شهیده کبری امینی؛
دختر مظلوم کرد که بر اثر استنشاق گازهای سمی صدام بعثی شهید شد
شهیده کبری امینی در بمباران شیمیایی روستای قلعه جی مریوان بر اثر استنشاق گازهای سمی عهد و پیمان خود را در دفاع از حقانیت ایران اسلامی به سرانجام رسانید و رخت زیبای شهادت را بر تن کرد و به آسمان ها عروج کرد و نامش را در ردیف مجاهدان حق جاودانه ساخت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، شهیده کبری امینی فرزند احمد و مریم در بیستمین روز از آذرماه سال 1351 در خانواده ای متدین در روستای مرزی کیمنه از توابع شهرستان پاوه دیده به جهان گشود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,,
دوران کودکی کبری در فضای پاک و بی آلایش روستا سپری شد. نبود امکانات تحصیلی و فرهنگ حاکم بر منطقه مانع از ورود این نهال نو پا به مدرسه شد و کبری را از آموختن علم و دانش محروم کرد. کبری از همان بدو دوران کودکی، آنچه را که باید بیاموزد تا به کمک آن به مقابله با سختی و مشقات زندگی برود را از مادرش آموخت و با تمام قدرت وارد این میدان شد تا در خانواده به ایفای نقش بپردازد. کبری با دستان کوچک، اما با اراده ای محکم توانست باری از دوش پدر و مادر خود بردارد، او در انجام کارهای منزل یار و مددکار مادر و در مزرعه پا به پای پدرش کار می کرد.
,,
با آغاز تجاوز رژیم بعث به جمهوری اسلامی ایران، روستای کمینه به دلیل قرار گرفتن در نقطه صفر مرزی، در تیررس مستقیم توپخانه دشمن قرار گرفت و مردم روستا ناچار به تخلیه روستا شدند و به شهرها و روستاهای اطراف پناه بردند. خانواده کبری در روستای قلعه جی رحل اقامت افکندند و مهمان اهالی خون گرم این روستا شدند.
,,
کبری که وارد سنین جوانی شده بود، باید کم کم لباس سفید عروسی به تن می کرد و راهی خانه بخت می شد، اما در روز دوم فروردین ماه سال 1367 در بمباران شیمیایی روستای قلعه جی بر اثر استنشاق گازهای سمی عهد و پیمان خود را در دفاع از حقانیت ایران اسلامی به سرانجام رسانید و رخت زیبای شهادت را بر تن کرد. او به آسمان عروج کرد و نامش را در ردیف مجاهدان حق جاودانه ساخت.
,,
برادر شهیده نقل می کند:
,,
روزی که صدام بعثی اقدام به بمباران شیمیایی روستای قلعه جی کرد، کبری در کنار مادرم مشغول کار بود. ناگهان صدای غرش جنگنده های بعثی سکوت روستا را در هم شکست. خواهرم بلافاصله به بیرون از منزل رفت و بعد از چند انفجار همه روستا به هم ریخت.
,,
من به دنبال خواهرم رفتم، اما احساس کردم همه جا و همه چیز در حال سوختن است. دود تمام کوچه را گرفته بود و من به منزل برگشتم و پس از چند دقیقه دوباره به بیرون رفتم. خواهرم را دیدم که روی زمین افتاده و به سختی نفس می کشد؛ چشمانش قرمز شده بود و حالت عجیبی پیدا کرده بود. او را بلند کردم، اما قدرت ایستادن نداشت، دوباره روی زمین نشست. لبانش تکان می خورد. احساس کردم می خواهد چیزی بگوید. گفتم: کبری جان چه می خواهی بگویی؟
,,
خواهرم اشاره کرد و من گوشم را نزدیک تر بردم. وقتی گوشم را لبانش نزدیک کردم. گفت: برادر! من زنده نمی مانم، پدر و مادر را به تو می سپارم، مواظبشان باش.
,,
این آخرین جمله ای بود که خواهرم اَدا کرد و بعد از آن آرام چشمانش را فرو بست و برای همیشه رفت، تا ما بمانیم و حدیث این مظلومیت ها را در گوش تاریخ زمزمه کنیم و حریم حرمت مدافعان را پاس بداریم.
,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه