ملک الشعرای ایران؛
زندگینامه و مبارزات محمدتقی بهار +دانلود کتاب گزیده دیوان اشعار
بهار در خانوادهای به دنیا آمد که به صبوری معروف بود. این نام را پدر بهار، محمد کاظم ملک الشعراء صبوری، به عنوان تخلص شعری خویش برگزیده بود و انتخاب آن به پیوند با احمد صبور باز میگشت، پیوندی که در خانوادة پدر بهار افتخاری بشمار میآمد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای اصفهان، محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. وی در دوازدهم ربیعالاول سال ۱۳۰۴ قمری، برابر با بیستم آذر ماه ۱۲۶۵ شمسی، در مشهد زاده شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر “ادیب نیشابوری” رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای اصفهان، ,
بهار در خانوادهای به دنیا آمد که به صبوری معروف بود. این نام را پدر بهار، محمد کاظم ملک الشعراء صبوری، به عنوان تخلص شعری خویش برگزیده بود و انتخاب آن به پیوند با احمد صبور باز میگشت، پیوندی که در خانواده پدر بهار افتخاری بشمار میآمد.
صبور ازکاشان بود و ساکن آنجا؛ شاعری خوش سخن و قصیدهسرائی پر توان که عباس میرزا، پسر فتحعلیشاه قاجار، وی را سخت عزیز میداشت.
پدر محمد کاظم، به علتی که دانسته نیست، دل از کاشان برکنده و به خراسان رفته بود. پدر بهار در مشهد به دنیا آمد و بهار نیز؛ اما پیوند با کاشان و پیوند با صبور هرگز فراموش نشد.
او از یادهای دوران کودکی خویش چنین یاد می کند:
«از کودکی به گل و نقاشی میل مفرطی داشتم، پدرم گلباز بود و من گلچین. یک بار به جرم چیدن یک بوته کوچک از زمین، در همان ایام بچگی، از پدرم کتک خوردم و بعد از آن دست به گل نمیزدم. بهترین تعارفی که مرا در اوان صباوت خشنود و شاد می نمود، گل بود. خالهای داشتم که در خانه آنها گل یاس و گل زنبق بسیار بود. او گاهی از آنها چیده برای من میآورد و گاهی که من [به خانه آنان] میرفتم، از آن گلها به من میداد. من آن زن را خاله گلدار نام نهاده بودم…
در نقاشی ذوق مفرطی داشتم. کتابهائی که دارای تصاویر بود، یگانه مونس من بود و غالب اوقات آنها را، بدون فهم عبارت، ورق زده، از دیدن تصاویرشان خوشوقت میشدم. رفته رفته، این مطالعات پی در پی باعث شد که خود قلم برگرفته، در پشت کتب و روی صفحات کاغذ، حتی روی اوراق قیمتی پدرم و هرچه بدست میافتاد، نقاشی میکردم…
به یاد دارم روزی سر وسایل پدرم رفتم. خانه خالی بود. قلم و دوات را برداشته، صفحه کاغذ بزرگی را که طوماروار لوله شده بود، باز کردم. مهر بزرگی به کاغذ خورده بود. مدتی روی خطوط آن مهر را قلم بردم و کپیه آن را برداشتم. سپس در حواشی آن چند شکل اسب و آدم کشیدم، و خلاصه آن صفحه بزرگ را بکلی خراب کردم.
ناگاه مادرم درآمد، فریادی به من زد، آن را از من گرفت و با عجله تمام لوله کرده، در صندوق نهاد و در آن را قفل زد. بعدها که بزرگتر شدم، مادرم گفت: میدانی که آن روز چه کردی؟
گفتم: چه بوده است؟
گفت: آن کاغذ فرمان منصب و مواجب پدرت بود و آن مهر ناصرالدین شاه بود که تو روی آن را سیاه کردی.
من از اینکار بی اندازه نادم شدم، چه یقین کردم که دیگر پدرم لقب و مواجب نخواهد داشت. اتفاقاً، هیچگاه احتیاجی به ارائه آن فرمان ملوکانه نیفتاد و رفته رفته وحشت من زایل گشت.
بعدها جوهرهای رنگارنگ خریداری کرده، تصاویر شاهنامه و نظامی و غیره را رنگ میکردم. این وقت هفت ساله بودم و شاهنامه را بخوبی میخواندم و میفهمیدم و تصاویر مزبور را از روی تناسب اشعار رنگ میکردم.
به یاد دارم که علمها را زرد و سرخ و بنفش مینمودم. شمشیرها را بنفش میکردم، خیمه و خرگاه رستم را سبز و رخش رستم را گلگون میکردم. در هفت گنبد نظامی، گنبدها را همرنگ اصل افسانه که نظامیگفته است، رنگ مینمودم…
از همان اوان کودکی، از باغ و کوه خیلی محظوظ میشدم. جمعه ها داییهای من، مرا به کوهسار مشهد که به کوه سنگی و کوه خلج و کوه سنگتراشها معروف است، همراه میبردند. آنها پیاده بودند، و اوایل که من چهار یا پنج ساله بودم، مرا به دوش نهاده، میبردند، و از سن شش و هفت به بعد، با آنها پیاده راه میپیمودم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
از دیدن گلهایی که در دامنه کوه و خود کوه روئیده بود، از قبیل لالههای پاکوتاه پررنگ و شقایق که ما آن را « لاله دخترو» میگفتیم و نوعی گل قرمز ریز که بر بوتههای کوتاه خار میشکفت، بغایت شکفته خاطر و شاد میشدم. از گنجشک آمخته و کبوتر خوشم میآمد…
از سن چهار سالگی مرا به مکتب سپردند. معلم من زن عمویم بود که در محله خود ما منزل داشت و در آن مکتب یک دختر، صغری نام، هم سن من بود و با من درس میخواند. من قرآن را نزد زن عمویم خواندم و وقتی که در سن شش سالگی به مکتب مردانه رفتم، فارسی و قرآن را بخوبی میخواندم.
,
در هفت سالگی شاهنامه را نزد پدرم در ایام تعطیل میخواندم و معانی مشکله آن را پدرم به من میفهمانید و این کتاب به طبع و ذوق من در فارسی و لغت و تاریخ ایران کمک بی نظیری کرد که هیچ وقت فوائد آن را از خاطر نمیتوانم برد؛ منجمله، بعد از یک دوره خواندن شاهنامه، توانستم در همان کودکی به همان بحر شاهنامه شعر بگویم و مورد تمجید پدرم واقع شوم.
,
…من از هفت سالگی به شعر گفتن مشغول شدم. یکی خواندن شاهنامه، دیگر خواندن کتاب صد کلمه، از آثار نظمیرشید وطواط، در مکتب، تحریک قریحه شعری مرا باعث آمد. شعر اولم این بود که گفته و به حاشیه شاهنامه نوشته بودم. پدرم بدید و ده پول سیاه به من جایزه داد:
تهمتن بپوشید ببر بیان بیامد به میدان چو شیر ژیان
,
بعد، در ایامی که عید نوروز در پنجم ماه شوال واقع شده بود، گفتم:
عید نوروز آمد و ماهمبارک شد تمام
موسم شادی و عیش آمد ز بهر خاص و عام
پدرم مرا تحسینکرد و انعامیداد. از این به بعد، که بین سال هفتم و دهم سنین صباوت من بود، در مکتب با شاگردان و رفقا جسته جسته شعر میگفتم و بعضی را هجا کرده، جهت بعضی غزل میسرودم، و غالباً معلم پیری که با شلاق سیم پیچیدهاش ما را بیپروا کتک میزد، مورد شوخیهای شعری من قرار میگرفت…
ده ساله بودم که به همراه پدر و مادر و یک خواهر شش ساله و برادر دو ساله به سفر کربلا و نجف رهسپار شدیم. من و خواهرم در یکتای کجاوه بودیم و یکی از دائیهایم در تای دیگر کجاوه، و غالباً من خواهرم را اذیت میکردم و فریادش بلند میشد و در میان آن قافله پرطول و عرض که قاطرها با کجاوهها در قفای یابوی پیشاهنگ، صحاری و گردنهها را میپیمودند، پدرم صدای دخترک را شنیده، در منزل که پیاده میشدیم، مرا مختصری تنبیه مینمود و همینکه خواهرم خود را دارای چنان حامی بیدار و مواظبی مییافت، مرا اذیت میکرد و بعد بنای داد و فریاد را میگذاشت.
در پایکوه بیستون منزلکردیم. در آن رباطی که، هم اکنون نیز، به همانحال سر پا ایستاده و عهد شاه عباسی را به نظرمیآورد. شب پدرم در اطاق سیگار میپیچید، من و مادرم در غرفه نشسته بودیم. ناگاه عقرب سیاه درشتی از روی دست من و صورت برادرم که شیر میخورد و زانوی مادرم عبور کرد و آسیبی نرسانید. عقرب را کشتند و من به شوخی این شعر را گفتم:
به بیستون چو رسیدم یه عقربی دیدم
اگر غلط نکنم، از لیفند فرهاد است؛
لیفند همان لیفه است که چینهای کمر شلوار بند باشد. خراسانیها غالباً لغاتی را که آخرش مفتوح است و هاء غیر ملفوظ دارد، به اضافه نون و دال تلفظ میکنند. چنانکه یخه را یخند، لیفه را لیفند، و کیسه را کیسند میگویند. و این قاعده سماعی است نه قیاسی، زیرا بچه را بچند و ننه را ننند نمیگویند. مراد از شعر این است که عقرب مذکور ظاهراً از جانوران لیفه تنبان فرهاد بود که داستان عشق بازی او با شیرین، معشوقه و زوجه پرویز، درکوه بیستون و حجاری او درآنکوه معروف است. پدرم این شعر را حفظ کرده، در محافلخاص، رفقای خود را با قرائت آن میخندانید و گاهی این شوخیها به من برمیخورد. هرچند این اولین شعر من نبود و آن را بخوبی گفته بودم، معذالک شعر مزبور اولین شعر من شمرده شد و خراسانیان آن را به این عنوان یادکردند… .
من در نقاشی و شعر ذوق خوبی بخرج میدادم. پدرم هم تا سن پانزده سالگی من در قسمت شاعری من سعی زیادی بخرج میداد. بعد یکمرتبه خیالاتش عوض شد، زیرا تغییر اوضاع ایران بعد از مرگ ناصرالدین شاه و در عهد مظفرالدین شاه طوری محسوس بودکه پدرم میگفت قهراً اوضاع دربار و دولت عوض شده، کسی من بعد به شعر و شاعران اعتنا نخواهدکرد و علم و فضل را رونق و جمالی نخواهد ماند و اهل این حرفت گرسنه و بیکار و از لذات حیات و سعادت زندگی مهجور خواهند ماند.
این خیال در مغز پدرم چنان قوت گرفت که مرا از شعرگفتن تقریباً منع کرد و اصرار داشت که به تجارت بپردازم و بدین خیال مرا در اوان بلوغ داماد کرد… .
تلون فکری پدرم و حالت عصبانی وی زیاد میشد، به حدیکه یکمرتبه مرا از رفتن به مدرسه بازداشت و به دکان بلورفروشی که دایی من صاحب آن بود، به شراکتگذاشت و مرا به وی سپرد.
در همین اوقات پدرم وفات یافت و بعد از فوت پدرم، یکمرتبه زندگی من عوض شد. چنانکه خواهم گفت.
من اصول ادبیات را در نزد پدرم آموخته بودم. به هنگام مرگ وی هیجده سالداشتم. در این وقت تحصیلات خود را در نزد ادیب نیشابوری که از ادبا و شعرای مشهور مشهد بود، دنبالکردم و مقدمات عربی و اصول کامل ادبیات فارسی را نخست در پیش پدر و سپس در مدرسه نواب درخدمت اساتید آن فن تکمیل نمودم و خلاصه میتوانم بگویم که تحصیلات من از هیجده سالگی، بعد از مرگ پدرم شروع شد.»
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
بهار آرزو داشت تا بتواند به تحصیلاتی بیش از اینها دست یابد؛ به فرنگ رود، زبان فرنگی بیاموزد و در رشتهای از علوم تخصصی بدست آورد:
,
«پس از مرگ پدر، برآن شدم که به تهران آمده، به کمک بزرگان دولت برای فراگرفتن علوم جدید به فرنگستان رهسپار شوم. لیکن دو چیز در پیش این مقصود دیوار کشید: یکی بی سرپرست بودن خانواده، که شامل مادر، خواهر و دو برادر کوچک بود و معیشت آنان را بایستی تدارک و اطفال را تربیت نمایم. دیگر انقلاب ایران بود که در سال ۱۳۲۴ قمری، دو سال پس از مرگ پدر روی نمود و در اوضاع اجتماعی ایران تأثیرات شگرفی بخشید و در هر سری شوری دیگر انداخت.»
انقلاب مشروطه هرچند در درازمدت تأثیر تلخی بر او گذاشت و مایوس از مردمان زمانه، مدتها به کنجی صم بکم نشست، اما در تحول اندیشه او اثری عمیق نهاد. بسیاری از دیوارهای فرهنگ و رسوم کهنه در او فرو شکست، مداحی زندگان و مردگان از سکه افتاد و قالبهای ذهنی اندیشه وی در هم ریخت.
«در ۱۳۲۴ قمری، به سن ۲۰ سالگی، درشمار مشروطه طلبان خراسان جای گزیدم… . من و رفقای دیگر… عضو مراکز انقلابی بودیم و روزنامه خراسان را به طریق پنهانی طبع و به اسم (رئیس الطلاب) موهوم منتشر میکردیم و اولین آثار ادبی من در ترویج آزادی در آن روزنامه انتشار یافت.
«مشهورترین آنها قصیده مستزادی است که در ۱۳۲۵، در عهد استبداد صغیر محمدعلی شاه، گفته شد و در حینی که مردم در سفارتخانهها پناه جسته بودند، در مشهد و تهران انتشار یافت:
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطا است کار ایران با خدا است
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جدا است کار ایران با خدا است…
,
,
,
,
,
از سال فتح تهران به بعد، به نویسندگی در جراید ملی شروع کردم و نخستین مقالات سیاسی و اجتماعی من در جریده طوس و بعضی بی امضاء در حبلالمتین کلکته انتشار یافت… .
در ۱۳۲۸ روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب دموکرات ایران بود، دایر کردم؛ و در همان سال حزب نامبرده به هدایت دوستان اداری و بازاری و با تعالیم حیدرخان عمو اوغلی، که از پیشوایان احرار مرکز و به خراسان مسافرت جسته بود، دایرگردید و من نیز به عضویت کمیته ایالتی این حزب انتخاب شدم.
دولت تزار در ایران از مستبدان حمایت میکرد، و در خراسان قوائی وارد کرده بود و اسباب نارضائی احرار شده بود. دموکراتها منفور روسها بودند. بنابراین، روش من در روزنامه نوبهار، و بعد تازه بهار، مخالفت با بقای قوای روسیه در ایران و مخاصمه با سیاست آن دولت بود.
این کار خالی از مخاطرات عظیم نبود. اما آزادیخواهان آن عصر مخاطرات را در راه مقصود خویش به جان خریدار بودند. تاریخ زندگانی آزادیخواهان قدیم، خاصه دموکراتها، پر است از این قبیل مخاطرات و فداکاریها و از جان گذشتگیها؛ و تنها چیزیکه ایران را تا حدی نجات داد، همین پاکی نیت، صفای عقیدت و ایمان کامل به حرمت و استقلال بود.
بالجمله، در سال ۱۹۳۲ و ۳۰، داستان شوستر و التیماتوم روس و قصابی تبریز و گیلان و بسته شدن مجلس دوم و دیکتاتوری ناصرالملک به میان آمد.
دموکراتهای خراسان… بازارها را بستند و اسلحه برداشتند… .
ضربتی که در این قیام و پایداری ساده به من رسید، توقیف نوبهار بود به امر صریح قونسول روس. بلافاصله، تازهبهار دایر گردید و مقالاتی شدید اللهجه بر ضد مداخلات دولت تزار در آن درج گردید. چیزی نگذشتکه در محرم ۱۳۳۰، به امر وثوقالدوله، وزیر خارجه، از طرف حکومت خراسان این روزنامه هم توقیف شد و به فشار قونسول مزبور، من و نه نفر از افراد حزب دستگیر و به طرف تهران فرستاده شدیم… .
بعد از هشت ماه از تهران با هزار زحمت به مشهد مراجعت کردم. حزب را دیدم در حال خمود، جراید درحال توقیف و رفقا بدون حرارت و امید، در پی کسب و کار خود. ولی من خسته نبودم و اگر در سیاست به روی من بسته بود، ابواب مبارزات اجتماعی و اخلاقی باز بود… .
یک سال کار کردم، تکفیرم کردند، آزارم دادند؛ خودیها و دموکراتها بیشتر از دیگران به جرم حقگوئی با من پرخاش کردند، و من به کار خود مشغول؛ تا جنگ بینالملل افق جهان را، با برق ششلول یک نفر صربی، قرمز رنگ ساخت.
در همین احوال انتخابات دوره سوم مجلس شورای ملی، [در سال] ۱۳۳۲، در خراسان آغاز و پایان یافت و من از درجز و کلات و سرخس به وکالت مجلس انتخاب شدم.
روزنامه نوبهار باز از طرف دو قونسول خانه روس و انگلیس، که هردو در جنگ شرکت داشتند، توقیف گردید و من به تهران از راه روسیه عزیمت کردم.
در تهران اعتبارنامه من به جرم استشهادهای ملانمایان مشهد… در بیغوله مخالفت در افتاد و بعد از ششماه به زحمت از چاله درآمد و قبول گردید.
نوبهار در تهران دایر شد و بازارش رونق گرفت و در هیجانهای ملی مؤثر افتاد؛ ولی به سبب پیش آمد مهاجرت…، بار دیگر توقیف شد و خود من از نهیب جنبش سپاهیان ژنرال باراتوف، سردار روسی، ناچار به قم افتادم و در واقعهای دستم خرد شد و مرا به مرکز آوردند.
این قطعه آن وقت گفته شد:
فعل درراستی گواهم بس راست گفتم، همین گناهم بس
گفتم از راستی بزرگ شوم در جهان این یک اشتباهم بس
ترک سرکردهام به راه وطن دست در آستین گواهم بس
بالجمله، با دست شکسته از تهران به خراسان تبعید شدم، و پس از شش ماه به تهران احضارم کردند. انقلاب روسیه بر پا شد. حزب سازی را از سر گرفتند و در کمیته مرکزی حزب دموکرات، مدت دو سال، دوبار انتخاب شدم.
از جمله کارهای ادبی که در این دو سالکردم، دایر کردن انجمن ادبی دانشکده و مجلهای به همین نام بود و مکتب تازهای در نظم و نثر بوجود آمد و غالب رجال ادب که مایه افتخار ایرانند، در آن تأسیسات با من بودند و افتخار همکاری ایشان را داشتم.
مدتی نوبهار را دایر کردم و حقایق روشن سیاسی و اجتماعی را در آن نامه، که مدتی هم به اسم زبان آزاد دایر بود، نوشتم. آن اوقات دریافتم که باید حکومت مرکزی را قدرت داد و برای حکومت نقطه اتکاء بدست آورد و مملکت را دارای مرکز ثقل کرد.
آن روز دریافتم که حکومت مقتدر مرکزی از هر قیام و جنبشی که در ایالات برای اصلاحات برپا شود، صالحتر است و باید همواره به دولت مرکزی کمک کرد، و هوچیگری و ضعیف ساختن دولت و فحاشی جراید به یکدیگر و به دولت و تحریک مردم ایالات به طغیان و سرکشی برای آتیه مشروطه و آزادی و حتی استقلال کشور زهری کشنده است… .
مجلس چهارم را با سختترین و بد قیافهترین وضعها گذرانیدم. از بدو افتتاح مجلس پنجم، اوضاع دگرگون شد، تا عاقبت من از روزنامه نویسی دست برداشتم. پیش بینیهائی که چند سال درباره آنها، قلم و چانه زده بودم، یعنی مضرات هرج و مرج فکری و ضعیف کردن رجال مملکت و دولت مرکزی، آن روز، بروزکرد. مردی قوی با قوای کامل و وسائل خارجی و داخلی، بر اوضاع کشور و بر آزادی و مجلس و بر جان و مال همه مسلط شد، و یکباره دیدیم که حکومت مقتدر مرکزی، که در آرزویش بودیم، بقدری دیر آمد که قدرتی در مرکز بوجود آمده و بر حکومت و شاه و کشور مسلط گردیده است.
تصور کنید، مردی که تا دیروز به آرزوی ایجاد حکومت مقتدر مرکزی با هر کس که احتمال مقدرتی در او میرفت، همداستانی کرده بود، اینک میبایست با مقتدرترین حکومتها مخالفت کند، چه وی را خطرناک میدید.
حیات سیاسی من در این مرحله تقریباً به کوچه بن بست رسیده بود… .
همه کس و همه دستهها خسته شده بودند و تنها سردار سپه بود که خستگی نمیدانست. آمد و آمد و همه چیز را در زیر بالهای قدرت خود، قدرتی که نسبت به آزادی و مشروطه و مطبوعات چندان خوشبین نبود، فرو گرفت.
من، در بادی امر، به این مرد فعال نزدیک بودم و نظر به آنکه تشنه حکومت مقتدر مرکزی بودم و از منفیبافی نیز خوشم نمیآمد، میل داشتم به این مرد خدمت کنم.
در این زمان پردههائی بالا رفت و نقشهائی بازی شد که کاملاً استادانه و با فکر و تعقل عادی رجال مملکت ما متغایر بود، و داستان جمهوری یکی از آن پردهها محسوب میشد… .
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
شاه نو
مجلس پنجم باز شد، شاه فرارکرد، سردار سپه فرمانروای مملکت گردید. شهربانی، قشون، امنیه، حکام و دستههای سیاسی و مجلس همه در دست او مانند موم بودند. ولی افکار عامه و سواد جماعت و اغلب محافظهکاران و خانوادههای قدیم و رجال بزرگ، و معدودی هم آزادیخواه و تربیت شده و متجدد، باقی ماندند و با نفوذ و قدرتی که مانند طوفان سهمگین غرشکنان به در و دیوار و سنگ و چوب و دشت و کوه میخورد و پیش میآمد، دم از مخالفت زدند و در نبرد نخستین پیروزی یافتند. من هم که در این مجلس از ترشیز نمایندگی داشتم با مخالفان جمهوری همراه بودم.»
سرانجام، سردار سپه پیروز شد، نه با برقراری جمهوری، بلکه با تغییر سلطنت. «شاه نو آمد و بساط خاندان کهن برچیده شد… .»
مجلس ششم باز شد. انتخابات تهران و حومه بالنسبه آزاد بود و رفقای ما غالباً انتخاب شدند و من هم از تهران انتخاب شدم. در این مجلس پرده دیکتاتوری علنیتر و بدون روپوش بالا رفت و قدرت شاه نو با اقلیتی ضعیف، ولی وطن پرست، برابر افتاد.
ما دوره ششم را بپایان بردیم و در دوره بعد لایق آن نبودیم که دیگرباره قدم به مجلس شورای ملی بگذاریم، و چند تنی هم از رفقای ما که در دوره هفتم انتخاب شدند، از وکالت استعفا دادند و در خانه نشستند…، و حیات سیاسی من که به خلاف روح شاعرانه و نقیض حالات طبیعی و شخصیت واقعی من بود، پایان یافت.»
هنگامی که بهار در سال۱۳۰۷ شمسی به انزوای سیاسی و خانه نشینی کشانده شد، به ادبیات روی آورد و دنبال مطالعات گذشته را گرفت.
در سال بعد، وزارت فرهنگ مرا به تدریس تاریخ ادبیات پارسی در مدرسه «دارالمعلمین عالی»، که شامل دوره لیسانس در آن زمان بود، دعوت کرد.
مدت یک سال در آن مدرسه، به فاضلترین جوانان آن عصر مخوف که مایه امید و قوت قلب هر معلم بود، در ادبیات پیش از اسلام درس گفتم و به پاداش این زحمت، در پایان همان سال تحصیلی، به علت بی مهری دیرینه، به زندان افتادم!
از آن پس، چون دریافتم که هنوز مورد نظر و تحت مراقبت دژخیمان شهربانی هستم، بهتر آن دانستم که از خانه بیرون نیایم و در به روی خویش و بیگانه فرو بندم و از کارهائی که مستلزم معاشرت و گفت و شنود است، شانه خالی نمایم.
بنابراین منظور، و نظر به رفتاری که عوانان در موارد مختلف، حتی در کلاس درس، یا در اطاقهای امتحان نهائی و غیره، از خود بروز میدادند و احیاناً وزیر فرهنگ وقت، مرحوم یحیی خان اعتمادالدوله، طاب ثراه را مورد عتاب و خطاب و تهدید قرار میدادند که چرا مرا در خدمات فرهنگی دعوت کرده است، در عزلتگزینی، مصمم شدم.
وزیر بزرگوار که بر ضیق معیشت من و امثال من وقوفی کامل داشت، پیشنهاد کرد که در خانه کارهائی برای وزارت فرهنگ انجام دهم و یکی از آن کارها مراقبت در تصحیح و تنظیم کتب ابتدائی بود که از یادگارهای بزرگ آن مرحوم است.
خدمت دیگری که رجوع کرد تصحیح و تحشیه کتب نفیس فارسی قدیم بود که یا نسخه آنها نایاب و یا نسخی ممسوخ و مغلوط دردست بود. نخستین [آنها] کتاب گرانبهای تاریخ سیستان بود که یگانه نسخه قدیمی آن در نوبت این حقیر قرار داشت و سر دنیس راس میخواست به قیمت گزاف از من خریداریکند.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
من به وزیر فرهنگ پیشنهاد کردم که میل دارم این کتاب گرانبها و نایاب را آراسته و اصلاح شده در دسترس اهل فضل بگذارم. در مدت شش ماه با چنان شوق و شوری که تنها کار عاشقان یا دیوانگان است، با مرور به صدها و هزارها سند و ورق پراکنده [کتاب را] به صورتیکه اکنون دیده میشود، با نبودن نسخه دیگری، تنها با کلید حدس و قیاس و تتبع و فکر و تدرب بیرون آوردم، و با بهترین طرز به حلیه طبع آراسته شد.
بر همین منوال، تاریخ مجمل التواریخ و القصص را که هم منحصر به فرد و هم آب افتاده و ضایع شده بود، به تصحیح و تحشیه دقیق بیاراستم، و به حلیه طبع درآمد.
کتب مهم دیگر، چون تاریخ کبیر بلعمی و جوامع الحکایات عوفی و التقاطات از جوامع الحکایات مذکور، درکنف عزلت و سعی و ترک و تجرید و کسب فیوضات ربانی، بر همان منوال آراسته و پیراسته و قابل طبع و نشرگردید، و در اختیار آن وزارت گذارده شد.
چون حق زحمتی که میدادند در آن اوقات بسیار ناچیز بود و من دسترس به ممر معاش دیگر نداشتم، کتب خود را قسمتی در دکهای نهادم و شرکتی در بیع و شرای کتب، به نام کتابخانه دانشکده، تشکیل داده شد. نخست دیوان شعر خود را به مطبعه دادم و نیمیاز آن به چاپ رسید. اگر با ارزانی کاغذ و سعی جوانی آن کتاب طبع شده بود، زندگانی من به راه میافتاد و سرمایه بزرگی برای کتابخانه مزبور و منافع کافی برای من در بر میداشت.
مردمی که جز حسد و خبث طینت هنری ندارند، به شاه پهلوی گزارش دادند که بهار کتاب خود را در نهان به چاپ میرساند و چیزها درآن گفته و نهفته است که منافی مصلحت شاهانه است. بدین وسیلت و حیلت مرا در فشار سانسور شهربانی و در معرض آزار روحی و فوت وقت و فساد اشعار قرار دادند و آن قسمت را که طبع شده بود نیز بدون دلیل و بر این مدعا که بی اجازت به طبع رسیده است، توقیف کردند.
,
,
,
,
چیزی نگذشت که، بی هیچ سببی، صبح نوروز ۱۳۱۲ مرا به زندان بردند و مدت پنج ماه در زندان نگاه داشتند و از آن پس یکسر به اصفهان فرستادند و یک سال نیز در آن بلده شریف با بدترین اوضاع و در عین تهیدستی بسر بردم و کتابخانه و شرکت برهم خورد و سرمایه بر باد رفت و قسمتی از کتب نیز از بین رفت و مترصدین بازار آشفته آن را بردند و نوش جان کردند!
من در اصفهان بودم که قانون دانشگاه و رتبه استادی به تصویب رسید و ملاک استادی همانا سوابق معلومات و نوشتن رساله و بالاخص پیشه معلمی در مدارس عالی در سال ۱۳۱۲، یعنی همان سال که من در منفی بسر میبردم، تعیین شد، که گوئی عمدی در این معنی نهفته بودند، یا گناه بخت من بود!
بالجمله، در مدت یک سال در بدری، رسالتی دایر بر شرح حال فردوسی و تحقیقات و تتبعات دانا پسند از روی خود شهنامه استاد تألیف کردم که در مجله باختر و هم جداگانه به چاپ رسید و آن در زمانی بود که دولت عزم بر پا داشتن هزاره فردوسی کرد و انجمن حفظ آثار ملی با نشر بلیط بخت آزمائی آن را اعلام داشت و دانایان از هر کشور و هر طرف به ایران دعوت شدند.
مرحوم محمدعلی فروغی […]، که مقام ریاست وزیران داشت، با دیگر دوستان پایمردی کردند و پای مردی پیش نهادند و مرا برای شرکت در جشن هزاره استاد به تهران باز آوردند؛ و از آن پس نیز چون حاجت خود را در دانشسرای عالی و دانشکده ادبیات به این ناچیز دانستند، ساعتی چند درس تحول و تطور زبان فارسی ارجاع شد و سپس که قرار افتتاح دوره دکتری زبان پارسی داده شد، رسماً مقرر گردید که در دانشکده ادبیات به خدمت اشتغال ورزم… .
«آخرین خدمتی که برحسب احتیاج دانشکده و دوره دکتری ادبیات انجام دادهام، تألیف و گردآوری سبک شناسی است. این کتاب که با نهایت اختصار و صرفه جوئی، به ملاحظه وقت و فرصت دانشجویان، تدوین گردیده است، حاصل آخرین ایام عزلت و انزوای من است که بر حسب پیشنهاد وزیر فرهنگ وقت تدوین و چاپ شد.»
,
,
,
,

,
بهار پس از شهریور ۱۳۲۰، هنگامیکه دریافت بسیاری از جوانان ایران که باید هادیان افکار و پیشروان کاروان سیاست و اجتماع آینده شوند، از داستانهای گذشته هیچگونه آگاهی ندارند؛ برای رفع این نقیصه، چند فقره یادداشتها و تذکارهای محفوظ و مضبوط را، زیر عنوان تاریخ مختصر احزاب سیاسی، به شکل مقالاتی در روزنامه مهر ایران انتشار داد:
«خدای را به شهادت میطلبم که این تاریخ را تنها برای خدمت به افکار عامه و ضبط وقایع کشور نوشتهام و ذرهای قصد انتقام یا انتقاد در نوشتههای مزبور نداشتهام.»
آنچه در مقالات مهر ایران نگارش یافت، به قدری مورد علاقه و ستایش عامه مردم قرار گرفت که مرا به تدوین جداگانه آن تاریخچه ترغیب نمود. از این روی، با خود اندیشیدم اکنون که باید کتابی مدون شود، همان بهتر که فصولی نیز در مقدمه کار کودتا و بیرون آمدن سردار سپه که پهلوان این داستان است، بنویسم و کتابی در تاریخ مختصر پادشاهی احمد شاه قاجار… بوجود آورم… . این بود که مجلد نخستین را برآن یادداشتها افزوده، هر دو جلد را تاریخ انقراض قاجاریه نام نهادم.» آن مقالات روزنامه مهر ایران نیز سپس بصورت یکجلد مستقل به طبع رسید.
بهار در بهمن ماه سال۱۳۲۴ در کابینه قوامالسلطنه به وزارت فرهنگ رسید. قوامالسلطنه، بنا به سیاستی زیرکانه که در پیش داشت، قصد به رسمیت شناختن ظاهری فرقه دمکرات آذربایجان کرد، ولی از نقشههای خود با یاران نزدیک خویش هیچ نگفت. بدین روی، بهار با آن قصد وی به مخالفت برخاست و چنین مصالحهای را ویرانگر ایران برشمرد. رابطه او با قوامالسلطنه به بن بست رسید و بهار پس از چند ماه وزارت، همکاری با قوام را در کابینه رها کرد:
آخر وزیر شدم، و ای کاش که آقای قوام مرا به وزارت دعوت نمیکرد و آن چند ماه شوم را که بی هیچ گناه و جرمی در دوزخم افکنده بودند، نمیدیدم. مشقت و رنج و عذاب روحی بی نهایت بود… و من بی درنگ پای استعفانامه را امضاء کردم. رفتم در خانه، ولی ننشستم، بلکه افتادم.
,
,
,
,
«در اوایل زمستان حس کردم سینهام ناراحت است. تقاضای مرخصی کردم. شهودی هستند که بودند و عجز و لابه مرا در رفتن و اصرار و ابرام ایشان را در ماندن و اداره کردن انتخابات تهران دیدند. چندی نگذشت که مجلس باز شد، ولی دیگر قدرت کارکردن نبود. این بار طوری سقوط کردم که فقط در فرنگستان، بعد از یک سال و نیم، توانستم برخیزم و تلف نشوم.»
بهار در دوره پانزدهم از تهران انتخاب شد و به مجلس رفت و ریاست فراکسیون دمکرات را به عهده گرفت. اما، همان گونه که از او آوردیم، این مجلسی نبود که رضای خاطری آورد؛ پس در سال ۱۳۲۶ شمسی، برای معالجه به سویس رفت. هر چند بهار در سویس بهبود بسیار یافت، اما یاد یار و دیار او را وادار به بازگشت کرد و در اردیبهشت ۱۳۲۸ به ایران باز آمد.
آخرین فعالیت اجتماعی او، که از نظر او فعالیتی سیاسی نبود، ریاست جمعیت هواداران صلح بود. او همیشه میگفت که:
,
,
«امر صلح را به سبب عشق به صلح و دوستی و نه به سبب وابستگی خاصی به آنان که درباره آن به تبلیغ میپردازند، دوست میدارم. خواه هواداران صلح از امریکا و انگلستان باشند و خواه از شوروی و چین، فریاد صلح خواهی اصیل و قابل احترام است.»
هنوز یک سال از بازگشت بهار از سویس نگذشته بود که دوباره سخت مریض شد و از کلیه فعالیتهای ادبی و اجتماعی بازماند و بیماری اوره نیز علاوه بر سل او را میآزرد.
بهار در نخستین روز اردیبهشت سال ۱۳۳۰ شمسی، در آغاز روز، پس از یک هفته جدال غم انگیز با مرگ، درگذشت و فردای آن روز، در پی تشییعی عظیم و دهها هزار نفری، جسدش در آرامگاه ظهیرالدوله در شمیران به خاک سپرده شد.
,
,
دریافت کتاب گزیده دیوان ملک الشعرای بهار: دانلود
, دریافت کتاب گزیده دیوان ملک الشعرای بهار:, دانلود,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه