونه زندگی کنیم، چه رفتاری با همسرمان داشته باشیم تا در آینده، جایی شایسته وجود پدر و مادر واقعی در زندگی او داشته باشیم.

وقتی به مرکز سالمندان رسیدم و بعد از هماهنگی با مسئولین قرار شد که به بخش ها سر بزنم؛ محلی که از بانوان سالمند بر اساس شدت بیماری و کهولت درجه بندی شده بودند، نگهداری می شد.

بیشتر کار من در این طبقه بود چون نیاز به سالمندانی داشتم که بتوانند به سوالاتم پاسخ دهند، سالمندان در این آسایشگاه دو دسته اند: آنهایی که فرزند و خانواده ای ندارند و در زمان کهولت و بیماری به اینجا آورده می شوند و گروه دیگر آنهایی که فرزند دارند که خود به دو تقسیم می شوند: گروهی که از مشکلات مالی رنج می برند. فرزندان فقیری دارند خودشان هیچ مستمری ندارند و شوهرشان هم چیزی برایشان به جا نگذاشته است. یا زنان و مردانی که هیچگاه فرزندی به دنیا نیاوردند.

سالمندانی که بیماری شدید و مشکل خاصی ندارد و یا فرزندان توانایی مراقبت ویژه برای آن سالمند را در خانه دارند، ولی باز والدین خود را به اینجا می آورند. سالمندانی که از خانه شان، محل آرامش و تداعی یک عمر خاطره شان دور می شوند؛ شاید به خاطر حرص و طمع و بی مهری ، و در کل بی ایمانی فرزندانشان.

قرار شد مددکار بخش چند نفر را به من معرفی کند که از دسته آخر باشند. وارد سالن شدم راهروی نسبتاً عریض با اطاقهایی در دو طرف آن. در هر اطاق پنجره ای به سمت فضای سبز بیرون باز می شد و بسته به اندازه آن تعداد تختهای موجود متفاوت بود.

از درب هر اطاق که می گذشتم نگاهی به داخل آن می کردم، به نظر من اینجا یک عده مادربزرگ دوست داشتنی زندگی می کنند که صدایشان می تواند بهترین لالایی شبهای نوه هایشان باشد. اکثراً با دیدن من لبخند می زدند و حتی در سلام کردن پیشی می گرفتند، گلدانهای کنار تختها، قاب عکس های کوچک روی میزها، لباسهای تمیز و مرتب، اینجا خانه تنهایی بانوانی است که روزی کدبانوی هنرمند خانه ای بودند و با مشکلات زندگی ساختند و فرزندانی را بزرگ کردند که اکنون خود پدر و مادر خانه ای شده اند، اما افسوس که دیگر جایی برای مادران هنرمند دیروز و خسته از مشکلات امروز پیدا نمی شود.

در ناهارخوری چند خانم سالمند منتظر من بودند. بعد از سلام و تعارفات معمول، قرار شد با تک تک آنها به تنهایی صحبت کنم. شروع کردن برایم مشکل بود، در مقابل من کسانی نشسته بودند که موهای سفید و چروکهای صورتشان فریاد می زد سالهای زیادی از من بزرگ ترند و من یاد گرفته بودم باید مقابل پایشان بلند شوم، پائین تر از آنها بنشینم و در طول صحبت ادب را رعایت کنم.

نمی خواستم حس کنند وسیله ای برای یک پرسش و پاسخ رسمی هستند، بیشتر دوست داشتم صحبتی صمیمانه داشته باشیم. بعد از گذشت چند دقیقه لحن صمیمی صدا و مهربانی نگاهشان کار را برایم ساده تر کرد. آنها به سوالاتم پاسخ می دادند گاهی غمگین می شدند و گاهی از یادآوری بعضی خاطرات می خندیدند.

یکی از فرزندانش می گفت که در خارج زندگی می کند، تحصیلکرده است و موقعیت کاری و مالی خوبی دارد، اما تا بحال یکبار هم به مادرش پیشنهاد نداده که با آنها زندگی کند، یکی از همسری می گفت که همان سالهای اول زندگی، او و فرزندانش را رها کرده و رفته، از مشکلات بزرگ کردن چهار پسر، بدون پدر می گفت. چهار پسری که یکبار بر سر دادن اجاره خانه مادر با هم دعوا کرده بودند و همین امر باعث شده بود که مادرخودش پیشنهاد دهد که او را به سرای سالمندان بیاورند، دیگر خسته شده بود. تحمل نداشت.

دیگری از اوج افتخاراتش در جوانی میگفت. اینکه مردها هم در سوارکاری به پایش نمیرسیدند..... ولی حالا. لرزش دستش بود و انتظار مرگ...

یکی از عروسش می نالید که به او بی حرمتی کرده است و دیگری از دامادی گله می کرد که در دانشگاه تدریس می کند، اما نمی گذارد دخترش حتی برای دیدن مادر به سراغ او بیاید. در بین حرفهایشان نکات جالبی هم بود مثل خانمی که بسیار از زن شوهرش یا همان هوویش تعریف می کرد که از جوانی با هم به خوشی زندگی کرده اند و اکنون در پیری هم از حال هم باخبرند. او زن دوم بود.

آنقدر سرگذشتهای متفاوت داشتند که رسیدن به یک نتیجه گیری کار دشواری بود. اما یک چیز در اکثر آنها دیده می شد و آن اینکه در ابتدا هیچ گله ای از فرزندانشان نداشتند. اظهار می کردند به خواست خود به اینجا آمده اند و از زندگی در سرای سالمندان بسیار راضی هستند. فرزندان هم گرفتار زندگی خودشان هستند و گاهی دو سه ماه یکبار به آنها سر می زنند؛ ولی در طول صحبت، وقتی احساس صمیمیت بیشتری می کردند، کم کم شکایت از بی مهری فرزندان در کلامشان دیده می شد.

به یاد حرفهایی افتادم که چند سال پیش سر کلاس از استادم شنیده بودم، بهداشت روانی سالمندان در گروی احساس موفقیت از سالهای گذشته است. آنها اگر حس کنند جوانی شان را مفید گذرانده اند، فرزندان خوبی دارند که قدرشان را می دانند، دردوران پیری، با شادی و رضایت بیشتری زندگی می کنند.

عزت نفس و غرور این مادران اجازه نمی داد بپذیرند که فرزندان در شلوغی زندگی روزمره آنها را فراموش کرده اند، نمی خواستم خود را جای فرزندان آنها بگذارم، اما آنها چطور از عاقبت خود نمی ترسند.

بعد از تمام شدن صحبتهایم با آنها خداحافظی کردم. بعضی ها می گفتند اگر باز هم به اینجا بیایم، قصه زندگی شان را مفصل تعریف می کنند، وقتی از سالن  خارج می شدم هر سالمندی که مرا می دید، با لبخند خداحافظی می کرد و دعایی بدرقه راهم می کرد.

به سمت ساختمانی که محل نگهداری از مردان سالمند بود حرکت کردم، فرصت کمی داشتم به همین خاطر از مددکار خواستم کسی را معرفی کند که بتوانم تمام سوالهایم را از او بپرسم؛ اتاقی را نشانم داد، وقتی وارد آن شدم حس کردم به خانه صمیمی یک پدر مقتدر آمده ام، او مردی سالمند با اندامی درشت و چشمانی با هیبت بود تمام اطرافش کتاب بود و جزوه و گلدان گل.

شعر می گفت، متن های زیبا می نوشت و اطلاعات وسیعی داشت. می گفت بعد از ۵۰ سال از همسرش جدا شده و فرزندان به سمت زندگی خود رفته اند و  چون تنها بوده به اینجا آمده است، او هم در ابتدا احساس رضایت می کرد، اما در آخر با افسوسی که بسیار دردآور بود از پدری گفت که روزگاری تا به سر سفره نمی آمد کسی غذا نمی خورد و اکنون چون دستمال مچاله ای او را به گوشه ای انداخته اند، دکتر ها علت تورم و زخم شدید پاهایش را کار زیاد و سنگین دوران جوانی می دانستند. جابه جائی سنگین سنگها، برای یک لقمه نان حلال، برای زن و بچه و زندگی.

در این ساختمان زیاد نماندم احساس می کردم اینجا بسیار دلگیر است دیدن انسان هایی که روزی مرد خانه شان بودند و نان آور همسر و فرزندان خود، در حالیکه روی تختشان نشسته اند و از پنجره به بیرون نگاه می کنند و خستگی یک عمر در چهره شان نمایان است برایم بسیار سخت بود. اما دوست داشتم بدانم هر کدام به چه چیزی یا چه کسی فکر می کنند، به روزهای قدرت جوانی که ماندگار نبود !! دوران شیرین کودکی که زود گذشت!! به پدر و مادر خود و روزگاری که غرور و جهالت جوانی نمی گذاشت حرفهای آنها را بفهمند!! اما امروز تجربه زندگی، تمام آن حرفها را برایشان روشن کرده است.

در حالیکه از ساختمان خارج می شدم زیرلب شعری را می خواندم:
کاش برمی داشتی
از این خواب گران، سر
تا ببینی خردسال سالخورد خویش را
کاین زمان چندین شجاعت یافته است
که بگوید: راست می گفتی پدر!

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه

نظرات
ناهید -> 1402/07/08
پاسخ

ای کاش درس بگیریم :(((((

پدر سالمند 76 ساله -> 1402/07/08
پاسخ

گزارشی بود سراسر پند و اندرز. آفرین بر دانا. قلمتان مانا باد

حسین -> 1402/07/08
پاسخ

خدا رو شاهد میگیرم وقتی پدرم این دنیا رو ترک کرد چقدر همیشه و همیشه غمگین بودم و غمگین ماندم. ای کاش قدرشان را بیشتر بدانیم

ندا -> 1402/07/08
پاسخ

واقعا اشکم میریخت با بند بند این گزارش. میدونید داستان چیه؟ ماها تا خودمون به این سن نرسیم متاسفانه نمیفهمیم و چقدر خائن به پدر و مادریم ما

نازنین -> 1402/07/08
پاسخ

چقدر این گزارش تگان دهنده بود :((

مامان پری -> 1402/07/08
پاسخ

وظیفه رسانه همین نوشته هاست. آموزش و پرورش که به بچه ها چیزی یاد نمیده لااقل شما رسانه ها معرفت را به افراد جامعه بیاموزید

محمد -> 1402/07/08
پاسخ

معصوم میفرماید خداوند فرموده اگر شرک نمیشد میگفتم بغیر از من ای بنده تو اجازه داری به پدر و مادرت سجده کنی. اینجاست که جایگاه پدر و مادر به تصویر کشیده میشه اما دریغ و افسوس که هرگز نفهمیدیم