بازمانده بمباران 28 دیماه 65 سنندج/

جنگنده های بعثی در یک چشم بر هم زدن همسر و فرزندم را از من گرفتند

جنگنده های بعثی در یک چشم بر هم زدن همسر و فرزندم را از من گرفتند
در کمتر از یک چشم بر هم زدن تمام شهر توسط جنگنده های بعثی بمباران شد و خانه کوچک ما در این بین به کلی تخریب شد. زمانی که همسایه ها من را از زیر آوارها بیرون کشیدند، متوجه پیکر بی جان همسرم و فرزندم شدم که در گوشه حیاط افتاده بودند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، شهید یوسف مرادی در اولین روز از فروردین ماه سال 1339 در روستای خامسان از توابع شهرستان کامیاران دیده به جهان گشود. پدرش علی و مادرش بانو زمانه نتوانستند زمانی که یوسف به سن یادگیری رسیدن بام فرزندشان را در مدرسه ثبت نام کنند، اما یوسف بعدها و زمانی که بزرگ شد به صورت شبانه در مدرسه ثبت نام و دوران ابتدایی را پشت سر نهاد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

یوسف کودکی بیش نبود که برای برداشتن باری از روی دوش خانواده اش در مزرعه پدر مشغول به کار شد. یوسف با رسیدن به سن بیست سالگی ازدواج کرد و بعد از مدتی راهی شهر سنندج شد و با تلاش و کوشش بدون وقفه توانست خانه کوچکی برای خودش تهیه کند.

,

 

,

یوسف کارگری می کرد و از این راه زندگی اش را اداره می کرد و در فصل زمستان که دیگر فرصتی برای کار ساختمانی وجود نداشت، به کاسبی مشغول می شد.

,

 

,

شهید یوسف مرادی در روز 28 دیماه سال 1365 بر اثر بمباران هوایی رژیم بعث عراق در حالیکه فرزند سه ساله اش ـ عادل ـ را در آغوش خود پناه داده بود به شهادت رسید و پیکر غرقه به خونش به همراه فرزند شهیدش در زادگاهش و در جوار قبور آبا و اجدادش در روستای خامسان به خاک سپرده شد.

,

 

,

خاطره ای از همسر شهید:

,

 

,

اگرچه وضع مالی خوبی نداشتیم، اما همواره خدا را شاکر بودیم و با خوشی در کنار همدیگر زندگی می کردیم. آن روز همسرم تازه از روستا برگشته بود و بعد از دقایقی استراحت مشغول مرمت کف حیاط بود که چند روز قبل به خاطر لوله کشی آب کنده کاری شده بود. فرزندم عادل ـ 3 ساله ـ هم در گوشه حیاط مشغول بازی بود.

,

 

,

در کمتر از یک چشم بر هم زدن تمام شهر توسط جنگنده های بعثی بمباران شد و خانه کوچک ما در این بین به کلی تخریب شد. زمانی که همسایه ها من را از زیر آوارها بیرون کشیدند، متوجه چکمه های زرد رنگ فرزندم فؤاد ـ 4 ساله ـ شدم. فؤاد در حالیکه سر و صورتش خونی بود به چشمانم خیره شده بود و گریه می کرد.

,

 

,

 سرم را که برگرداندم، متوجه پیکر بی جان همسرم و فرزندم عادل شدم که در گوشه حیاط افتاده بودند.

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه