خاطرات یک مولف انقلابی فامنینی از ۱۲ بهمن ۱۳۵۷

محو تماشای سیمای ملکوتی امام بودیم تا قرص ماه کم کم هویدا شود

محو تماشای سیمای ملکوتی امام بودیم تا قرص ماه کم کم هویدا شود
قسمتی از خاطرات کارشناس زبان و ادبیات فارسی فامنینی از روستای چپقلو از ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، دقایقی چون روءیا گذشت. آن‌ها محو سیمای ملکوتی امام خمینی شده بودند و مانند قطره‌ای در دریای خروشان، چشم به ماه دوخته و با جذر و مدِّ اقیانوس انسان‌های پاک باخته در اوج و فرود بودند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آوای فامنین، رشادت ها و تلاش های مردم در شهرها و روستاهای کشور و اتحاد آنها باعث شد، مسیری برای پیروزی انقلاب و فرار شاه خائن و بازگشت امام راحل باشد. با حمایت از بیانات و اجرای دستورات امام(ره) همه کنار هم قرار گرفتند و سعی کردند که به هدف والای خود و پیروزی انقلاب اسلامی ایران برسند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آوای فامنین,

عظیم سرو دلیر از اهالی روستایی در نقاط دور شهرستان فامنین، به نام روستای چپقلو است که تحصیلات ایشان در رشته زبان و ادبیات انگلیسی می باشد و یکی از اساتیدی که در ایران و در کشورهای دیگر فعالیت دارند.

,

تألیف چندین کتاب تخصصی و پرمحتوا به زبان های فارسی و انگلیسی منتشر شده است و خصوصا کتاب "حماسه بابا" زندگی سردار شهید احمد کوچکی از کارهای ارزشمند وی می باشد. از وی خواستیم تا درباره دوران قبل از پیروزی انقلاب و خاطراتی از اهالی روستای خود رابیان کنند.

,

سرو دلیر خاطرات شیرین خود را اینگونه آغاز کرد:

,

 

,

شعر و خون
 یکی از برنامه‌های درجه‌دار‌های طرفدار شاه این بود که چند نفری جمع می‌شدند کنار میز یکی‌شان و در حالی‌که سرهایشان را  به هم نزدیک می کردند آهسته با هم حرف می‌زدند. گرچه صدایشان بلند نمی‌شد ولی معلوم بود که پشت سر انقلابیون یا از رویداد‌های روز گذشته و یا در رابطه با برنامه‌هایی که بعد‌از ظهر برایشان مشخص کرده بودند حرف می‌زدند.
یکی از گروهبان‌ها  هم که محلّ کارش در اطاق مجاور بود گاه گاهی می‌آمد و با آن‌ها همنشین می‌شد. آن روز او با برگه‌ای در دست وارد اطاق شد و رفت و در کنار بقیّه نشست. دقایقی بعد، بقیّه را  هم جمع کرد و شروع کرد به خواندن نوشته‌های روی ورقه. او شعری در هَجو امام خمینی (ره) در آن برگه نوشته بود.
او شعرش را  به آهستگی ‌خواند و همفکرانش هم خندیدند و سپس اطاق را  ترک کرد و به اطاق مجاور رفت. دقایقی بعد سر و صدا در سالن پیچید. عدّه ای دور و بَر همان گروهبان که در ورودی اطاقشان افتاده بود و خون از دهانش بیرون می‌زد جمع شده بودند. دوستانش به شدّت متأثر شده بودند و آثار نگرانی کاملاً در چهره‌هایشان پیدا بود. هرکدام کوشش می‌کرد به نحوی مشکل او را توجیه کنند. یکی می گفت که صرع داشته، دیگر می‌گفت که زمین خورده و دندانش زبانش را  بریده است. علّت هر چه بود، آثار خودش را  گذاشته بود و دوستانش کاملاً روحیّة  خود را باخته بودند.
 

, شعر و خون,
,
,
,
,

گروهبان خیر‌الله
یکی از نیروهای واحد، گروهبان خیرالله بود که البتّه به اسم مستعار دیگری معروف بود. ایشان از ورزیده ترین درجه‌داران نیروی هوایی بود. در ورزش‌های گوناگون مهارت داشت.  استاد بعضی از رشته های ورزشی هم بود. متأسّفانه این گروهبان که پدرش فوت شده بود و سرپرستی مادر و خواهر  خود را نیز بر ‌عهده داشت به راه‌های کج افتاده بود. او هرروز صبح که به واحد می آمد دو سه نفر از درجه‌دار‌ها دور جمع می‌شدند و از او می خواستند که کارهای خلافی را  که بعد از ظهر روز گذشته انجام داده بود تعریف کند. او هم به سادگی می‌نشست و تعریف می‌کرد و اطرافیان هم می‌خندیدند.
  عظیم، از وضع و اوضاع گروهبان خیرالله بسیار ناراحت بود. از طرفی می‌دید که او نیرویی است ورزیده و توانمند. از طرف دیگر او را می‌دید که به راه خلاف افتاده بود و می رفت که همه چیز  خود را به باد بدهد. عظیم دنبال فرصتی می گشت که کاری در این باره انجام بدهد.
یک روز صبح زود عظیم برای این که در صبحگاه شرکت نکند یک راست به اطاق کار رفت. چند دقیقه بعد گروهبان خیرالله هم به همین دلیل وارد اطاق شد. عظیم احساس کرد که فرصت خوبی به دست آمده است. باید از این فرصت استفاده می‌کرد. او درحالی که پشت میزش ایستاده بود، سر صحبت را باز کرد.
-  آقای خیرالله، می‌خواستم چند دقیقه‌ای با هم صحبت کنیم.
-   بفرمایید! جناب سروان!
-  نه! نمیخوام به عنوان جناب سروان با هاتون صحبت کنم. می خواستم یه صحبت دوستانه داشته باشیم.
-  بفرمایید، در خدمتتان هستیم!
-  من صحبت‌هایی را  که شما بعضی وقت‌ها با بعضی از همکاران می‌کنید می‌شنوم. وقتی می‌بینم که شما با این مهارت‌ها و ورزیدگی‌ها و عُرضه‌ای که دارید می‌نشنید و از کارهایی که روز قبل انجام داده‌اید صحبت می‌کنید و این‌ها هم می‌خندند، بسیار ناراحت میشم. این‌ها خنده‌هاشان از این نیست که شما کار خوبی کرده‌اید و آن‌ها خوشحال هستند. این‌ها در حقیقت به ریش شما می‌خندند. من میدونم که این‌ها اهل هیچ هنر و عُرضه‌ای نیستند، ولی همه‌شان صاحب خانه و زندگی هستند. امّا شما که از هر انگشتتان به ‌قول معروف هنری می باره دِلِتونو خوش کرده‌اید به این جور کارها که آخرش چیزی جز بدبختی و بیچارگی نیست. تا آنجایی که من خبر دارم شما سر پرستی خواهر و مادرتونو هم بعهده دارید. الأن حتما آن‌ها لباس شما را می‌شویند و غذاتونو  می پزند. ولی خواهرتون که زندگی‌اش مربوط به شما نیست و باید تا چند روز دیگه بره خانه بخت خودش. مادرتان هم که امروز سرِ پاست، کار‌ها را انجام میده ولی چند مدّت دیگه از دست و پا می افته و شما باید لباسهاشو بشویید و غذا بَراش بپذید. از اینا گذشته، شما الأن گروهبانید و جزء جوان‌ها حساب می شید، ولی همین که درجة استواری بگیرید دیگه میرید جزء پیرها. دختری که امروز موافقت کنه با شما ازدواج کنه بعد ازاین که درجه استواری گرفتید با شما ازدواج نخواهد کرد.
  گروهبان خیرالله سرش را  پایین انداخته بود و رنگ صورتش سرخ می‌شد و بعد سفید می‌شد و هیچ چیزی نمی‌گفت. عظیم برای این که گروهبان خیرالله فرصت فکر کردن داشته باشد اطاق را  ترک کرد و رفت به بیرون.
دو هفته از صحبت عظیم با گروهبان خیرالله گذشته بود. یک روز نزدیک‌های ظهر که نیرو‌ها می‌خواستند برای صرف نهار بروند گروهبان خیر الله به کنار میز  عظیم آمد و شروع کرد به صحبت کردن:
-  ببخشید جناب سروان! میشه مارا با ماشینتان ببرید تا فروشگاه؟
عظیم که احساس کرد گروهبان خیرالله حرف هایی برای گفتن دارد پاسخ داد:
-   باشه، بریم!
گروهبان خیرالله روی صندلی جلو ماشین در کنار عظیم یک وری نشست شروع کرد به صحبت کردن:
-  ببخشید جناب سروان! شما از من نپرسیدید چرا میرم به فروشگاه!
-  خوب چکار دارم که بپرسم! شما از من خواستید بِبَرمتان به فروشگاه. من هم می‌برم!
-  می خوام برم عکّاسی که کنار فروشگاهه عکس‌های مراسم عقد‌مان را  بگیرم. ببخشید! قضیّه این‌قدر سریع اتّفاق افتاد که من فرصت نکردم شما را هم دعوت کنم.
-  اشکالی نداره. دعوت ما مهم نبود. مهم این بود که شما سر وسامان بگیرید. حالا طرف، کی هست؟

, گروهبان خیر‌الله,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

-  یک حاج آقایی هست تو محلّ ما که خیلی معروفه و اهل مسجد و کارهای خیره. یه دختر هم بیشتر نداره. بعد از این که شما با من صحبت کردید، من رفتم با مادرم صحبت کردم و گفتم که میخوام ازدواج کنم. نشستیم به صحبت کردن و فکر دختر پیدا کردن. مادرم گفت که حاج آقا ... یه دختر خوب داره. بریم دَرِ خونه ایشان. اگه داد که چه بهتر! اگر هم نداد که نداد، دیگه! چیزی از ما کم نمیشه. با مادرم رفتیم دَرِ خونة حاج آقا. اتّفاقا خیلی هم تحویل گرفتند. وقتی پیشنهاد ازدواج را  مطرح کردیم، ایشان گفتند "من هم شما را می‌شناسم و هم این که من بیشتر از یک دختر ندارم و پسر هم ندارم. ایشان میان هم شوهر دختر من میشن و هم پسری برای من. من ملک و باغ در شهریار زیاد دارم، و لی دست تنهام. ایشان بیان هم داماد من بشن و هم دست و بازوی من." حاج آقا تمام خرج و مخارج مراسم عقد ما را هم داد و هفتة گذشته هم مراسم عقدمان برگزار شد. الأن هم دارم میرم که عکس‌های مراسم را  از عکّاسی بگیرم.
عظیم که بسیار خوشحال شده بود، خدا را شکر کرد و گاز ماشین را  گرفت به طرف عکّاسی. از آن روز به ‌بعد، گروهبان خیرالله شد طرفدار عظیم و انقلاب و در روز‌های آخر انقلاب هم که مردم به پاسگاه‌ها و پادگان‌ها حمله می‌کردند، گروهبان خیرالله از جمله کسانی بود که در صف مقدّم حمله کنندگان بود. پس از پیروزی انقلاب نیز شد مسئول حفاظت فرودگاه مهرآباد و پایگاه یکم شکاری و ستوان محرابیان هم مسئولیت کمیتة انقلاب غرب تهران را  به عهده گرفت.

,
,

 

,

تماشای فرار شاه
زمستان سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت سوز و سرمای  خود را در شور و حرارت انقلاب به فراموشی سپرده بود. مردم با اتّحاد و یک پارچگی هر چه تمام‌تر شعار مرگ بر شاه و مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر می‌دادند. در بیست و ششمین روز دی ماه هنگامی که عظیم وارد پایگاه یکم شد اوضاع را  کمی متفاوت‌تر دید. نیروی‌هایی با لباس شخصی و مسلّح، به‌قول بچّه‌ها‌ی واحد، گوش قرمزها در جای جای پایگاه مستقر شده بودند. هرکدام از آن‌ها دو تا اسلحه داشتند، هم کلت و هم مسلسل‌های کوچگی که بقول خودشان مگس را  می‌شد با آن‌ها در هوا هدف گرفت. پایگاه حال و هوای خاصی داشت، حالت سکوت مبهم که هیچ‌کس نمی‌دانست که چه اتّفاق می‌خواست بیفتد.
طبق معمول دیگر روزها، هنگام نهار، عظیم به نهارخوری افسران جزء رفته و نهار را صرف کرد و دوباره به ستاد برگشت. از پلّه‌ها بالا رفت وارد اطاق ستوان (ش) شد. کسی در اطاق نبود. رفت به کنار پنجره و مشغول تماشای باند فرودگاه شد. آشیانة سلطنتی روبه‌روی پنجره بود. رفت و آمد زیادی در مقابل آشیانه دیده می‌شد. ناگهان هواپیمای سلطنتی از آشیانه خارج شد و بدون درنگ به سمت باند پیچید و با اندکی خزیدن روی باند فرودگاه، از زمین بلند شد و به سمت غرب به پرواز در آمد. شاه رفت! کم کم نیروهای ویژه هم جمع شدند و رفتند.
عظیم تصوّر می‌کرد که فقط او از رفتن شاه باخبر شده. به اطاق خودشان در طبقة پایین برگشت. بقیّة پرسنل‌ هم یکی یکی به اطاق برگشتند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد، نه طرفداران انقلاب و نه طرفداران شاه. وقتی ساعت چهار بعد از ظهر با ماشین فولکس استوار قاسمی‌دوست همراه با چند نفر از هم اطاقی‌ها از پایگاه خارج شده و در خیابان حرکت کردند تازه فهمیدند که مردم زودتر از آن‌ها با خبر شده بودند و در خیابان‌ها شادی نموده و شیرینی و نقل و نبات تقسیم می‌کردند.

, تماشای فرار شاه,
,
,
,

 

,

دیدار با امام خمینی (ره)
وی خاطرات خود را اینگونه ادامه داد:  "برادرِ ارتشی! خدا نگهدار تو! بمیرد، بمیرد، دشمن خونخوار تو!"
این شعار جمعیّتی بود که در صفی طولانی در سمت راست کوچه‌های پیچ در پیچ خیابان ایران ایستاده بودند. صدای طوفندة آن‌ها همانند موجی بود که بر می‌خواست و فرو می‌نشست و دوباره آغاز می شد و تکرار می شد و آرام می‌گرفت.
ستوان دوم عظیم و ستوان عبّاسی به ‌همراه دو نفر غیر نظامی در سمت چپ کوچه به سوی مدرسه علوی پیش می‌رفتند و عظیم و ستوان عبّاسی هم با مشت‌های گره کرده که هی پائین و بالا می بردند، جواب شعار مردم را  می دادند،"ارتش فدای ملّت."
روز قبل، عظیم و همدوره‌ای‌اش ستوان عبّاسی با هم قرار گذاشته بودند که لباس نظامی برتن نموده و در مدرسة علوی تهران به دیدار امام بروند. صبح روز چهارشنبه حدود ساعت‌های نه و ده طبق معمول، با هم از پایگاه خارج شدند. ستوان عباسی گفت که قراره آقای... (که  بعداً پدر خانم ایشان شدند) و یک نفر از دوستانش هم می‌خواهند بیایند.
آقای عبّاسی پیکان جوانانش را  از خیابان‌هایی که در اشغال نظامیان بود و در بعضی جاها، از کوچه‌های فرعی به سمت میدان بهارستان راند و در مسیر هم آن دونفر را  سوار کرد و چهار نفری به میدان بهارستان رسیدند. از میدان بهارستان وارد خیابان ایران شدند و در یکی از کوچه‌های فرعی ماشین را  پارک نموده و با پای پیاده به سوی مدرسة علوی حرکت کردند. امام خمینی (ره) در آن جا مستقر بوده و با مردم دیدار می‌نمودند.
  در یکی دو کوچه اوّل، جمعیّت، بدون نظم و نظام پیش می‌رفتند و توجّهی هم به این چهار نفر نداشتند. اندکی جلوتر که انتهای صف طولانی چهار پنج ردیفه جمعیّت قرار داشت، اندک اندک، توجّه مردم به دو افسر نیروی هوایی جلب شد که به سمت اقامتگاه امام (ره) پیش می‌رفتند. وقتی فهمیدند که آن دو قصد دیدار امام را  دارند، به وجد آمده و شروع کردند به شعار دادن. عظیم و ستوان عبّاسی اتیکت‌ها را  از روی سینه‌ها برداشته و کلاه‌ نظامی را  تا روی ابروها پایین کشیده بودند تا از شناسایی نیروهای ساواک در امان مانده و بعداً دچار دردسر نشوند. امّا با دیدن شور و هیجان مردم، آن‌ها نیز به شور آمده و کلاه‌ ها را از سر برداشتند و شروع کردند به شعار دادن.
مردم: ملّت فدای ارتش!
افسر ها: ارتش فدای ملّت!
مردم: برادر ارتشی! خدا نگدار تو! بمیرد ، بمیرد دشمن خونخوار تو!
 مقداری از کوچه ها را پیش رفته بودند که یکی دو نفر از محافظین محل استقرار امام خمینی (ره)، سر و کلّه شان پیدا شد و عظیم و ستوان عبّاسی و دو نفر همراهانشان را  با خودشان به داخل یکی از خانه‌ها بردند. چند دقیقه‌ بعد، دو سه نفر دیگر را نیز که لباس نیروی هوایی به تن داشتند به آن خانه آوردند. حدود یک ساعت گذشت. در این مدّت آن دو سه نفر سرِ صحبت را  باز کردند و سعی می‌کردند اطّلاعات کافی در مورد محلّ خدمت و رسته و واحد ستوان عظیم و ستوان عبّاسی بدست آورند.  امّا همة اطّلاعاتی را  که می‌گرفتند اشتباه بود. سپس آمدند و همه آن‌ ها را به مدرسه علوی و جلوی جمعیّت برده و در پایین پنجره دیدار، نگه داشتند تا این که امام تشریف آوردند.
  دقایقی چون روءیا گذشت. آن‌ها محو سیمای ملکوتی امام خمینی شده بودند و مانند قطره‌ای در دریای خروشان، چشم به ماه دوخته و با جذر و مدِّ اقیانوس انسان‌های پاک باخته در اوج وفرود بودند.
تصوّر این که این دقایق به زودی پایان خواهند یافت دل عظیم را  می‌فشرد. به‌هر حال همین چند دقیقه هم غنیمت بود و معلوم نبود که آیا دوباره تکرار می‌شد یا نه! عظیم در همین فکر و خیال بود که قرص ماه انقلاب یواش یواش، به پشت ابر رفته و رُخ از جمعیّت بر ‌تافت.
جمعیّت سیراب از می ناب جام عشق  بلورین بر می‌گشت و سرمست و بی اختیار فضای مدرسه را  ترک می‌کرد. دوباره همان دو سه نفر آمدند و عظیم و آن چند نفر را از سمت دیگر مدرسه علوی وارد خانه مجاور نمودند و از شکافی که در دیوار‌های خانه‌ها ایجاد کرده بودند، خانه به خانه عبور دادند و از کوچه‌ای در پشت مدرسه،  به مسیر خیابان اصلی راهنمایی کردند و برگشتند.

, دیدار با امام خمینی (ره),
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

خون درجه‌دار گارد
 سرو دلیر ادامه داد: دور تا دور میدان بهارستان را  تانگ و زرهپوش گارد محاصره کرده بود. افسران و نیروهای گارد نیز در قدم به قدم میدان مستقر بودند. ماشین های شخصی در اطراف میدان، به علامت شادی چراغ‌ها را روشن نموده و بعضی‌ها بوق هم می‌زدند. ترافیک سنگین بود و ماشین‌ها پس از اندک حرکت ، باید مدّتی را  به استراحت می پرداختند.
 یکی از افسران گارد، به ماشین ستوان عبّاسی نزدیک شد و با لحن طعن‌آمیزی گفت:
-  جناب سروان شما چرا بوق نمی زنید؟ شما هم بوق بزنید!"
ستوان عبّاسی کف دستش را  روی دکمة بوق گذاشت و همراه با زدن بوقی بلند گفت:
-  این هم به افتخار جناب سروان!
 این ارتباط کلامی، افسر گارد را  به کنار ماشین ستوان عبّاسی کشاند. خم شد از شیشه ماشین به داخل نگاه کرد و شروع کرد به صحبت کردن.
-  در نیروی هوایی چی خبره؟
-  نیروی هوایی که با انقلابه!
-  اگه نیروی هوایی برگرده که گارد کاری نمیتونه بکنه! کافیه یک هواپیما از روی زمین بلند شه، اونوقت کار گارد دیگه تمومه!
-  مگه به شما چی میدن که این همه طرفداری شاه را می‌کنید؟
-  هیچی بابا! من الأن یک افسرم ولی هشتَم گِرو نُه اَمِه! شما از کجا می آیید؟
-  رفته بودیم دیدار امام خمینی.
-  ما هم دلمان میخواد بریم!
استوار درجه‌دار گارد در حالی‌که بند اسلحه را  از گردن آویخته و قنداق آن را  با دست راست و روپوش لوله را  با دست چپ گرفته و اسلحه را  به سینه چسبانده بود، در چند قدمی ایستاده و کشیک می‌داد. او که  این گفتگو را می شنید، کم کم به کنار ماشین  ستوان عبّاسی آمد و بدون مقدّمه شروع کرد به صحبت کردن:
-   من شاه دوستی تو خونمه و تا آخرین قطره خونم هم از شاه دفاع می کنم!"
در این موقع ماشین ها شروع کردند به حرکت کردن و سرنشینان ماشین با افسر گارد خدا حافظی کردند و حرکت نمودند.
روز بعد، پنجشنبه نوزدهم بهمن ماه 57، تعداد زیادی از پرسنل نیروی هوایی به دیدار امام رفتند و احترام نظامی به‌جا آوردند که از طریق روزنامه‌ها چاپ شد و پس از پیروزی انقلاب، آن روز به‌نام روز نیروی هوایی نامیده شد.

, خون درجه‌دار گارد,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

انقلاب پیروز شده بود. نیرو ها کم کم به پایگاه برمی‌گشتند. گروهبان خیرالله هم با اسلحه‌ای به‌دست و کلاه‌خودی بسر و فانسقه‌ای در کمر وارد اطاق شد. درجه دارانی که با طرفداران شاه همسو بودند شروع کردند از فعّالیّت های خود در کمک به انقلابیّون صحبت کردن.
گروهبان خیر الله نگاهی به عظیم انداخت و زیر لب گفت:
-  اینا دیگه چه جور آدمی‌اند! تا دیروز می‌رفتند به راه پیمایی قانون اساسی شاهنشاهی. الأن شده‌اند کمک رسان مجروحین انقلاب!
 عظیم با اشاره چشم به گروهبان خیرالله فهماند که باید در باره این جور آدم ها خیلی سخت نگرفت. باید گذشت کرد و نادیده گرفت.
ستوان (ش) بعد از چندین ماه، برای نخستین بار، با روی گشاده وارد اطاق طبقه پایین شد و با عظیم احوال‌پرسی کرد. او سعی می‌کرد بگوید که گذشته‌ها گذشته و مسایلی را  که بینشان بوده باید فراموش کرد. آن‌ها در حقیقت چیز های جدّی هم نبودند. عظیم هم با ادب و احترام جواب داد و جوری صحبت کرد که انگار نه انگار که با هم مشکلی داشتند، با این که هرکدام سر دستة جریان انقلاب یا ضدّ انقلاب بودند!
با روی کار آمدن دولت موقّت آقای بازرگان، باقی ماندة دورة سربازی هم بخشیده شد. عظیم باید تصمیم می‌گرفت که بماند و استخدام نیروی هوایی بشود یا این که تسویه حساب کرده و با تمام خاطراتی که از این مدّت کوتاه سربازی داشت برود به دنبال کاری دیگر.

,
,
,
,
,
,

 

,

انقلاب پیروز شد :

, انقلاب پیروز شد : ,

انقلاب پیروز شده بود. نیرو ها کم کم به پایگاه برمی‌گشتند. گروهبان خیرالله هم با اسلحه‌ای به‌دست و کلاه‌خودی بسر و فانسقه‌ای در کمر وارد اطاق شد. درجه دارانی که با طرفداران شاه همسو بودند شروع کردند از فعّالیّت های خود در کمک به انقلابیّون صحبت کردن.
گروهبان خیر الله نگاهی به عظیم انداخت و زیر لب گفت:
-  اینا دیگه چه جور آدمی‌اند! تا دیروز می‌رفتند به راه پیمایی قانون اساسی شاهنشاهی. الأن شده‌اند کمک رسان مجروحین انقلاب!
 عظیم با اشاره چشم به گروهبان خیرالله فهماند که باید در باره این جور آدم ها خیلی سخت نگرفت. باید گذشت کرد و نادیده گرفت.
ستوان شمس بعد از چندین ماه، برای نخستین بار، با روی گشاده وارد اطاق طبقه پایین شد و با عظیم احوال‌پرسی کرد. او سعی می‌کرد بگوید که گذشته‌ها گذشته و مسایلی را  که بینشان بوده باید فراموش کرد. آن‌ها در حقیقت چیز های جدّی هم نبودند. عظیم هم با ادب و احترام جواب داد و جوری صحبت کرد که انگار نه انگار که با هم مشکلی داشتند، با این که هرکدام سر دستة جریان انقلاب یا ضدّ انقلاب بودند!
با روی کار آمدن دولت موقّت آقای بازرگان، باقی ماندة دورة سربازی هم بخشیده شد. عظیم باید تصمیم می‌گرفت که بماند و استخدام نیروی هوایی بشود یا این که تسویه حساب کرده و با تمام خاطراتی که از این مدّت کوتاه سربازی داشت برود به دنبال کاری دیگر.

,
,
,
,
,
,

 

,

, ,

 

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه