وقتی حاجی فیروزها حمایت از تولید ملی را طلب می کنند

وقتی حاجی فیروزها حمایت از تولید ملی را طلب می کنند
سال 96 به نام اقتصاد مقاومتی ، تولید و اشتغال نامگذاری شده است و بارها از سوی رسانه ها بر لزوم حمایت از تولید ملی تاکید شده و بنرها در این باره زده شده است؛ اما برخورد با یک حاجی فیروز در ایام تعطیلات عید بیش از هر سمینار و کنفرانسی ما را بر حمایت از تولید ملی ترغیب کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از بهارانه، به عوارضی تهران ساوه نزدیک شدیم. حمید سرعت ماشین را کم کرد . در لابلای ماشین ها از دور یک نفر با لباس قرمز پیدا بود. مارال با خوشحالی بلند شد و با دست او را به ما نشان داد و گفت: حاجی فیروز

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بهارانه,

مهدی تبلتش را کنار گذاشت و از جایش بلند شد چشم به این طرف و آن طرف چرخاند تا حاجی فیروز را ببیند ، بعد که چشمش به حاجی فیروز افتاد خندید و گفت: اوناهاش دیدمش.

,

پشت ماشین های دیگر با سرعت کم حرکت می کردیم . کم کم به حاجی فیروز نزدیک شدیم. یک دست لباس قرمز با یک جلیقه مشکی برتن ، یک کلاه قرمزبر سر و یک عینک دودی بر چشم داشت و صورتش را سیاه کرده بود؛ اما این حاجی فیروز به جای دایره و تمبک یک تابلو در دستش گرفته بود. به طرف ماشین ها می رفت و راننده ها اسکناسی در دستش می گذاشتند.

,

مهناز که در ردیف جلو کنار حمید نشسته بود، عینک آفتابیش را بالا زد و گفت: چی روی تابلو نوشته؟

,

حمید گفت: نمیدونم خیلی دوره نمیتونم بخونم.

,

جلوتر رفتیم. حمید یک اسکناس دوهزارتومانی از جیبش درآورد و شیشه را پایین کشید. جلوتر که رفتیم به حاجی فیروز نزدیک شدیم و توانستیم تابلوی در دست حاجی فروز را ببینیم. یک برگه آ4 را روی یک تکه تخته جسبانده بود و با ماژیک سیاه و قرمز و با یک خط ابتدایی رویش نوشته بود: «هموطن! همه با هم از تولید ملی حمایت کنیم. ان شاءالله سال پر برکتی برای همه مردم کشورمان باشد.»

,

هر جایی انتظار دیدن این جمله را داشتم الا در دست این حاجی فیروز. با صدای بلند جمله را خواندم. همه ساکت شدیم. حمید شیشه ماشین را پایینتر کشید و حاجی فیروز را صدا زد و اسکناس را از شیشه بیرون برد. حاجی فیروز به ما نزدیک شد و اسکناس را گرفت و تشکر کرد.صدایش کردم«آقا وایسا. میشه یه عکس ازت بگیرم؟»

,

با سر رضایت داد و یک دستش را بالا برد و تابلو را رو به دوربین گرفت تا از او  عکس گرفتم و بعد از او تشکر کردم و او از ما دور شد. حمید به عوارضی نزدیک شد و بعد هم مبلغ عوارضی را پرداخت کرد و به حرکت خود ادامه دادیم. مهناز پرسید: چای می خوری؟

,

گفتم: آره بریز میخورم.

,

یک لیوان چای برایم ریخت و به دستم داد. یک لیوان بزرگ چینی. نگاهی به لیوان انداختم و به زور نوشته زیرش را خواندم . نوشته بود«Made in china»
گفتم: این همون لیوان نیست که هفته پیش از لالجین خریدیم؟
مهناز گفت: آره همونه.
آهی کشیدم و اشاره ای به پشت سر کردم و گفت: حمایت از تولید ملی ...
و بعد سرم را به نشانه افسوس تکان دادم و چای را سر کشیدم.

,
,
,
,
,

مرضیه کریمی رادپور

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه