فجر انقلاب به روابت ورزشکاران انقلابی/2

امام فرمود "ناطق! نشنوم جایی این حرف را بزنی"/افتخار می‌کنم محافظ ایشان بودم

امام فرمود "ناطق! نشنوم جایی این حرف را بزنی"/افتخار می‌کنم محافظ ایشان بودم
به پیشنهاد برادرم و تایید مرحوم حاج سید احمد آقا، به تیم محافظان حضرت امام اضافه شدم و چون ورزشکار بودم، بنده را پذیرفتند که در خدمت امام باشم. هر روز با امام سلام و احوالپرسی داشتم و ایشان بنده نوازی می‌کرد و حال من را می پرسید و حتی به شوخی می گفت مگر تو بوکسور نبودی؛ پس چه وقت تمرین می کنی؟
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از رادنیوز، برادر بزرگ تر علی اکبر ناطق نوری، رییس اسبق مجلس شورای اسلامی و یکی از یاران حضرت امام (ره) در روزهای فجر انقلاب، مثل برادرش در رکاب انقلابیون بود و در تصاویر کنار حضرت امام دیده می شود. با ناطق که حالا هنوز هم رییس فدراسیون بوکس است، درباه آن روزها حرف زدیم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

ناطق نوری گفت: درباره دهه فجر و خاطرات دوازدهم تا 22 بهمن سال 57 آنقدر حرف زدم که خاطره نگفته ندارم و هر چه بگویم تکراری است، از تکاپوی برادرم در روز دوازدهم بهمن که بدون عبا و عمامه کنار امام بود تا حضور خودم در آن روز که محافظ بودم و البته به قول انقلابیون امام را از بین جماعت دزدیدم و سوار آمبولانس کردم، هر سال به بهانه دهه فجر گفته شده و اگر موافق باشید از دیدارهای خودم با حضرت امام بگویم.

,

وی افزود: به پیشنهاد برادرم و تایید حاج سید احمد آقا، یادگار حضرت امام، به تیم محافظان حضرت امام اضافه شدم و چون ورزشکار بودم، بنده را پذیرفتند که در خدمت امام باشم. هر روز با امام سلام و احوالپرسی داشتم و ایشان بنده نوازی می کرد و حال من را می پرسید و حتی به شوخی می گفت مگر تو بوکسور نبودی، پس چه وقت تمرین می کنی و بنده هم توضیح می دادم دیگر بازنشسته شده ام.

,

البته سال 1342 و در روز قیام خونین پانزدهم خرداد، همین بوکس جان من را نجات داد و وقتی قنداق تفنگ به سرم خورد، به خاطر چالاکی و آمادگی ناشی از تمرین بوکس، از زیر دست ماموران فرار کردم و جانم را نجات دادم و حضرت امام این را می‌دانستند.

,

, ,

 

,

روزهای و شب های خوبی در محضر حضرت امام داشتم و موقع دیدارهای ایشان بنده همیشه کنارشان بودم و خارج از آن هم در خانه بیرون اتاق ایشان می ماندم. اغلب شب‌ها بنده در خدمت بودم که یادم هست یک شب دیدم در نور کم اتاق، در باز شد و حضرت امام با یک عبای سفید و در حالی که به شدت نورانی بود، بیرون آمد. نمی‌دانم آن شب چه دعایی خوانده بودند و چه حسی داشتند که مثل نور می درخشیدند و وقتی برای وضو تشریف می‌بردند، بنده از جایم بلند شدم و رفتم دست ایشان را ببوسم که اجازه نداد و کمی خم شدند و بنده پیشانی شان را بوسیدم.

,

امام گفت اتفاقی افتاده، خبری شده، کاری داری و لبخندی هم زد یعنی اگر چیزی می خواهی بگو که گفتم نه حضرت آقا، امشب طور دیگری نورانی شده اید که امام فرمود "ناطق نشنوم جایی این حرف را بزنی" و خدا وکیلی هم من هیچ وقت تا همین چند سال قبل که یک نفر ادعای هاله نور داشت، این موضوع را هیچ کجا نگفتم.

,

امام دوست نداشت درباره‌اش داستان سرایی شود. روزها و شب‌های خوبی را گذراندم. گاهی اوقات امام نمی گذاشت شب بمانم و من را صدا می زد و می‌گفت تو برو به زندگی خودت برس و من هر چه اصرار می کردم باید باشم و وظیفه ام است و به جایش صبح می روم خانه سر می زنم، می گفت نمان و راستش را بخواهید من هم مجبور می شدم جایی دور از چشم ایشان بمانم و وانمود کنم که در منزل نیستم.

,

 ناطق نوری درباره علاقه امام به ورزش هم گفت: حضرت امام دیدارهایی با ورزشکاران داشت و همیشه در این دیدارها روی پهلوانی تاکید می کرد و می فرمود قهرمانی شما وقتی ارزش دارد که پهلوان هم باشید. می فرمودند این همه قهرمان آمده و رفته اما آنهایی که در ذهن مردم ماندگار می شوند، پهلوانان هستند.

,

انتهای پیام/

]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه