روایت خبرنگار دانا از جمکران تا حرم؛
شبی که قم نفسهایش را حبس کرد/ عاشقان از دل کوچههای خاکی تا آستان ملکوتی؛ وداعی که تمام نشد
شب، پردهاش را بر آسمان قم انداخته بود و کوچههای این شهر، آغوش گشوده برای میهمانی که نه از جنس خاک، که از جنس نور بود. از همان عصرِ دیروز، ماشینها و کاروانهای پیاده، یکصدا با ضربان قلبهایی که برای دیدن رهبر شهیدشان میتپید، راهیِ مسجد جمکران شدند.
به گزارش خبرنگار شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ قم دیشب و امروز، مقصد عاشقانی بود که با پای پیاده و چشمانی بارانی، از نقاط دور و نزدیک، از دل کوچههای گردآلود و خیابانهای بیخواب، خود را به آستانِ میعاد گاه رساندند. نماز میت بر پیکر مطهر رهبر شهید و اعضای خانواده ایشان صبح امروز در مسجد مقدس جمکران اقامه شد و این روایت، قصهی لحظههایی است که هیچگاه از خاطر نخواهد رفت.

شبی که قم تا صبح بیدار ماند
«از تهران که زدم بیرون، نماز مغرب در گوشهای از جاده اقامت شد. هوای قم، بوی باران و قدمهای عاشق میداد.» این را نه یک راوی، که دلهای بیقرار زائرانی میگفت که از ساعتها قبل، خود را به سمت مسجد جمکران میکشاندند. در مسیر جاده، چراغهای خودروها، رشتههای نوری را شکل داده بودند که به سمت افقی ناپیدا میرفتند. گویی هزاران پروانه، شب را شکافته بودند تا به گرد شمعی مقدس جمع شوند.

کوچههای جمکران؛ میزبانانی از جنس خاک
خیابانهای اطراف مسجد جمکران، دیگر جای عبور نبود. عابران پیاده با قدمهای خسته، اما دلی پر از شور، لابهلای جمعیت جلو میرفتند. بعضی، ساعتها در صفِ ورودیها انتظار کشیده بودند تا گوشهای از صحن مقدس را برای نشستن بیابند. از هر سن و قشری، از پیرمردانی با عصا و ریشهای سپید تا کودکانی که بر دوش پدران، چشمانشان را به تابوت دوختهاند. غروب که شد، جمعیت بیش از پیش فشرده شد؛ گویی عاشقان میخواستند آخرین وداع را در آغوش این خاک مقدس ضبط کنند.
اذان صبح در جمکران؛ چشمهای بارانی و دلهای آرام

نماز صبح، این بار با صدایی دیگر اقامه شد. آیتالله جوادی آملی، آن پیرِ طریقت، با چشمانی خیس، بر پیکرهای مطهر نماز گزارد. اشکهای او بر محراب، گویای زخمی بود که بر دل تاریخ نشسته بود. هر تکبیر، طنین فریاد «اللهاکبر»ِ عاشقان بود؛ فریادی که از دل دیوارهای جمکران، تا حرم حضرت معصومه(س) پیچید. در میان این دریای اشک، حجتالاسلام هادی خامنهای، با چشمانی سوخته بر تابوت پدر، بوسهای زد که شعلهای از عشق را در دل هر بیننده زنده کرد.
خانواده شهدای میناب؛ روایتی از صبر و ایستادگی
در گوشهای از صحن، خانوادهای به چشم میخوردند که بر تن، عکسهایی از رهبر شهید داشتند. آنها از میناب آمده بودند، آن هم با لباسهایی که بوی باروت و خون میداد. خانواده شهدای میناب، کنار تابوتها نشسته بودند و با نگاههایی عمیق، گویی با شهیدان خود وداعی تازه میکردند. یکی از آنها با صدایی لرزان گفت: «ما برای این لحظه، از خانههایمان زدیم بیرون. میخواستیم بگوییم که راه، همان راه است و خون، همان خون.» زنانی که چادرهای مشکیشان، نشانهای از صبر یک ملت بود.

بانگ «یا حسین» در بدرقه آقای شهید
زنان شهیدپرور در گوشهای از مسجد حلقه زده بودند و با شورِ عجیبی، «اللهاکبر» سر میدادند. صدایشان در میان جمعیت، همچون نغمهای از مقاومت طنینانداز بود. آنها با پرچمهای سرخ و مشکی، با حضورشان، عهدی دوباره با آرمانهای انقلاب بستند. در کنارشان، پخش سخنرانیهای سالهای دور رهبر شهید از بلندگوها، فضایی حزین و در عین حال امیدبخش ایجاد کرده بود. گویی هنوز هم صدای ایشان، میان دیوارهای جمکران طنینانداز بود و زائران، زیر سایهی کلامش، اشک میریختند.
پس از نماز؛ آغاز مسیر بیپایان تا حرم
هنگامی که نماز به پایان رسید، جمعیت، تابوتها را بر فراز دستان خود حمل کردند. مسیری که از مسجد جمکران تا حرم مطهر حضرت معصومه(س) کشیده شده بود، حالا شریانهای یک شهر را پر کرده بود. خیابانهای قم، با جمعیتی که گویی تمامی نداشت، نفسهایش را حبس کرده بود. گوشه به گوشه این مسیر، یادآور شور و شوقی بود که در هر قدم، روایتی تازه از محبت و عشق جاری میشد.

خاک قم، آغوشی برای دلدادگان
در این میان، حُزنِ وداع، با لبخندِ رضایت عجین شده بود. مردم میدانستند که این پایان نیست؛ بلکه آغازی است برای راهی که هرگز تمام نمیشود. آنها در این سفرِ خاکی، با تمام وجود، آخرین «سلام» را بر پیکر رهبر شهید نثار کردند و با قلبی آکنده از عشق، او را تا آستانهی حرم مشهد، بدرقه کردند.
ارسال دیدگاه