یگانه فرزند شهید رستم پور قاسمی:

سه ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمدم/ بعد از ازدواجم مادرم را ملاقات کردم

سه ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمدم/ بعد از ازدواجم مادرم را ملاقات کردم
عمو محمد شریف (عموی پدرم) که سال ها قبل سرپرستی پدرم را عهده دار شده بود، این بار هم سرپرستی من را به عهده گرفت و من از ده روزگی به خانه عمو شریف رفتم. البته من عمو شریف را به نام پدر و زن عمویم را به نام مادر صدا می کردم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، رزیتا پور قاسمی یگانه فرزند پیشمرگ مسلمان کرد شهید رستم پور قاسمی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: پدرم در اولین روز از فروردین ماه سال 1332 در روستای گلین از توابع شهرستان سنندج به دنیا آمد. پدر بزرگم از راه کشاورزی و باغداری زندگی خودش، همسرش و تنها فرزندش را اداره می کرد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,

 

,

پدر بزرگم (محمد کریم) وقتی تنها فرزندش (شهید رستم پور قاسمی) دو سال داشت از روی درخت گردو سقوط می کند و از دنیا می رود. بعد از مدتی حضانت پدرم به عمویش (محمد شریف) واگذار می شود و پدرم زندگی اش را در کنار عمو، زن عمو و عمو زاده هایش آغاز می کند.

,

 

,

به دلیل نبود امکانات آموزشی کافی در روستاهای استان کردستان، پدرم از نعمت سواد محروم می شود و به همین خاطر خیلی زود مشغول به کار می شود. پدرم همانند بسیاری از جوانان کردستانی بعد از اتمام فصل باغداری و کشاورزی به شهرها و استان های دیگر می رفت و مشغول به کار می شد.

,

 

,

پدرم در سال 1360 ازدواج می کند و مدتی بعد از آن به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد در می آید. ایشان بعد از دو سال خدمت در سازمان پیشمرگان مسلمان کرد در روز بیست و چهارم شهریور ماه سال 1362 در روستای دره کوله در درگیری با گروهک های ضد انقلاب و بر اثر برخورد گلوله به سرش به شهادت می رسد.

,

 

,

, ,

شهید رستم پورقاسمی

,

 

,

من سه ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمدم و در حالیکه ده روز بیشتر نداشتم مادرم من را ترک کرد و سراغ زندگی خودش رفت.

,

 

,

عمو محمد شریف (عموی پدرم) که سال ها قبل سرپرستی پدرم را عهده دار شده بود، این بار هم سرپرستی من را به عهده می گیرد و من از ده روزگی به خانه عمو شریف رفتم. البته من عمو شریف را به نام پدر و زن عمویم را به نام مادر صدا می کردم.

,

 

,

حضور من در خانه عمو شریف تا شش سالگی ادامه داشت. عمو شریف و همسرش به اندازه ای به من لطف داشتند که من باورم شده بود که آن ها پدر و مادرم هستند. شب ها را در آغوش زن عمویم به صبح می رساندم و روز را روی زانوی عمو شریف به شب می رساندم.

,

 

,

با وجود اینکه عمو شریف و همسرش پا به سن گذاشته بودند و در زندگی با مشکلات زیادی رو به رو بودند، اما با صبر و حوصله فراوان همواره من را مورد توجه قرار می دادند. حتی یک بار هم به خاطر شیطنت ها و بهانه گیری های بچگانه ام، من را مورد بازخواست قرار نمی دادند و با بردباری تمام من را حمایت می کردند.

,

 

,

یک روز به اتفاق پدر و مادرم(عمو شریف و همسرش) به بنیاد شهید شهر سنندج رفتیم. من و پدر و مادرم یک طرف اتاق روی صندلی ها نشسته بودیم و یک مرد جوان کنار یک زن پا به سن گذاشته طرف دیگر اتاق نشسته بودند، آن دو نفر به من خیره شده بودند و آرام آرام با هم صحبت می کردند، من از طرز نگاهشان می ترسیدم و مدام خودم را زیر چادر مادرم مخفی می کردم.

,

 

,

آن پیرزن مادر بزرگم بود و آن مرد جوان برادر نا تنی پدرم. با وجود اینکه همه ما در یک روستا زندگی می کردیم، ولی من تا آن روز مادر بزرگ و عمویم را ندیده بودم. مادر بزرگم بعد از فوت همسرش، فرزند دو ساله اش را رها می کند و با یکی از اهالی روستای گلین ازدواج می کند و بعد از اینکه عمو شریف حضانت پدرم را عهده دار می شود، مادر بزرگم دیگر جویای احوال فرزندش نمی شود. تا اینکه سال ها بعد از شهادت پدرم، عموی ناتنی ام (عمو شیرزاد) به یاد من که برادر زاده اش بودم می افتد و تصمیم می گیرد که حضانت من را عهده دار شود.

,

 

,

آن روز در بنیاد شهید تصمیم بر این شد که حضانت من به مادر بزرگ و عموی خودم واگذار شود. من شش سال تمام کنار عمو شریف و همسرش زندگی کرده بودم و این دو عزیز هم چون پدر و مادر در تمام این مدت من را تر و خشک کرده بودند و امروز باید از پدر و مادرم جدا می شدم و زندگی جدیدی کنار مادر بزرگ و عمویم آغاز می کردم.

,

 

,

در تمام این لحظات خودم را به مادرم چسبانده بودم و حتی یک لحظه هم از مادرم جدا نمی شدم. اما تقدیر این بود که من یک بار دیگر باید دل کندن را در زندگی ام تجربه کنم؛ من که اصلاً نمی دانستم پدرم قبل از به دنیا آمدن من برای حفظ این آب و خاک به شهادت رسیده است و مادرم وقتی که ده روز از ولادتم می گذشته، من را رها کرده و عمو شریف و همسرش من را بزرگ کرده اند. این بار هم باید با تصمیم دیگران از کسانی که دوستشان داشتم جدا می شدم و زندگی جدیدی را آغاز می کردم.

,

 

,

زندگی جدید من در خانه مادر بزرگ و عمویم آغاز شد. ولی من دلبسته پدر و مادرم بود و آنقدر بهانه آن ها را می گرفتم که عمویم مجبور می شد من را به خانه پدر و مادرم ببرد. با تاریک شدن هوا وقتی عمویم به سراغم می آمد که به خانه مادربزرگم برگردم، آنقدر گریه می کردم که تمام اهالی محل از خانه هایشان بیرون می آمدند و به حالم گریه می کردند.

,

 

,

بعد از مدتی من به همراه عمویم به شهر سنندج آمدیم تا من در مدرسه شاهد درس بخوانم. با این کار من هم در مدرسه شاهد درس می خواندم و هم اینکه از پدر و مادرم جدا می شدم تا شاید آن ها را فراموش کنم؛ اما مگر می شود ذهن یک کودک را از خاطرات دوران کودکی اش پاک کرد. هر وقت که تعطیلات از راه می رسید و به روستای گلین می رفتیم، من به خانه پدر و مادرم می رفتم و زمان خداحافظی با گریه هایم تمام روستا را به هم می ریختم. لحظه خداحافظی از پدر و مادرم برایم بسیار سخت و جانکاه بود.

,

 

,

با وجود اینکه عمویم با تمام وجود من را دوست داشت، اما دلم برای دیدن پدر و مادرم یک ذره شده بود. عمو شیرزاد صبح زود من را به مدرسه می برد و بعد از ظهر دنبالم می آمد. خیلی وقت ها در بین کلاس ها برایم خوراکی می آورد و به من سر می زد.

,

 

,

من بچه بودم و تمام کارهای خانه از پخت و پز گرفته تا شستن ظرف ها و جارو کشیدن خانه بر عهده عمویم بود. بعد از مدتی عمویم ازدواج کرد و صاحب فرزند شد. با اینکه عمویم صاحب یک دختر شده بود اما همیشه می گفت تو را بیشتر از دختر خودم دوست دارم. محبت های عمویم باعث نمی شد که حتی یک لحظه هم از فکر پدر و مادرم فارغ شوم. هر شب پدر و مادرم را در عالم خواب می دیدم و تا صبح در روستای گلین مشغول بازی بودم.

,

 

,

وابستگی من به خانه و خانواده پدر و مادرم باعث شد که عمویم تصمیم بگیرد که من دیگر به روستای گلین نروم، شاید به این روش آن ها را فراموش کنم. کلاس سوم بود که دیگر به روستای گلین نرفتم.

,

 

,

دانش آموز کلاس پنجم ابتدایی بودم که از طرف مدرسه شاهد به گلزار شهدای بهشت محمدی(ص) شهر سنندج رفتیم. اکثر دانش آموزانی که در مدرسه شاهد مشغول تحصیل بودند، فرزند شهید بودند و به همین خاطر هر کدام از دوستانم کنار سنگ قبری آرام گرفتند و مشغول زیارت و قرائت دعا شدند. اما من میان مزار شهدا می چرخیدم و نمی دانستم که دوستانم کنار مزار پدرشان ایستاده اند. یکی از مسئولین مدرسه نزد من آمد و گفت: مزار پدرت کدام یک از قبرهاست؟ من اصلاً نمی دانستم که پدرم شهید شده است! چه جوابی داشتم که بدهم!

,

 

,

وقتی به خانه آمدم موضوع را با عمو شیرزاد در میان گذاشتم. عمو شروع به صحبت کرد و جریان شهادت پدرم و بعد از آن ازدواج مادرم و شروع زندگی من تا شش سالگی در خانه عمو شریف و همسرش و باقی ماجرا را برایم تعریف کرد.

,

 

,

هاج و واج مانده بودم. عمو چه می گوید! یعنی پدر واقعی من به شهادت رسیده است؟ عمو شریف و زن عمو، پدر و مادر واقعی من نیستند! مادر بزرگ و عمو شیرزاد چرا در طول آن شش سال که من نزد عمو شریف بودم جویای حال من نمی شدند! آیا مادرم بعد از اینکه من را رها کرد، اصلاً دلتنگ دختر ده روزه اش نمی شد؟ و بسیاری سؤالات دیگر که پاسخی برای آن ها نداشتم.

,

 

,

سال اول دبیرستان بودم که همسرم به خواستگاری ام آمد. تنها شرط من برای ازدواج این بود که همسرم اجازه دهد که من برای دیدن پدر و مادرم به روستای گلین بروم. همسرم که خودش هم از اهالی روستای گلین بود با لبخند با این شرط من موافقت کرد و ما ازدواج کردیم.

,

 

,

بعدا از ازدواجم نتوانستم به درسم ادامه دهم و به همین خاطر چند سالی درس و مدرسه را رها کردم تا اینکه بعد از چندین سال با تشویق های همسر باز هم درسم را ادامه دادم و مشغول به تحصیل شدم.

,

 

,

نزدیک به یک سال و شش ماه از ازدواجم می گذشت که یک روز برای مراسم ختم یکی از بستگان پدرم به روستای گلین رفتیم. من در خانه پدر و مادرم مشغول پذیرایی از میهمان ها بودم که یکی از میهمان ها بلند شد و من را در آغوش گرفت و شروع کرد به گریه کردن. من آن زن را نمی شناختم و فکر می کردم که به خاطر فوت عمه پدرم گریه می کند، به همین خاطر مدام او را دلداری می دادم که همه ما رفتنی هستیم و مرگ حق است. زن غریبه لب به سخن گشود و گفت:  یعنی من را نمی شناسی؟

,

 

,

من که تا آن روز آن زن را ندیده بودم، گفتم: عذر می خواهم ولی من تا امروز شما را اصلاً ندیده ام.

,

 

,

ـ من مادرت هستم! کسی که تو را به دنیا آورده است!

,

 

,

ـ نه، مادر من این زن است (اشاره به زن عموی پدر) که سال ها درد و رنج بزرگ کردن من را به جان خرید، نه شما که فرزند ده روزه اتان را رها و سراغ زندگی خودتان رفتید.

,

 

,

آن روز برای اولین بار مادر اصلی ام را در خانه ای که دوران کودکی و خردسالی ام را در آن سپری کرده بودم می دیدم. با وجود اینکه مادرم در همان روستای گلین زندگی می کرد، ولی در تمام این مدت حتی یک بار هم سراغ من را نگرفته بود. شاید هم باید به مادرم حق می دادم، بالاخره زندگی خودش بود و این گونه برای زندگی اش تصمیم گرفته بود. اما من متعجب بودم که چگونه یک مادر می تواند دختر ده روزه اش را رها کند و زندگی خودش را دنبال کند.

,

 

,

هر روز یک گوشه از زندگی ام برایم روشن می شد. آدم هایی که در طول زندگی حتی یک بار هم آن ها را ندیده بودم، امروز ادعای مادری داشتند. مرور این اتفاقات در ذهنم باعث می شد تمرکز کافی نداشته باشم و تمام این مسایل دلیلی بود برای اینکه من برای مدتی با درس و مدرسه خداحافظی کنم.

,

 

,

اینکه بعد از گذشت سال ها متوجه شوی که دوران کودکی ات را در خانه ای پشت سر نهاده ای که پدر شهیدت سال ها قبل و با سرگذشتی مشابه، به آن خانه رفته است و در رخت خوابی خوابیده ای که سال قبل پدرت در همان رخت خواب خوابیده است و در کنار خواهر و برادرانی زندگی کرده ای که سال ها قبل در کنار پدرت بوده اند و زیر سایه پدر و مادری بزرگ شده ای که سال های سال، رنج و زحمت بزرگ کردن پدرت را به دوش کشیده اند، مات و مبهوت می مانی و سؤالات فراوانی نسبت به هویتت برایت پیش می آید.

,

 

,

چندین سال از ازدواجم می گذشت و فرزند ارشدم دانش آموز اول ابتدایی بود که یک بار دیگر و با تشویق های همسرم، تحصیلم را ادامه دادم. باز هم به دبیرستان شاهد مراجعه کردم و درس و مدرسه را از سال اول دبیرستان دنبال کردم و هم اکنون که مادر سه فرزند هستم، در رشته حقوق دانشگاه علمی کاربردی مسغول تحصیل هستم.

,

 

,

, ,

رزیتا پور قاسمی یگانه فرزند پیشمرگ مسلمان کرد شهید رستم پور قاسمی

,

 

,

پیشمرگ روح الله: امروز به چه کاری مشغول هستید و چه دغدغه ای دارید؟

,

 

,

با وجود اینکه اولویت اول زندگی ام رسیدگی به همسر و فرزندانم می باشد، اما در طول این مدت با تشویق ها و حمایت های همسرم توانسته ام درس و دانشگاهم را ادامه بدهم. البته امیدوارم بعد از اتمام درس و دانشگاه بتوانم کار مناسبی برای خودم دست و پا کنم، شاید بخشی از رنج ها و مشقت های دوران کودکی ام را فراموش کنم.

,

 

,

پیشمرگ روح الله: آیا از طرف بنیاد شهید و امور ایثارگران به شما به عنوان تنها یادگار شهید سرکشی می شود؟

,

 

,

سال 1379 درست یک هفته بعد از ازدواجم، مبلغ هفتصد هزار تومان به عنوان جهیزیه از طرف بنیاد شهید به من اهدا شد و بعد از این تاریخ ارتباط بنیاد شهید با من قطع شد. در طول این مدت حتی یکی از مسئولین بنیاد شهید برای سرکشی به منزل من و همسرم نیامده است تا جویای حال من که فرزند شهید هستم شوند.

,

 

,

پیشمرگ روح الله: انتظارتان از مسئولین چیست؟

,

 

,

آمار بیکار میان فرزندان شاهد بسیار بالاست و از مسئولین می خواهم فکری به حال فرزندان شاهد بکنند. زندگی شخصی من مشتی است نمونه خروار و فرزندان شاهد زیادی همانند من بزرگ شده اند. از مسئولین انتظار دارم که زندگی فرزندان شاهد را مرور کنند شاید با جدیت بیشتری پیگیر مشکلات فرزندان شاهد باشند.

,

 

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه