یک روز برفی در سنندج و نوستالژی های کودکانه به روایت تصویر
بالاخره برف بارید وآسمان سخاوتش را یک بار دیگر به رخمان کشید.پرده را کاملا"کنار زده ام تا هر لحظه منظره بارش برف جلوی چشمانم باشد .بچه ها هنوز خوابند ومن فرصت دارم...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آفتاب دل، امروزبالاخره برف بارید وآسمان سخاوتش را یک بار دیگر به رخمان کشید.پرده را کاملا"کنار زده ام تا هر لحظه منظره بارش برف جلوی چشمانم باشد .بچه ها هنوز خوابند ومن فرصت دارم تا یک فنجان چای داغ کنار پنجره بنوشم میروم توی حیاط وسرم را بالا میگیرم تا دانه های سپید برف را لمس کنم .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آفتاب دل, آفتاب دل,,
برف نوستالژی زمستانهای دراز واستخوان سوز کودکی من است . زمستانهایی که چونان غولی مخوف می آمد که ترس از سرمایش لرزه به تنمان می انداخت و مادرها را توی چله تابستان وا میداشت که روی ایوان خانه ها بنشینند وکامواها را گلوله کنند وحالا نباف وکی بباف ومردها را که انبارها را پرکنند از هیزم وذغال وپیتهای نفت. آن موقع هنوز صحبت از نازک شدن لایه ازن وگرمایش زمین نبود ومردم از تابستان به فکر آذوقه زمستان بودند وانبارهای خانه را پرمیکردند از مربا وآرد وبرنج ورب وترشیجات. مادرم هم غصه میخورد که ژاکت پدرم سوراخ شده است وکلاه برادرم نخ نما شده وخواهرم شال بافتنی شبیه به مال دوستش را میخواهد و اینکه چطور میتواند تا رسیدن زمستان همه را آماده کند.
,,
برف مرا مثل اسکروچ (شخصیت اصلی داستان سرود کریسمس اثر چارلزدیکنزکه بعد از سفر به گذشته اش منقلب شد ) که در آن نیمه شب برفی به گذشته اش سفرکرد با خودش میبرد به سرزمینی که حافظه یاری میکند. چهار یا پنج سالگیم .
,,
پاهایم زیر کرسی مادربزرگ گر گرفته مادربزرگ اصرار دارد تا سوره های بیشتری بخوانم تا کشمش وپسته های بیشتری جایزه بدهد چه عشقی میکند که میبیند همه سوره هایی که یادم داده به این خوبی حفظ شده ام .خانه اش بوی نانهای تنورش ، بوی ته چینِ اسفناجهای توی باغچه اش بوی قلیان پدر نود ساله اش ، بوی نفتالین که هر وقت صندوقش را باز میکرد همه جا پرمیشد.انگار همین دیروز بود.
,

,

,

,

,

, ,

,

,

,

,

,

,

,

,

,

,

, عکس از علی کرمی
, عکس از علی کرمی ,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه