پدری زحمتکش در گفتوگو با شاخص؛
تنها آرزویم زندگی آرام برای فرزندانم است/ پساز ۲۰ سال سابقه بیکار شدهام
در حال حاضر با بیش از ۲۰ سال سابقه جزء نیروهای تعدیلی از شرکت هستم و الان تقریبا یک سال و نیم میشود که از روی بیکاری ناچار به دستفروشی هستم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از شاخص، سیزدهم رجب مصادف با روز میلاد امام علی (علیه السلام) است و در تاریخ تقویم کشور این روز به بزرگمردانی اختصاص دارد که شانههایشان، ستون محکم و پناهگاهی امن برای خانوادههاست.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شاخص,مردان سرزمینی که تا دستشان را در دستانمان میگذارند، خونِ گرم آرامش در رگهایمان میدود، همانهایی که در برابر طوفانهای بیرحم زندگی میایستند.
,لبخند پدرانهای که بر چهره مینشانند تارهای اندوه را از هم میدراند، آری روز کسانی است که صبوریشان دلهای ناامید را سپیده دم ندای امیدواری میدهد.
,آری سخن از مردانی است که مرامنامه دریا را روح وسیعشان به تحریر میآورد؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی هریک از ما ، پنجرههای خانه را همچون باران میشویند.
,در آستانه روز پدر و تجلیل از پدران نمونه این سرزمین راهی خیابانهای امام قزوین شدم تا شاید یک سوژه خاص نظرم را به خود جلب کند و با یک پدر نمونه به گفتوگو بپردازم.
,شلوغی خیابان،ترافیک، شوق و اشتیاق مردم برای خرید هدیه به قدری نشاطآور است که حاضرم به ازای هر دو قدم به جلو چند قدمی به عقب برگردم.
,چادرم به گوشه چرخ تافیگیر میکند و تا میخواهم عذرخواهی کنم، چشمانم به چشمان مرد میانسالی گره میخورد که با خندهای ملیح چاغاله تعارف میکند و من در نگاه اول به این فکر میکنم که شاید همان سوژه من باشد.
,با او به گفتوگو نشستم تا برایم از روزهای زندگیاش بگوید هرچند اول راضی به مصاحبه نشد اما بعد خواست فقط او را با نام کوچک صدا بزنم .
,ابتدا از او خواستم تا خودش را بیشتر معرفی کند، نامش حسن بود.
,

, او گفت: متولد سال ۱۳۳۶ هستم و دیپلم انسانی دارم، حوالی خیابان منتظری در یک خانواده مذهبی متولد شدم؛ پدرم یک فرهنگی و سالهای طولانی مشغول به خدمت بود.
,مرد چاغاله فروش ادامه داد: خدمت سربازیام با اواخر جنگ رقم خورد،۲ سالی تیر و ترکشهای جنگ را از نزدیک دیدم و به قول خیلیها مرد دوران سخت شدم.
,از خدمت سربازی که برگشتم برای کارگری راهی یکی از همین شهرکهای صنعتی استان شدم و کار را شروع کردم، مادرم آستین همت را بالا زد و سال ۱۳۶۹ دختر یکی از اقوام را برایم نشان کرد .
,حسن آقا گفت: ازدواج ما طبق همان سنتهای قدیمی بود و خبری از تلگرام و چت و این جور حرفها نبود.
,شاید کل دیدارهای در هفته به ۲۰ دقیقه نمیکشید، دلمان برای دیدن همدیگر در آخر هفته تند تند میزد و مثل الان نبود که همیشه و همه جا مثل فلان اپراتور تلفن همیشه در دسترس باشیم.
,این مرد زحمتکش بیان کرد: دو فرزند دارم که یکی در آستانه ورود به دانشگاه و دیگری دانشجوی رشته برق در یکی از دانشگاههای غیر دولتی استان است که شهریه آن را به زور می توانم تامین کنم.
,مرد چاغاله فروش از حس و حال روزی برایمان گفت که برای بار اول پدر شده است؛ پدر شدن حس جالب و وصفناپذیری است و آدمی را برای مسئولیتپذیرتر شدن آماده میکند.
,تا پدر یا مادر نباشید نمیتوانید این حس را درک کنید. وقتی پدر یا مادر میشویم تازه متوجه زحماتی که پدرانمان برای ما کشیدهاند میشویم و قدر آنها را بیشتر میدانیم.
,تا وقتی گفت؛ اسم فرزندانم علی و زهراست و برحسب احترام نام آنها را پدرم انتخاب کرد، مروارید اشک از گوشه چشمانش ظاهر شد و تازه فهمیدم که پدرش مسافر آسمان شده است.
,حسن آقا خاطرنشان کرد: نمیدانم وظیفهام را در مقابل پدرم به خوبی انجام دادهام یا نه. این را باید از پدرم پرسید و کاش او زنده بود تا دوباره برایمان تفالی به حافظ بزند و باز مثل همیشه این بیت را برایمان در روزهای سخت زندگی مرور کند: کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور.
,پدرم همیشه به ما سفارش میکرد در هر جایی که قرار است مشغول به کار شوید دو چیز را هیچ گاه فراموش نکنید؛ اخلاق و وجدان.
,آرزو داشت ما هر کداممان برای خودمان کارهای شویم، امان از روزگار…
,او در پاسخ به این سوال ما که آیا خاطره زیبایی از پدرتان در خاطر دارید؟ عنوان کرد: همیشه در جمع فامیل و دوستان توصیه میکرد با اینکه روزگار روی خوش نشان نمیدهد خوشرو باشیم، با اینکه سرمای زمستان را به جان می خریم، گرمایی باشیم برای دیگران و با اینکه از آفتاب سوزان تابستان از نفس میافتیم، آب گوارایی باشیم به نوش دیگران و این نصیحتها را امروز بیشتر درک میکنم.
,از حسن آقا خواستیم از کارش بیشتر برایمان بگوید.
,کارگر یک شرکت تولیدی ایرانی بودم. از طریق روزنامه آگهی استخدام را دیده و مدارکش را پست کردم اما در حال حاضر با بیش از ۲۰ سال سابقه جزء نیروهای تعدیلی از شرکت هستم و الان تقریبا یک سال و نیم میشود که از روی بیکاری به ناچار دستفروش شدهام.
,مخارج و قسطهای وامهای کلان مدیران کارخانه را به این توهم واداشت که اگر از هر خط چندین نفر نانشان قطع شود شاید نفسهای احیاگرانه بتواند حیات را به چرخه تولید بازگرداند اما افسوس…
,خط تولید خوابید همان طور که سرمایه نقدی برخی از مدیران ما هم در بانکها خوابید و امروز کار به جایی رسید که من دست به این کار بزنم…
,حقوق روزانه اینجا به سختی کفاف خرج خانهام را میدهد.همسرم با خیاطی سعی دارد کمک حال من در این بحران پیش آمده باشد اما شما بهتر از هرکسی میدانید که چه خبر است.
,حسن آقا گفت: من که از شرایط فعلی خودم راضی نیستم اما تنها آرزویم برای فرزندانم این است که شرایط سخت این دوران برای فرزندان آنها تکرار نشود.
,مسئولان باید به جای اختلاف به فکر رفع مشکلات مردم باشند
,این پدر سختکوش در خاتمه یک جمله به مسوولان و دولت گفت: شما هم پدر هستید و میدانید شرمنده شدن از روی اولاد یعنی چه؟ شاید هم ندانید و برایتان مهم نباشد که نان خود را از سفره حلال برمیدارید یا نه اما امیدوارم که به قول امیرمومنان (ع) شکمهایتان از مال حرام پر نشده باشد و بفهمید که درد قشر ضعیف در جامعه چیست. کاش به جای اختلاف و انتقاد از همدیگر ، به فکر رفع مشکلات باشید.
,حسن آقا یادآوری کرد: مردم از شما مسوولان انتظار دارند که به دور از بازیهای سیاسی و هر گونه شعار به فکر اقتصاد این معضل جامعه امروز باشید.
,انتظارات همیشه از مسوولان فراوان است و به همین دلیل باید از خود و وجدانشان بپرسند که آیا واقعا توانستند رضایت مردم را برآورده کنند یا خیر؟
,وقت خداحافظی رسید و شاید حرف او درست بود هریک از ما پیش وجدان خویش مسوولیم….
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه