روایتی خواندنی از دیدار بانوان گیلانی با همسر شهید برونسی
بانوان بسیجی حوزه آستانه اشرفیه در اردوی زیارتی مشهد مقدس با خانواده شهید عبدالحسین برونسی دیدار کردندکه ماجرایی خواندنی در این دیدار رخ داد.
[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پرنیان گیل ،بانوان بسیجی حوزه آستانه اشرفیه در اردوی زیارتی مشهد مقدس با خانواده شهید عبدالحسین برونسی دیدار کردند.
,
شبکه اطلاع رسانی راه دانا,
پرنیان گیل,
در این ملاقات همسر شهید عبدالحسین برونسی برای آشنایی بیشتر با شهید سفارش به مطالعه کتاب خاکهای نرم کوشک داشت .
,
ایشان در این ملاقات با تاکید بر این که مساله مهم برای مقابله با دشمن در عرصه جنگ نرم تقویت بنیان خانواده است ، اظهار کرد: پدر و مادر نقش مهمی در تربیت فرزند دارند.
,
نکته جالب این دیدار فرزندان واطرافیان شهید برونسی بود که اکثرا بیش از ۲ فرزند داشته و بحث افزایش جمعیت را تبلیغ می کردند.
,
خبرنگار پرنیان گیل به روایتی جالب و شنیدنی از ماجرایی که در دیدار با همسر و خانواده شهید برونسی در سفر زیارتی مشهد مقدس روی داد اشاره کرد و گفت : در این دیدار دختر جوانی با ما همراه بود که بطور عجیبی به شهید برونسی ارادت داشت .
,
پرنیان گیل,
هادیزاده افزود : آن دختر با مشکل بزرگی در زندگی مواجه بود که فقط خود و تعداد محدودی از حاضرین از آن مطلع بودند.
,
وی اظهار کرد : هنگام خداحافظی همسر شهید برونسی با همه عادی خداحافظی کردند ولی به آخرین نفر که آن دختر بود با لحنی خاص گفتند “دخترم نگران نباش به حق حضرت زهرا مشکل شما حل می شود!!!. آن دختر تعجب کرد و فکر کرد دیگران به خانم برونسی حرفی زده است و وقتی فهمید که کسی به ایشان حرفی نزده است مایه تعجب بیشتر شد .
,
توسل ویژه شهید برونسی به حضرت زهرا (س)
,
توسل ویژه شهید برونسی به حضرت زهرا (س) ,
توسل ویژه شهید برونسی به حضرت زهرا (س) ,
,
,
,
,
سعید عاکف، نویسنده کتاب خاکهای نرم کوشک در یکی از فصلهای این کتاب، روایتی را از شهید برونسی نقل کرده که روایتگر ضمیر پاک این شهید بزرگوار و ارتباط عاطفی او نسبت به خاندان اهل بیت (ع) است:
,
سعید عاکف، نویسنده کتاب خاکهای نرم کوشک در یکی از فصلهای این کتاب، روایتی را از شهید برونسی نقل کرده که روایتگر ضمیر پاک این شهید بزرگوار و ارتباط عاطفی او نسبت به خاندان اهل بیت (ع) است: ,
,
,
,
,
«هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که که کار گره خورد. گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه هاُ حال وهوای دیگری. تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت. نمیدانم چهشان شده بود که حرف شنوی نداشتند. همان بچههایی که میگفتی برو توی آتش، با جان و دل میرفتند! به چهره بعضیها دقیق نگاه میکردم. جور خاصی شده بودند؛ نه میشد بگویی ضعف دارند؛ نه میشد بگویی ترسیدند. هیچ حدسی نمیشد بزنی.
,
«هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که که کار گره خورد. گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه هاُ حال وهوای دیگری. تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت. نمیدانم چهشان شده بود که حرف شنوی نداشتند. همان بچههایی که میگفتی برو توی آتش، با جان و دل میرفتند! به چهره بعضیها دقیق نگاه میکردم. جور خاصی شده بودند؛ نه میشد بگویی ضعف دارند؛ نه میشد بگویی ترسیدند. هیچ حدسی نمیشد بزنی. ,
,
,
,
,
هرچه برایشان صحبت کردم، فایدهای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمیخواستند جدا شوند. هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند، نشد. اگر ما توی گود نمیرفتیم، احتمال شکست محورهای دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید. پاک در مانده شدم. ناامیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که: خدایا خودت کمک کن. از بچهها فاصله گرفتم؟ اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچهها رو حرکت بدم. وضع ما رو خودتون بهتر میدونین.
,
هرچه برایشان صحبت کردم، فایدهای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمیخواستند جدا شوند. هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند، نشد. اگر ما توی گود نمیرفتیم، احتمال شکست محورهای دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید. پاک در مانده شدم. ناامیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که: خدایا خودت کمک کن. از بچهها فاصله گرفتم؟ اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچهها رو حرکت بدم. وضع ما رو خودتون بهتر میدونین. ,
,
,
,
,
چند لحظهای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها. یقین داشتم حضرت تنهام نمیگذارند. اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض، یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد. رو کردم به بچهها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمیخوام. فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد . دیگه هیچی نمیخوام. زل زدم بهشان. لحضه شماری میکردم یکی بلند شود. یکی بلند شد. یکی از بچههای آرپی جی زن. بلند گفت: من میام. پشت بندش یکی دیگر ایستاد. تا به خودم آمدم همه یگردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم.
,
چند لحظهای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیروها. یقین داشتم حضرت تنهام نمیگذارند. اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض، یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد. رو کردم به بچهها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمیخوام. فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد . دیگه هیچی نمیخوام. زل زدم بهشان. لحضه شماری میکردم یکی بلند شود. یکی بلند شد. یکی از بچههای آرپی جی زن. بلند گفت: من میام. پشت بندش یکی دیگر ایستاد. تا به خودم آمدم همه یگردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. ,
,
,
,
,
پیروزیمان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. اگر با همان وضع قبل میخواستیم برویم، کارمان این جور گل نمیکرد. عنایتام ابیها (س) باز هم به دادمان رسید بود.»(۱)
,
پیروزیمان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. اگر با همان وضع قبل میخواستیم برویم، کارمان این جور گل نمیکرد. عنایتام ابیها (س) باز هم به دادمان رسید بود.»(۱),
,
خرید کتاب خاک های نرم کوشک
,
خرید کتاب خاک های نرم کوشک,
خرید کتاب خاک های نرم کوشک,
نسخه PDF
,
,
گزارش تصویری دیدار با خانواده شهید برونسی و حضور دربهشت ثامن و بهشت رضا(ع) و مزار شهید برونسی و شهدای دفاع مقدس و جنگ تحمیلی را در ادامه مشاهده می کنید.
,
,
انتهای پیام/
]
به اشتراک گذاری این مطلب!
ارسال دیدگاه