شهیده حدیقه مردوخی/
مادری که تنها فرزندش را تنها گذاشت و به میهمانی خدا رفت
من وقتی وضع خواهرم را دیدم، موضوع را به پدر گفتم. پدرم بلافاصله نزدیکی از همسایه ها رفت تا از او بخواهد با ماشینش حدیقه را به بیمارستان مریوان انتقال دهند. اما تا پدرم برگشت، خواهرم آسمانی شد و فرزندش را برای همیشه تنها گذاشت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، شهیده حدیقه مردوخی فرزند محمدسلیم و ستاره در روز نهم آبان ماه سال 1344 در روستای بوریدر از توابع شهرستان مریوان در خانواده ای متدین دیده به جهان گشود و در دامان پدر و مادری از تبار سوختگان طریقت عشق و دلدادگی، بالندگی را آغاز کرد. زمانی که به سن مدرسه رسید، چون دیگر همسالانش، نبود امکانات در روستا او را از تحصیل محروم کرد و در کنار والدینش سخت کوشی و تلاش را آغاز کرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,,
بانو حدیقه در سال 1365 ازدواج کرد که ثمره آن یک فرزند پسر است. شدت گرفتن جنگ تحمیلی و حملات مکرر و مداوم رژیم بعث عراق به مناطق مختلف شهر مریوان، موجب شد که این خانواده نوپا در مدت یک سال و نیم که از زندگی مشترکشان می گذشت، هر چند ماه در یک منطقه ساکن شوند؛ مدتی در مریوان بودند و بعد از آن راهی نیکجه شدند، سپس در شهر اورامان استقرار یافتند و در نهایت رهسپار روستای قلعه جی شدند.
,,
زمانی که بانو حدیقه خود را برای جشن سال نو و تعطیلات عید آماده می کرد، رژیم بعث عراق با حمله شیمیایی به روستای قلعه جی، عید آنان را به عزا تبدیل کرد؛ در روز بیست و هشتم اسفندماه سال 1366 مردم بی دفاع این روستا، هدف گازهای شیمیایی اهدایی استکبار جهانی به صدام ملعون قرار گرفتند و تعداد زیادی از زنان و کودکان آن آسمانی شدند.
,,
بانو حدیقه به دلیل عشق و علاقه ای که به فرزندش داشت، در گیر و دار انفجارهای پی در پی، فرزندش را در آغوش می گیرد و از روستا خارج می شود و راه روستای بوریدر را در پیش می گیرد، غافل از اینکه به شدت آسیب دیده است. وقتی به روستا بوریدر می رسد علی رغم وخامت وضعش، برای اینکه خانواده اش را ناراحت نکند چیزی به آن ها نمی گوید، اما شدت جراحات وارده در نیمه های شب عرصه را بر بانو حدیقه تنگ می کند، به همین دلیل والدینش را مطلع می سازد. والدینش مقدمات انتقال او را به بیمارستان را فراهم می کنند ولی دست تقدیر این اجازه را نمی دهد و بانو حدیقه نیز همچون ده ها گل دیگر در بوستان پایداری و مقاومت پرپر می شود و به مهمانی خوان پر تنعم الهی می رود.
,,
خواهر شهیده حدیقه مردوخی نقل می کند:
, خواهر شهیده حدیقه مردوخی نقل می کند:,,
عصر روز بیست و هشت اسفندماه، خواهرم به همراه همسر و فرزندش دارا به روستای بوریدر آمدند. از دیدنشان بسیار خوشحال شدیم، از اینکه در این شرایط جنگی دور هم جمع شده بودیم خدا را شکر می کردیم. با حدیقه روبوسی کردم، احساس کردم حالش خوب نیست، رنگش پریده بود و به سختی نفس می کشید. از او پرسیدم: چیزی شده؟ چرا رنگت پریده؟ در جوابم گفت: چیزی نیست صدام روستای قلعه جی را بمباران شیمیایی کرد، ما هم آن جا بودیم، من بلافاصله دارا را زیر دوش حمام گرفتم تا آسیب نبیند، بعد هم سریع راه افتادیم و به اینجا آمدیم. گفتم: خودت چه؟ مسموم نشده ای؟ گفت: نه مشکلی ندارم.
,,
اما احساس کردم آسیب دیده است، خیلی مراقبش بودم، تا دیر وقت دور هم نشستیم، حدیقه با اینکه خیلی تحت فشار بود، اما چیزی بروز نمی داد، دوست نداشت شادی دور هم بودن خانواده را به هم بزند.
,,
خوابیدیم، نیمه های شب صدای نفس های حدیقه که به سختی بالا می آمد بیدارم کرد. بلند شدم، دیدم خواهرم به شدت تنگی نفس دارد. گفتم: حدیقه حالت خوب نیست. گفت: چیزی نیست، کاری نکنید پدر بفهمد و نگران شود. هر لحظه که می گذشت نفس کشیدن برایش سخت تر می شد. من وقتی وضع حدیقه را دیدم، موضوع را به پدر گفتم، پدر بلافاصله نزد یکی از همسایه ها رفت تا از او بخواهد با ماشینش حدیقه را به بیمارستان مریوان انتقال دهیم. اما تا پدرم برگشت، حدیقه آسمانی شد و به مهمانی خدا رفت و فرزندش را برای همیشه تنها گذاشت.
,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه