دلنوشته؛

بازی با خاطرات دوران مدرسه/ تنها رفتار معلم ها در ذهنم باقی مانده است

بازی با خاطرات دوران مدرسه/ تنها رفتار معلم ها در ذهنم باقی مانده است
وقتی دقیق فکر می کنم، نه درس های کلاس اول دبستان یادم مانده و نه هذلولی های پیش دانشگاهی. تنها چیزی که در خاطرم هست رفتار معلم ها است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از کاشان اول-مهناز جدیدی/ تمام راه را می دوم. نفس نفس می زنم. ترس دیر شدن مدرسه همه وجودم را فرا گرفته است. خوراکی هایم در کیفم صدا می دهد. قلب کوچکم همچون گنجشکی معصوم می تپد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کاشان اول,

خانم «س» خنگ است. چون می گوید داروی کچلی دارد و هرکس درس نخواند روی سرش می ریزد. ولی من می‌دانم که او دروغ می گوید و این موضوع را به بغل دستی‌ام می گویم و دوتایی باهم می‌خندیم و خوشحالیم از اینکه دست‌هایمان با مداد گلی، قرمز شده است. مشق هایمان را سر میز خانم معلم می بریم تا امضا کند و با خطی زشت بنویسد «ملاحظه شد».

,

بچه ها یکی یکی می روند و خانم معلم با خط کش روی میز می‌کوبد و دعوایشان می کند که چرا اینقدر پاک کرده‌ای؟ چرا اندازه دهن گراز نوشته‌ای؟ چرا ناقص است؟ و…. نوبت من می رسد. از جایم بلند می‌شوم. قلبم دوباره به تپش می‌افتد. با اینکه مادر شب قبل مشق‌هایم را بررسی کرده ولی باز هم دلم آشوب است. به خانم معلم نگاه نمی‌کنم؛ چون می ترسم از چشم‌هایم بفهمد که من دیشب ساعت هشت نخوابیده ام و مادر الکی ساعت خواب مرا هشت شب زده است. می نویسد «ملاحظه شد» و من به سر جایم بر می گردم.

,

بعذ از ظهر در حیاط خانه سرگرم دوچرخه بازی هستم. پدر زیر سایبان با چکش، چیزی را می کوبد. تق تق تق …. یاد کفش های خانم معلم در ذهنم تداعی می شود که با عصبانیت در کلاس راه می رود. دستم را روی سرم می گذارم و جیغ می کشم، گریه می کنم و پایم را به زمین می کوبم. پدر ابزار را رها کرده و مرا در آغوش می کشد. پدر همان مرد قدرتمند رؤیا هایم که شب ها با غول های باغ می‌جنگد و از تاریکی نمی ترسد فرا می رسد، همان که در گوشم آهسته می گوید که مدرسه سیاه‌چال ندارد و همان که اجازه می دهد گل سرهای سفتم را در بیاورم و در جیبش پنهان کنم. حسی عجیب در من شکل می گیرد که درست نمی دانم چیست. حسی مثل وقتی که به آغوش نرم مادربزرگ لم می دهم و بوی گلاب پیراهنش را استشمام می کنم. او پر است از بوهای کیف آور روزهای مهمانی و نذری‌پزان. جیبش پر از آبنبات های رنگی است و من همه آنها را گوشه لپم جا می دهم.

,

چشم هایم می سوزند. آنها را می بندم و پشت پلک هایم پر از قصه های شیرین است که کم کم وضوح می یابند….

,

به تدریج که بزرگ می شوم مدرسه به پایان می رسد و من کودکی ام را فراموش می کنم….

,

الان که فکر می کنم، نه درس های کلاس اول دبستان یادم مانده و نه درس  های پیش دانشگاهی. تنها چیزی که در خاطرم هست رفتار معلم هاست.

,

انتهای پیام/ 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه