به مناسبت سالروز عملیات خیبر؛

لحظه به لحظه با آسمانیان هورالهویزه در نبرد نیزارها

لحظه به لحظه با آسمانیان هورالهویزه در نبرد نیزارها
در دنیای جنگ بی نظیربوده، کجایی دنیاپیدامیشه درلحظات جنگ ودرگیری و درحال عقب نشینی . اسرای دشمن راآزادکنند؟بعدازاینکه جیره جنگی به اسرا دادم راه افتادم بطرف پدهلی کوپتر و هواپیمای جنگی دشمن انتهای جاده خندق و پدهلی کوپتر را بمباران می کرد که براثر بمباران یکی ازهلیکوپتر هوانیروز دچار آتش سوزی شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از  طرقبه نیوز، عَمَلیات خِیبَر یکی از عملیات‌های تهاجمی نیروهای مسلح ایران در جریان دفاع مقدس بود. این نبرد در سوم اسفند ماه ۱۳۶۲ آغاز شد و تا ۲۲ اسفند همان سال ادامه یافت. عملیات خیبر بخشی از تهاجم نیروهای ایران در جریان نبرد نیزارها محسوب می شود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, طرقبه نیوز,

درودخدا وانبیاء واولیاء بر سرداران وشهیدان خیبر شکن که وقتی فرمان امامشان مبنی حفظ جزایر اعلام شد مقابل تیر مستقیم تانک های یزید زمان ایستادند، تکه تکه شدند ولی نگذاشتند فرمایش ولی امر مسلمین روی زمین  بماند و ان حماسه کم نظیر در نبردهای دنیا را آفریدند.

,

چه آنان که در دفاع مقدس و بعد آن همانند برونسی، شوشتری، نظرنژاد، شریف، ابراهیمی، مهدیان پور و سیدهادی هاشمی آسمانی شدند و چه آنان که در این راه صادقانه ماندند.

,

درسایت ۴ منطقه عملیاتی جنوب مستقر و آماده انجام عملیات بزرگ خیبر بودیم.

,

هر روز و هر شب پیاده روی های طولانی وآموزش های لازم رامیدیدیم و فکرکنم درچنین روزی مارش عملیات والفجر۶ درمنطقه جنوب. ازبلندگوهای تبلیغات لشکر پخش شد. و نیروها از مارش عملیات خوشحال بودند و یادم می اید که فرمانده تیپ امام صادق (ع) شهید «رمضانعلی عامل» درمیدان صبحگاهی تیپ نیروها را جمع کرد و درجمع گردانها اعلام کرد که مارش عملیاتی بعدی را شما باید به صدا در بیارید.

,

در چنین روزی به لشکرآماده باش داده شد و مهمات آوردند ونیروها هم خودشان را تجهیزکردند ولی به من اجازه ندادند که مهمات بردارم، چون اسلحه کلاش که تحویلم بود موقع ازپایگاه ظفرایلام باماشین آیفا به طرف سایت  ۴ جابجامیشدیم درمسیر ایلام و سایت ۴ اسلحه کلاشم گم شده بود و به همین علت فرماندهان باحضورم درعملیات مخالفت میکردند، مخصوصأ برادر«شالچی» که مسؤلیت قضایی تیپ امام صادق(ع)  به عهده داشت بیشترمخالفت میکرد. و برادر شالچی اصرار داشت باید به مراجع قضایی معرفی بشوم.

,

دراین لحظات خودم خیلی ناراحت بودم که نمیتوانم درعملیات حضورداشته باشم، هرچه اصرار و التماس حتی گریه کردم که اجازه بدهند درعملیات شرکت داشته باشم  و بعدعملیات دادگاهیم کنند ولی فرماندهان بنا بدستور برادر شالچی اجازه نمیدادند. من هم به شدت گریه میکردم و مکررأ درخواست میکردم که با رفتنم جهت عملیات موافقت کنند.

,

خلاصه درآخرین لحظات وساعات نمیدانم چطورشد که فرمانده گروهان شهید قربانی که داشتم گریه میکردم آمد و گفت برادر میرزایی شما میتونید بیایید درعملیات شرکت کنی و حاضرشومهمات تحویل بگیر.منم ازخوشحالی وازشدت شوق خبرکه میتونم درعملیات شرکت داشته باشم شهیدقربانی رودرآغوش گرفتم و با همان حالت گریه واشک ریختن ازشهیدقربانی تشکرکردم و صورتش را بوسیدم و به شهیدقربانی گفتم که تاحالاهرچه توعمرم کارخوبی وحسنه ی انجام دادم نصفش مال شماباشد. وسریع رفتم باخوشحالی چندتاگلوله آرپی جی برداشتم وآماده شدم و خیلی خوشحال بودم که زبانم وقلمم قادربه وصفش نمی باشدکه چه قدرخوشحال بودم.  ۳۲ سال پیش درست درچنین شبی ودرچنین لحظاتی اتوبوسها که باگل استارشده بود.

,

۳۲ سال پیش درست درچنین شبی ودرچنین لحظاتی اتوبوسهاکه باگل استتارشده بودبه مقرتیپ سایت ۴  رسیده بودند. ونیروهای تبپ هم به دستور فرماندهان گردان به گردان گروهان به گروهان  دسته به دسته باشوق و ذوق و وصف ناپذیر و باروحییه ی عالی وباتجهیزات کامل سوار اتوبوسهاشدند و لحظاتی بعد به دستورفرماندهان اتوبوسها شبانه بطرف هورالعظیم حرکت کردند.

,

بعدازچندساعت نزدیکهای صبح  نیروهارودرچندکیلومتری اسکله پیاده کردند. ونیروهای رزمنده نمازصبح را با تیمم خواندند. و هوا  کم کم بیشتر روشن شد تا اینکه تقریبأساعت ۹ صبح بودکه ماشینهای کامیون کمپرسی رسیدندوبه دستورفرماندهی نیروها سوارکمپرسی هاشدند. وفرمانده هان دستورحرکت کمپرسی ها رادادندوبعدازلحظاتی به لب اسکله ی که قایقها وووو ازقبل تداروک دیده بودندرسیدیم و از کمپرسی هاپیاده شدیم ومنتظردستورفرماندهان بودیم که سوارقایقهاشویم . درآن لحظات رزمنده هاازهمدیگرالتماس دعاداشتندوازهمدیگرقول شفاعت وحلالیت می‌طلبیدند و رزمنده هاهمدیگرودرآغوش گرفته بودند. چه صحنه های زیباودل نشین بود.

,

نیروهامنتظردستورفرماندهان بودندکه سوارقایق هابشوند تا اینکه دستورداده شد نیروهاسوار قایقها شوند، قبل ازسوارشدنم به قایق .رفتم پیش فرمانده گروهانم  شهیدقربانی ومجددأبخاطرموافقت کرده بود بدون اسلحه به عملیات بروم درآغوشم گرفتم وحلالیت طلبیدم وهمان کلماتی راتکرارکردم که قبلأ اشاره کردم و از صمیم قلب ازش تشکری کردم وخداحافظی کردم.

,

خلاصه بدون اسلحه فقط باچندتاگلوله آرپی جی سوارقایق شدیم . نیروهای گردان جبارهمه سوارقایقهاشدندودستورحرکت بطرف آبراهای هورالعظیم وبه مقصدخط دشمن صادرشد.

,

سکاندارهاکه اغلب ازبچه های بندرعباس بودند قایقها را روشن کرده و راه افتادیم و درمسیرآبراههافرماندهان رومیدیدیم که بابی سیم هانیروهاراهدایت میکرد و درمسیربرادرمرتضی قربانی فرمانده لشکر۵ نصرروهم دیدیم که ایشانم نیروهای لشکرراهدایت وفرماندهی میکرد. تقریبأ۳۰ الی ۴۰ کیلومترآبراهاونیزارهاروبایدپشت سرمیگزاشتیم تابه خط دشمن میرسیدیم.

,

همینطورکه درمسیرآبراه وداخل نیزارباقایق میرفتیم گاه گذاری قایق هابراثراحتیاط لازم امنیتی وکثرت قایقها مجببوربه توقف میشدند و در مسیرداخل قایق نمازخواندیم  و مقداری جیره جنگی ازقبیل آجیل وبیسکویت وشکلاتم همراهمان داشتیم.

,

خلاصه هوا کم کم تاریک شده بودومسافت زیادی روهم طی کرده بودیم‌. تااینکه نزدیکی خط دشمن وروستای که داخل آب بودبنام السخره عراق رسیدیم .

,

دراین لحظه قایق ماخراب شد. نمیدانم سکاندارعمدأازترسش قایق روخاموش کرده بودیاواقعأخراب شده بود. چون زمزمه که سکاندارترسیده به گوش میرسیدوبچه هامرتب برسرسکانداردادمیزدکه قایق رو روشن کنه وراه بیوفتد. درهمین جال وجدل وبحث بودیم که نیروهای ازمازودتربه خط دشمن وبه روستای السخره رسیده بودند. عملیات روبافریادهای الله اکبر و تیراندازی که صدایشون میشنیدیم شروع کرده بودند. وبچه هاهم سرسکانداردادمیکشیدکه قایق روشن کنه که به عملیات برسیم.

,

خلاصه سکاندارقایق ماروهرجوری بودروشن کردوراه افتادتااینکه به روستای السخره که مردم بومی درآنجازندگی میکردندرسیدیم . ومردم روستاهم ازرزمندگان اسلام بدرقه و شعارمیدادند و ابرازخوشحالی میکردند. لب خاکریز(سیل بند) ازقایق هاپیاده شدیم و به سرعت بطرف سمت راست ودرتاریکی شب بسمت راست درامتدادخاکریربه طرف جاده بصره العماره پیشروی کردیم .

,

در مسیرراه درگیری های پراکنده ی هم میشد. وگاهی وقتهاهم ازشدت خستگی وخواب آلودگی درحال رارفتن درستون گروهان چندبارخوابم بردوباحالت خواب را میرفتم وبه نیروی جلوی که برخوردمیکردم   وکلاه آهنیم به کلاه آهنی نبروی جلو میخوردباعث سروصدامیشدوازخواب بیدارمیشدم .خلاصه به سرعت پیشروی کردیم تابه هدف اولیه رسیدیم.

,

ناگفته نماندکه ارتش بعث عراق فکرنمی کردکه رزمندگان اسلام ازمنطقه هورعملیات کنند .  لذا نیروی زیادی نداشتند و خطشان به صورت پاسگاهی و یا با سنگرهای فاصله ی زیاد نگهبانی میدادند.

,

پشت خاکریزهامستقرشدیم وگاهی وقتهانیروی عراقی ازروی خاکریز یا کنار خاکریز عبورمیکردند و بلندبلند داد میکشید. ومتوجه ماهم نشده بودندکه ما آنجا هستیم. تاصبح پشت خاکریزها بودیم که هواکم کم روشن شد و وقت نمازصبح . نمازراخواندیم . وبعدشم چشمتان روزی بدنبینه پاتکهای دشمن ارتش بعث عراق شروع شدکه پرادامه خاطراتم تعریف خواهم کرد.

,

یادی میکنم ازشهیدبزرگواروشجاع.ودلیرمردی که خودتنهابازدن آرپی جی بسوی نیروهای دشمن ایستادتاشهیدشد سردارشهیدعلی اصغرکلاته سیفری فرمانده گردان جبار.

,

صبح روزاول عملیات خیبردشمن ازدوطرف پاتکشو شروع کردوگردان مامجبورشدازسمت چپ بطرف سمت راست خاکریزسنگربگیرندجهت دفاع وجواب پاتک نیروهای عراقی . هرلحظه شدت وآتش دشمن بیشتر میشد نیروهای عراقی باتانگهای تی ۷۲ بطرف گردان مالحظه به لحظه نزدیک تروچیزی نمونده بود که به خاکریز برسد.

,

دراین لحظه برای اولین بارشجاعت وازخودگزشتگی فرمانده گردانمو شهیدکلاته سیفری رودیدم که چه جانانه میجنگد. وبخاطرنجات گردانش خودشوفدای گردانش کرد. راستش  اولین بارم بود که جبهه آمده بودم و ۱۵ سال بیشترنداشتم وتجربه جبهه وعملیاتم نداشتم. ازهمه مهمتراسلحه هم نداشتم که دفاع میکردم . نیروهای عراقی هاهم به ماخیلی نزدیگ شده بود و از دوطرف خاکریز در محاصره افتادیم .

,

دراین لحظات فرمانده گردان همچنان مقاومت میکردوبه نیروهای خودش دستورداد که برن بطرف عقب . وخودش تنهای جلوی نیروهای عراقی ایستاده ودفاع میگرد . ومن نظاره گرشجاعت فرمانده گردانم بود. ودلم نیامدکه تنهاش بگزارم. وقتی دیدکه من ایستاده ام بافریاد و با تشرگفت چرانرفتی عقب.

,

یه لحظه شهید«کلاته سیفری» صدا زد و گفت برادرگلوله های آرپی جی تو بگذار وبرو.

,

منم گلوله های آرپی جی را گذاشتم  و راه افتادم همینطورکه به عقب برمیگشتم سرم رابرمیگرداندم و به او نگاه میکردم و اصلأ دلم نمیخواست که تنهاش بگذارم . آنقدرمقاومت وآرپی جی زدکه نهایت به شهادت رسید. درآن لحظه محاصره دشمن تنگ ترشده بود و ازدوطرف به ماشلیک میشدکه یادمه وخداگواه بودگلوله های دشمن دوربرمون میخوردحتی بعضی وقتهاگلوله هاا زبین پاهامامون ردمیشد.من درآن لحظه اسلحه نداشتم فقط ۴ تانارنجگ چهل تکه داشتم. بچه هاجانانه مقاومت میکردندیک لحظه رفتم بالای خاکریزدیدم که چیزی دیگه نمونده بود تانکهای دشمن به خاکریزبرسد. دراین لحظات نارنجگ درآوردم وچون تجربه پرتاب نارنجک نداشتم ازمسؤل دسته ام برادرموسوی نحوه پرتاب نارنجک را پرسیدم و حاضرشدم درصورت لزوم ازنارنجگ استفاده کنم.

,

وضع عجیبی بودیک عده ازرزمنده هامیگفت مقاومت میکنیم تا شهادت یه عده میگفتند اسیربشیم. فرمانده گروهانم قربانی درحال تیراندازی بطرف دشمن بودکه گلوله به سرش خورد و پایین خاکریزپرت شدوبه شهادت رسید.معاونشم برادرایزی هم شهیدشدبچه هایکی یکی شهید میشدند.

,

, , ,

درحال تیراندازی بودیم ودرگیری بسیارشدیدشده بود. وتانکهای دشمن ونیروهای پیاده شون پشت تانگهابطرف مامی آمدند. بچه هایه عده میگفتنداسیربشیم یه عده میگفتندمیجنگیم ومقاومت میکنیم تاشهیدبشیم . درآن لحظه شهادت واسارت روبه چشم دیدیم چه لحظات سخت ودشواری بود. تانگهای دشمن هم درنزدیکی خاکریزرسیده بودند. برادرنامدارکه آرپی جی زن بود رفت روی خاکریزوباصدای یامهدی ادرکنی تانک تی ۷۲ دشمن روهدف گرفت وشلیک کرد. وخوشبختانه گلوله آرپی جی به برجک تانک اثابت کرد. وتانک دشمن منهدم شدوبراثرانفجارتانک تکه تکه شد. بچه هابازدن تانک دشمن خوشحال وروحییه مضاعف گرفتندوهمه نیروهارفتندروی خاکریرباصداهای اللله اکبرشروع به تیراندازی کردندوتانک دومی هم منفجرشد. ونیروهای دشمن ترسیدند و فرارکردند و عقب نشینی کردند وسمت چپم خاکریزهم دشمن فرارکردندومحاصره شکسته شد.

,

بطرف روستای السخره حرکت کردیم . درمسیربرگشت شهیدفرومندی که فکرکنم معاونت تیپ رابه عهده داشت رادیدم روی خاکریزبادوربین نیروهای عراقی رو دیده بانی میکرد. وهمچنین برادر سعادتمند و برادرحسین زاده هم راپشت خاکریزدیدم که درحال هدایت نیروهای گردان بودند. البته اون موقع برادرسعادتمندوبرادرحسین زاده رونمیشناختمش فقط میدونستم جزء فرماندهانند. رسیدیم جای روستای السخره ودشمن همچنان باخمپاره

,

دشمن همچنان باتوپ وخمپاره و با موشک و راکت هلی کوپترهابطرف ماشلیک میکردند. تا آن لحظه خیلی ازفرماندهان گردان وگروهان ورزمنده ها مظلومانه به شهادت رسیده بودندوعملأ تیپ امام صادق( ع) ازهم پاشیده شده بود خلاصه درآن لحظات و موقعیت سخت هرکس هرکاری ازدستش برمیومدانجام می‌دادند.

,

نیروهای ارتش بعث عراق ازهوا و زمین آتش میریخت که خیلی از راکتها وگلوله های توپ وخمپاره هابه خانه های مردم درروستای السخره اصابت میکرد. وخیلی ازمردم روستامجروح یاکشته میشدند. ارتش بعث عراق حتی به مردم خودشانم رحم نمی کردند. نیروهای گردان درحال تیراندازی بطرف دشمن بودوخودمم تیراندازی میکردم . آرپی جی زنم برادر رستگار ازبچه های چناران کنارم بود.و بلندشدکه از روی خاکریز نیروهای دشمن روببیند که موردگلوله سمینوف دشمن بپیشانیش قرارگرفت و دردم به شهادت رسید.

,

پشت سرمان آب بود وسمت چپم جای بودکه شب عملیات قایقها نیروهاروپیاده کرده بود ومحل تخلیه تدارکات وتسلیحات و انتقال شهدا ومجروحین وتجمع قایقها شده بود و بر اثر اصابت آتش دشمن ازهلی کوپتر و گلوله خمپاره بشدت زیرآتش بود و خیلی ازقایقها از بین رفته بود. درمقابل دشمن ماازنظرامکانات تسلیحاتی مهمات وادوات هیچچی نداشتیم فقط آرپی جی واسلحه کلاش یا تیربار گرینوف داشتیم.

,

فقط یک پدافند چهارلول اونم غنیمتی بود داشتیم . ویکی ازبرادران فکرکنم ازبچه های اطلاعات بودکه باچهارلول بطرف دشمن شلیک میکردوخودم شاهدبودم ودیدم که چندتاازنیروهای دشمن بعثی روباچهارلول به درگ واصل کرد. درآن موقع یه لحظه چشمم به قسمت پایین پایم خوردکه خونی شده بودفکرکردم تیریاترکش خوردم . چون شنیده بودم کسی که مجروح میشه بدنش گرمه ومتوجه مجروحیت ودرد نمیشه .بلنددادزدم امدادگرامدادگر. وبافربادهایم چندنفردیگرم فریادزدامدادگرامدادگر و امدادگرم آمدسریع وسیله امدادگریشوآماده کردوپایم که خونی بودنگاهی انداخت هرچه نگاه کرد چیزی ازمجروحیت درپایم ندیدوگفت برادرتوکه مجروح نشدی. گفتم پس اون خون چیه ؟  امدادگرگفت نه مجروح نشدی خون شهیدیامجروحه . راستش خجالت کشیدم وبعدشم دونفری  ودوربریام خنده مان گرفت ودرآن لحظات سخت ودشواروخستگی وآتش دشمن حسابی خندیدیم.

,

ادامه خاطرات عملیات خیبر.   همچنان آتش تهیه شدیدتوپخانه وخمپاره وگاهی هم راکت وموشک های هلی کوپتر دشمن بطرف نیروهای باقی مانده درخط اثابت میکرد. وبعضی ازنیروهای رزمنده شهیدیامجروح میشدند. ونیروهای پیاده دشمن هم بطرف خاکریزدرحال نزدیک شدن بود. که رزمندهامتوجه حضورنیروهای عراقی شدندوازروی خاکریزبافریادهای الله اکبرشروع به تیراندازی کردند. خودمم شروع به تیراندازی کردم که براثرتیراندازی رزمندها نیروهای عراقی باتلفات که قابل مشاهده بود عقب نشینی کردند. درهمین لحظات ازسمت چپ خاکریزرزمنده ی باعجله وشتابان آمدوگفت که سمت چپ خاکریز قسمت گنج بطرف چهاررا خالیه ونیروی نمونده  وباالتماس درخواست میکردکه برادران چندنفرتان بیاییدسمت چپ خاکریز. چون فرمانده تیپ وفرمانده گردان وفرمانده گروهان هاشهیدیامجروح شده بودندونمیدانستیم چه کارکنیم . خلاصه حرکت کردم ورفتم سمت چپ خاکریزموقع که به گنج خاکریزرسیدم دیدم که پشت خاکریزتافاصله چندصدمتری خالیه ونیروی نمانده بود. ودرامتدادخاکریزکه سمت چپم آب بودادامه مسیردادم تااینکه اگه اشتباه نکنم به نیروهای گردان صباررسیدم که اونهاهم به علت کمبودنیروبافاصله نسبتأزیادسنگرگرفته ومواظب خط وخاکریزبودند. وهمه خسته وباروحییه نه چندان مطلوب مشغول خط نگهداری بودند. ولی دراین قسمت خاکریزهجم آتش دشمن خیلی کم بود.  ظهرشده بودخسته وگرسنه بودم یک قطی کنسرماهی رابازکردم وبادستهای نشسته وگل آلودخوردم ودرازکشیدم تامختصرخستگی بگیرم.

,

ازبی خوابی وخستگی زیادپشت خاکریزخوابم بردونفهمیدم چه مدت زمان خواب رفته بودم. بعدازبیدارشدن خودمه جمع وجورکردم ورفتم روی خاکریزیه نگاهی به جلوبطرف نیروهای دشمن انداختم که بافاصله ی نسبتأزیادی تانکهای نیروهای عراقی  رادیدم .

,

پشت خاکریزرزمنده هاهم توسنگرهای انفرادی که درست کرده بودند. سنگرگرفته بودند. ونیروهم خیلی کم بودوبعضی ازرزمنده هاازشدت خستگی و بی خوابی استراحت ویاخوابیده بودند. وبخاطرکمبودنیروبافاصله  زیادمراقب ومواظب دشمن بودیم . ودراون لحظات  فرمانده هم  نداشتیم که هدایت و راهنمایی کند. وخمپاره های دشمن سوت زنان ازروی سرمان ردمیشدودرداخل آب هور و نیزارهامنفجرمیشدوبعضی گلوله های خمپاره که نزدیگ نیروهااثابت میکردبعدازانفجارآب وگل ولوش برسرصورتمان میپاشیدوترکشهایشم وزوزکنان دوربری مون میخورد. ولی الحمدالنله دراون قسمت شهیدومجروح ندادیم. دراون قسمت فقط چندرزمنده باقی مونده بودوپشت سرمان که آب ونیزاربودهیچ پشتیبانی نیرو. تسلیحات . تدارکات و.... نمیرسید. حتی قایقهاهم اونجادیده نمیشد. ماشینم نداشتیم فقط دوتاماشین غنیمتی سفیدرنگ که فکرکنم تویوتای سواری بوددرامتدادسیل بنددرترددبود. پشت خاکریزبودم متوجه شدم که ازسمت چپ خاکریز(سیل بند) یه موتوری دارد میاد مو قع که به مارسیددیدم برادرمرتض شالچی است . سلام وحال واحوال کردم . برادرشالچی باتعجب گفت که اینجایی ؟چه جوری بدون اسلحه آمدی ؟ واسلحه ی که داشتم نشونش دادم گفتم اینم اسلحه . (حالاهم که بعضی وقتهابرادرشالچی رومبینم ازهمان لحضات که بیش از۳۲ سال میگزرد. یادآوری وتجدیدخاطرات میشود) وبرادرشالچی که قبل ازعملیات خیبراسراربه دادگاهیم داشت بخاطرمفقودشدن اسلحه کلاشم.

,

بعدازعملیات خیبردادگاهی نشدم بلکه موردتشویق برادرشالچی وسردارشهیدرجب محمدزاده که مسئولیت سازماندهی بسیج رابه عهده داشت قرارگرفتم. ببخشیدازحرفهای پشت خاکریز دور شدیم و برمیگردم ادامه اون روز، برادرشالچی خداحافظی کردورفت بطرف سمت روستای السخره. روزسوم عملیات خیبرهواپیماهای دشمن ازنوع ملخی وهلی کوپترمخصوصأهواپیمایی جنگی خیلی زیادبه پروازدرآمده بودند. وهواپیمای جنگی دشمن خیلی درسطح وارتفاع پایین پروازمیکردند. که خلبانان هواپیمابه راحتی دیده میشد. وماهم که پدافندنداشتیم که بطرف هواپیما شلیک میکردیم به همین دلیل باخیال راحت درارتفاع پایین ازروی سرمان رد میشد و قسمتهای عقبه روبمباران میکرد‌.ودربرگشت هم نیروهاروی پشت خاکربزکه هیچ جان پناهی نداشتند با کالیبر هواپیماهدف قرارمیدادوبعضی ازرزمنده ها به شهادت میرسید.

,

بمباران پشت خط مقدم توسط هواپیماهای جنگی ارتش بعث عراق مداوم ادامه داشت ومحل  انفجارعقبه خط ودودوآتش براثربمباران راازخط میدیدیم. ودربرگشتم که نیروهای خط را با کالیبر هواپیما میزدند و هم میدیدیم و هرازچندگاهی گلوله خمپاره دشمن هم دوربرمان ویادرآب هوراثابت میکردومنفجرمیشد. جای که مابودیم تقریبأبین روستای السخره و چهارراه معروف به جاده خندق بود. بطرف سمت چپ خاکریزراافتادم. ودرمسیرامتدادخاکریزنیروهاهم بافاصله زیادمواظب ومراقب خط ودشمن بودند.

,

کنارچندتن ازبرادران رزمنده داخل یک سنگر انفرادی سنگرگرفتم، درهمان لحظات دیدم یکی ازرزمندگان اگه اشتباه نکنم ازگردان صبار بود با عجله وخسته آمدوباناراحتی وحالت گریه گفت که ما در محاصره بودیم وبچه هاشهید.مجروح و اسیرشدند.

,

ازجنایات نیروهای بعثی عراق گفت که تانگهای دشمن ازروی بدن شهداومجروحین ردشدندوبه مجروحین هم رحم نکردند.مرتب میگفت خدالعنتشون کنه بعثی هارو. منم ازاین خبرناگواروخباست وشقاوت نیروهای عراقی سخت پریشان وغمگین شدم. بعد از لحظاتی مجددأبطرف چهارراه حرکت کردم ‌ ودرمسیرنیروهای تیپ امام موسی ع  رادیدم که تازه رسیده بودند جهت پدافندی خط مقدم وخوشحال شده بودیم که نیروی کمکی رسیده بود. هرچندکه فردای ان روزنیروهای تیپ امام صادق (ع) شهید و مجروح و اسیرشدند.

,

ادامه مسیردادم تاسرچهارراه رسیدم . چندصدمترجلوترازچهارراه خاکریزبلندی بودکه نیروهای تیپ امام جواد(ع) مستقربود‌.ودرگیری شدیدی هم بانیروهای عراقی داشتند. ومیدیدم که بچه هاشجاعانه میجنگیدند. عمدتأدرگیری ونبردبادشمن همانجابود. وتمام فرماندهان باقی مانده لشکرهم سرچهاررادرقسمت چپ پشت خاکریز(سیل بند) تجمع کرده بودند و نیروهاروفرماندهی وهدایت میکرد. وبرادرمرتضی قربانی  فرمانده لشکر۵ نصرم اونجابود (جالب که درست یکسال بعدعملیات بدرازهمان قسمت سمت چپ چهارراه بافرماندهی شهیدداودگریوانی بالباس غواصی به خط دشمن زدیم ودرمرحله اول شروع عملیات بدرتاچهارراه راپاکسازی کردیم. که البته چهاراه خیبرباچهارراه بدر حیلی فرق کرده بود. ازهرلحاظ ) برگردم به عملیات خیبر.سرچهاراه بچه ها چند تا اسیر آورده بودندیکی ازمسؤلین لشکرکه نامش رافراموش کردم . اسرارا پیش برادرمرتضی قربانی آورد.چون وضع خراب بودکسب تکلیف کردازمرتضی قربانی وگفت اجازه میدین بااین وضعیت درگیری اسراراکارشوتمام کنیم .

,

برادرقربانی با خونسردی گفت نه . ودستوردادکه اسرارابه طرف ته جاده خندق که پدهلی کوپتربودانتقال دهند. آفرین بربرادرمرتضی قربانی فرمانده لشکر ۵ نصرکه درآن لحضات سخت ودرگیری با دشمن  و با کمبود نیرو و امکانات اسرای دشمن را دستور دادکه به عقب منتقل کند. کجای دنیاپیدامیشه چنین رفتارهای انسانی رابااسرای که تاچندلحظه قبل تاآخرین فشنگشو جنگیدند و چند نفر از رزمنده ها را به شهادت رسانده بودند اینگونه برخورد داشته باشند؟

,

, , ,

سرچهارراه پشت خاکریزبودم . درگیری بانیروهای دشمن درقسمت جلوترازچهارراه ادامه داشت . ونیروهای عراقی باتمام قوا و امکانات وباپشتیبانی آتش توپخانه وخمپاره و..... قصدشکستن مقاومت رزمندگان راکه بیشترشون نیروهای تیپ جوادالائمه ع بود را داشتند.

,

ازسرچهارراه میدیدم درقسمت خاکریزبلند. پچه ها مقاومت میکرد.وشاهدشهیدشدن ومجروحیت نیروهابودم . که مظلومانه باکمترین امکانات ممکن میجنگیدند. ویک ماشین تویوتاشهداومجروحین راازپشت خاکریزبه انتهای جاده خندق جای پدهلی کوپترمنتقل میکرد. دربرگشت مهمات به سرچهارراه میرسوند. البته تعدادشهداومجروحین زیادبودنمیشدکه همه شهداومجروحین روبه عقب منتقل کنند. وبه همین علت خیلی ازشهداپیکرمطهرشان درمیدان نبردموندند. وجاویدالاثرشدند. برادردژبان که ازبچه های محل وپایگاه بسیج مان بودسرچهارراه دیدم . بعدازحال و احوالپرسی خبرشهادت برادرش غلامرضادژبان رابه من دادوگفت چندلحظه پیش برادرم به شهادت رسید. شهید دژبان جزء نیروهای تیپ جوادالائمه بود وفرمانده گروهان یامعاون گردان رابه عهده داشت. نیروهای عراقی خیلی ازمنطقه های که رزمندگان درعملیات تصرف کرده بودند.پس گرفته بود. مخصوصأقسمت چپ وراست راکامل گرفته بودند.ودشمن تلاش میکردکه چهارراه هم بگیرندوبطرف جاده خندق وپدهلی کوپترپیشروی کنند. وباگرفتن چهارراه وجاده خندق‌.  تمام مناطق عملیات خیبرکه لشکر۵ نصربدست آورده بود از دست میداد که متأسفانه نیروهای عراقی موفق به این کارشدند.

,

فکرکنم روزچهارم عملیات بود. حالم خوب نبودوفشارروحی زیادی رامتحمل شده بودم درچندروزعملیات حسابی حالم گرفته بود. یکی ازفرماندهان متوجه شدکه حالم خوب نیست . به من گفت بروعقب جای پدهلی کوپتر. وسیله نقلیه نبودوگفت خودت آهسته آهسته برو. منم باحالی بدی که داشتم راه افتادم به طرف انتهای جاده خندق پدهلی کوپتر.

,

نزدیکی چهارراه درجاده خندق . چندخودروی دشمن درروزهای اول عملیات منهدم شده بودکنارجاده بود. ودودستگاه ماشین آلات سنگین دشمن که یکدستگاه قلدک بودسالم وبدون استفاده روهم دیدم. البته رزمندگان درروزهای آخرعملیات جهت جلوگیری ازپیشروی نیروهای دشمن ازقلدک استفاده کرده بودند. خلاصه به انتهای جاده خندق پدهلی کوپتررسیدم. ودرسمت راست جاده تعدادی زیادی اسرای عراقی رادیدم که به علت نبودامکانات به پشت جبهه تخلیه نشده بودند. جیره جنگی که آجیل وشکلات و... همراهم بودواستفاده نکرده بودم. جیره جنگیموبین چندتن از اسراتقسیم کردم. (درروزآخرعملیات اتفاق عجیب ونادری بوقوع پیوست که دردنیانظیرنداشته .واگرداشته به ندرت بوده . جریان ازاین قراره که موقع نیروهای دشمن چهارراه پس گرفته بودندوبطرف جاده خندق درحال پیشروی بود. مرتضی قربانی فرمانده لشکر ۵ نصردربین اسراء حاضرمیشه وشروع میکنه به صحبت کردن بااسراء ودرنهایت اسرای عراقی هاروبه خاطرنبودامکانات و.... وازطرفی هرلحظه دشمن به پدهلی کوپترنزدیکترمیشدند به همین علت اسراراآزادکرد. بعدازمدتهامرتضی قربانی درمصاحبه ی که داشت وخودم مصاحبه را دیدم وشنیدم که گفته بود بخاطر اینکه اسرا را آزاد کردم و آزادی اسرا به گوش امام رسیده بود.

,

درملاقات جمعی فرماندهان سپاه باحضرت امام(ره) ، حضرت امام بخاطرآزادکردن اسرا خوشنود شده بودو مرتضی قربانی گفت در آن ملاقات حضرت امام من را در آغوشش گرفت و بوسید و مورد تشویق و تمجید قرارداد و مرتضی قربانی گفت که درآن لحظات خوشحال شدم که حضرت امام ازکاری که کردم راضی بوده. مجددأ متذکر میشوم کاری که مرتضی قربانی کرد و اسراء را آزاد نمود، در دنیای جنگ بی نظیربوده، کجایی دنیاپیدامیشه درلحظات جنگ ودرگیری و درحال عقب نشینی . اسرای دشمن راآزادکنند؟؟ بعدازاینکه جیره جنگی به اسرا دادم راه افتادم بطرف پدهلی کوپتر و هواپیمای جنگی دشمن انتهای جاده خندق و پدهلی کوپتر را بمباران می کرد که براثر بمباران یکی ازهلیکوپتر هوانیروز دچار آتش سوزی شد.

,

هلی کوپترها به به محض نشستن شهداومجروحین رابه عقب منتقل میکرد. چون حالم خراب بودیکی از برادران رزمنده به من گفت بیاشماهم برو. وکمکم کردبه سختی سوارهلی گوپترشدم و هلی کوپتربه پروازدرآمد در مسیر ازروی آبهای هورالعظیم هرلحظه ممکن بودکه هواپیماهای دشمن برسندوهلی گوپترروهدف موشک فرار بدهند چون یک هلی‌کوپتر پر از شهید و مجروح را بعد از بلندشدن ازپددرهوا. مورداثابت راکت هواپیماقرارگرفته بود. هلی کوپتربه خیروسلامتی به زمین نشست ومجروحین روباآمبولانس به بیمارستان صحرایی وبعدش به بیمارستان شهیدبقایی و از انجا هم منتقل شدیم به بیمارستان امیرکبیراراگ. یاد تمامی شهدای انقلاب اسلامی وشهدای دفاع مقدس مخصوصآ شهدای خیبر را با ذکر صلوات گرامی میداریم.

,

میرزایی رزمنده عملیات خیبر

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه