دهها مدال هدیه به بچهها و فامیــل؛
«مصطفی فیروزی» توانیابی است که سکوهای جهانی را از آن خود کرده است
قصه زندگی «مصطفی فیروزی» فقط به مدالهای رنگارنگش ختم نمیشود. خانواده مصطفی برای حضور عادی پسر دردانهشان در اجتماعی که به آن تعلق داشت بسیار جنگیدند تا امروز او بتواند اینچنین پررنگ بدرخشد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از پایگاه خبری تحلیلی باقرشهر نیوز؛قصه زندگی «مصطفی فیروزی» فقط به مدالهای رنگارنگش ختم نمیشود. خانواده مصطفی برای حضور عادی پسر دردانهشان در اجتماعی که به آن تعلق داشت بسیار جنگیدند تا امروز او بتواند اینچنین پررنگ بدرخشد. او حالا قهرمان است. قهرمان برای دوستانش؛ برای اهالی محلهاش در باقرشهر و بیشتر از همه برای همسر ورزشکارش و «امیر محمد»پسر 6سالهاش.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, باقرشهر نیوز,همه چیز از سالهای موشکباران تهران شروع شد. سال ۱۳۶۶بود. مصطفی، پسرک 5ساله خانواده فیروزی به دلیل ترس از انفجارهای مهیب تهران تشنج کرد و مغزش آسیب دید و سالها لب فرو بست و دیگر حتی نتوانست کلمهای حرف بزند. این آسیب بیشتر روی گفتارش تأثیر گذاشته بود و کمتر روی یادگیریاش. اما هرچه بود خانواده فیروزی را دچار درد و رنج زیادی کرد و او از همه همسالان خود بازماند.
,از آن روزها حدود 32سال میگذرد. با زحمتهایی که پدر و مادر مصطفی کشیدند امروز او توانسته تشکیل خانواده بدهد و مدالهای رنگارنگ جهانی در رشته ورزشی فوتبال بگیرد. مصطفی برای نخستین بار سال 2003 به کشور ایرلند رفت و توانست درمسابقات جهانی فوتبال 7نفره چمنی ویژه معلولان مقام کسب کند. از همانجا بود که آشنایان دور و نزدیک خانواده فیروزی بر استقامت و پشتکار مصطفی و پدر و مادرش سر تعظیم فرود آوردند.
,نخستین بار که با مصطفی هم کلام شدیم درک جملاتی که پشت سر هم ادا میکرد برایمان سخت بود. خودش این را خوب میدانست و سعی میکرد شمرده و آرامتر حرف بزند که برای ما کمتر علامت سؤال ایجاد شود. او را در مدرسه «طاهر» ملاقات کردیم. مدرسهای که ویژه کمتوانان ذهنی است. فیروزی با اینکه سالهاست از این مدرسه فارغالتحصیل شده اما همچنان ارتباط خود را با مدرسه حفظ کرده است.
,«جواد بختیاری» مدیر مدرسه طاهر میگوید: «مصطفی مایه افتخار مدرسه است. مصطفی بیشتر برای دیدن معلم ورزش سابق خودش یعنی آقای مهدی ولیزاده به مدرسه سر میزند و معتقد است آقای ولیزاده در موفقیت و افزایش اعتماد به نفس او و خیلی از بچههای همسطح او نقش مهمی داشته است.»
,در خانه قهرمان
,تصمیم گرفتیم مصطفی را در خانهاش در باقرشهر ملاقات کنیم. کنار همسر ورزشکار و پسر کوچک پر انرژیاش. فکر کردیم که چه هدیهای برای مصطفی میتوانیم داشته باشیم تا او غافلگیر شود و اینجا بود که تصمیم گرفتیم «مهدی ولیزاده» معلم مورد علاقه مصطفی را با خود همراه کنیم. زنگ آپارتمان را که زدیم مصطفی در را باز کرد. بدون اینکه ما را ببیند معلمش را در آغوش کشید.
,آغاز یک عشق
,هر کدام از مدالها را که از جعبه مخصوص بیرون میآورد برایمان توضیح مفصلی میدهد. «نرگس سادات مرتضوی» همسر مصطفی همه افتخارات و مدالهای همسرش را حفظ است. جای همه مدالها را میداند. فقط کافی است بگویی مدال سال2011 آن وقت نرگس سادات مدال را روی میز میگذارد. نرگس سادات و مصطفی در مسابقات2003 ایرلند با هم آشنا شدند. مصطفی عضو تیم فوتبال چمنی 7نفره بود و نرگس سادات در تیم دو میدانی شرکت کرده بود. نرگس سادات تعریف میکند: «وقتی در مسابقات بودم مصطفی خیلی تشویقم میکرد و مرتب صدای او در گوشم بود که فریاد میزد بدو بدو...» هرچند با همه تشویقهای مصطفی، نرگس سادات نتوانست مقامی کسب کند اما آشنایی آنها به همان روز ختم نشد. مصطفی میگوید: «باید تشویقش میکردم. آخر حکایت پرچم ایران بود. ما همه از یک کشور رفته بودیم.»
,«مرضیه بختیاری» مادر مصطفی میگوید: «سوغات مصطفی از ایرلند دل عاشقش بود. به محض اینکه به تهران رسید و در گوشهای خلوت مرا پیدا کرد گفت: من فقط میتوانم با نرگس سادات زندگی کنم. نرگس سادات را در فرودگاه وقتی به استقبالشان رفته بودیم ملاقات کردیم. منتظر ماندیم که وضع کار و سربازی مصطفی مشخص شود. او تمام این سالها کنار پدرش، کار و توانایی خودش را اثبات کرد و دست آخر به واسطه یکی از مسئولان ورزشی، آقای کرم سیما با خانواده نرگس سادات آشنا شدیم و زندگی پر از آرامش این ۲جوان سر گرفت.»
,امیرمحمد پسر مصطفی در تمام مدتی که مهمان خانهشان هستیم با مدالهای پدر سرگرم است و گاهی سر بلند میکند و میگوید: «طلاها برای من.» مصطفی و نرگس سادات بارها مدالهای رنگارنگ را جمع میکنند و باز امیرمحمد آنها را به هم میریزد اما خم به ابروی آنها نمیآید. مصطفی که برای پذیرایی از مهمانها گاهی به آشپزخانه میرود پسر 6سالهاش به دنبالش میرود و لحظهای از پدر جدا نمیشود.
, امیرمحمد پسر مصطفی در تمام مدتی که مهمان خانهشان هستیم با مدالهای پدر سرگرم است و گاهی سر بلند میکند و میگوید: «طلاها برای من.» مصطفی و نرگس سادات بارها مدالهای رنگارنگ را جمع میکنند و باز امیرمحمد آنها را به هم میریزد اما خم به ابروی آنها نمیآید. مصطفی که برای پذیرایی از مهمانها گاهی به آشپزخانه میرود پسر 6سالهاش به دنبالش میرود و لحظهای از پدر جدا نمیشود.,«غلامعلی فیروزی» پدر مصطفی درباره این وابستگی میگوید: «مصطفی هم همین وابستگی را به من داشت. هرجا که میرفتم دنبالم میآمد. به دلیل علاقه من به فوتبال، مصطفی در همه زمینهای خاکی کهریزک و باقرشهر همراهم بود و بزرگتر که شد حتی آمادهسازی زمینهای فوتبال را برای برگزاری مسابقات جام رمضان انجام میداد. مصطفی همیشه ترک موتورم سوار بود. من با او هم سختی کشیدم و هم همه لذت دنیا را تجربه کردم.»
, «غلامعلی فیروزی» پدر مصطفی درباره این وابستگی میگوید: «مصطفی هم همین وابستگی را به من داشت. هرجا که میرفتم دنبالم میآمد. به دلیل علاقه من به فوتبال، مصطفی در همه زمینهای خاکی کهریزک و باقرشهر همراهم بود و بزرگتر که شد حتی آمادهسازی زمینهای فوتبال را برای برگزاری مسابقات جام رمضان انجام میداد. مصطفی همیشه ترک موتورم سوار بود. من با او هم سختی کشیدم و هم همه لذت دنیا را تجربه کردم.»,روایت تولد مصطفی
,غلامعلی فیروزی و مرضیه بختیاری منتظر به دنیا آمدن فرزندشان بودند. درسالهای اوج جنگ تحمیلی و شهادت جوانهای محله، مرضیه که 15سال بیشتر نداشت برای زایمان به بیمارستان فیروزآبادی رفت. کارش به جراحی سزارین رسید. صبح روز بعد که خانواده برای دیدنش به بیمارستان آمدند مرضیه را دیدند که عزای دختر از دست رفتهاش را گرفته است. پرستارها گفته بودند که فرزندت به محض به دنیا آمدن از دنیا رفته است. اما خانواده فیروزی قصه تلخ دیگری هم در همان روزها داشت و «مسعود فیروزی» جوان رعنای خانواده در جبهه مفقود شده بود. خانواده فیروزی هر روز گوش به زنگ بود تا از جوانشان خبری بیاورند. مرضیه آنقدر ناراحت بود که برای مدتی به منزل پدرش رفت تا استراحت کند.
,31روز از زایمانش گذشت. نخستین روزی که به خانه برگشت اهل خانه دورش را گرفتند تا احساس تنهایی نکند. همه در حیاط خانه مشغول شست وشوی لباس و ظرف بودند که صدای همهمه مردم از کوچه به گوش میرسد. جمعیت زیادی از مردم همراه با آمبولانس بیمارستان جلو خانه آقای فیروزی جمع شدند. همه فکر میکردند از مسعود پسر مفقود شده این خانواده خبری آوردهاند. همسایهها صلوات میفرستادند اما به محض اینکه در آمبولانس باز میشد خانم پرستار پسر بچه 31روزهای را که لای پتو پیچیده شده بود آورد و گفت: «مرضیه بختیاری، مادر این بچه کجاست؟»مرضیه که یک ماه برای از دست دادن فرزندش گریه کرده بود حالا در کمال تعجب نوزادی را در آغوش خود میدید. همه همسایهها، دوست و آشنا هاج و واج این صحنه را تماشا میکنند. خیلیها معتقدند که این پسر شاید متعلق به مرضیه نباشد اما آزمایش DNA واقعیت را روشن کرد.
,اصل ماجرا چه بود
,غلامعلی فیروزی قصه را اینطور برایمان تعریف میکند: «روزی که همسرم را به بیمارستان فیروزآبادی بردم همزمان خانم دیگری هم به همین نام در بخش زایمان پذیرفته شده بود. با این تفاوت که نام پدرشان با یکدیگر متفاوت بود. به دلیل درگیری ذهنی ما و اعلام خبر مفقودی برادرم، هوش و حواسی برای ما نمانده بود. وقتی پرستار جسم بیجان نوزاد دختر را که متعلق به همان خانم همنام همسرم بود به مادرم نشان داد ما هم مرگ فرزندمان را پذیرفتیم. اما ۳۱روز بعد با توجه به نشانی که از ما داشتند بچه را همراه با یک پرستار و آمبولانس به خانه ما فرستادند.
,قرار شده بود بعد از این پیگیری اگر والدین بچه پیدا نشود بچه را به شیرخوارگاه بفرستند. راننده آمبولانس جلوی درب مسجد محل، سراغ خانه فیروزی را گرفته بود اهالی که میدانستند مسعود مفقود شده است دیگر شک نکرده بودند که داخل آمبولانس مسعود است. با دیدن نوزادی که از آمبولانس خارج کردند همه انگشت به دهان ماندند. آن روز برای ما مثل این بود که دنیا را به ما دادند.
,مادرم او را مصطفی نام گذاشت به امید اینکه روزی مسعود در این خانه را میزند اما مسعود، مادرم را سالها چشم به راه گذاشت. طوری که مادرم در تمام سالهای چشمانتظاری در خانهاش را باز گذاشت تا مسعود زحمت فشار دادن زنگ را هم نکشد؛ تا اینکه سال 1375اعلام کردند که مسعود شهید شده است و انتظار مادرم و خانواده پایان گرفت.»
,روزهای سختی ما از راه رسید
,وقتی مصطفی از ترس موشکباران تشنج کرد و مشکل مغزی پیدا کرد همه زندگی و نگاه غلامعلی فیروزی به پیگیری درمان مصطفی بود. طوری که برای تأمین هزینه درمان مصطفی خودش را بازخرید کرد. مصطفی را به دهان گرفت و هر جا که میگفتند میبرد. مصطفی حتی یک کلام هم حرف نمیزد. اوایل برای اینکه بتواند صحبت کند مرتب فریاد میزد. بدون اینکه حتی بتواند یک کلام حرف بزند.
,مادر میگوید: «من آن موقع 20سال داشتم و مصطفی 5ساله شده بود. بعضی پزشکها قرص میدادند که مصطفی فقط بخوابد و داد نزند اما پدرش کمر همت را بسته بود. با توجه به شماتت اطرافیان در مقطعی از زندگی ما تمام دار و ندارمان را خرج مصطفی کردیم. دخترم را باردار بودم. ۳روز در هفته مصطفی را برای گفتار درمانی به مرکزی میبردم که فاصله زیادی با منزل ما داشت. من و پدرش هیچوقت خسته نشدیم و روزی که در فرودگاه منتظر بودیم مصطفی با مدالی که به گردن داشت وارد فرودگاه شود خاطره تمام آن روزها و سختیها برایم زنده شد. امروز مصطفی مایه افتخار همه فامیل است.»
,افتخارات قهرمان
,
کسب مقام سوم مسابقات جهانی فوتبال 7نفره چمنی معلولان 2003 ایرلند
کسب مقام دوم مسابقات کشورهای اسلامی در سال 2005در عربستان
کسب مقام دوم مسابقات بینالمللی امارات در سال 2009
کسب عنوان قهرمانی جهان در سال 2011 ایتالیا
کسب مقام سوم مسابقات جهانی فرانسه در سال 2012
مدالهای قهرمانی و بازیهای کشوری مصطفی بیشتر از 100 مدال است
که گاهی آنها را به کودکان فامیل هدیه میدهد. میگوید:«بچهها باگرفتن مدال خیلی خوشحال میشوند.»
,
,
,
,
,
,
پدر و پسر همکار
,غلامعلی فیروزی خودش را بازخرید کرده بود اما باید برای خرج و مخارج زندگی بیشتر تلاش میکرد. در همان روزهای نخست بیماری پسرش چند روز در هفته مرخصی بدون حقوق میگرفت. وضع اقتصادی نابسامانی پیدا کرده بود اما بار دیگر کمر همت را بست و در اوقاتی که از مصطفی فارغ میشد لولهکشی ساختمان انجام میداد. مصطفی که بزرگتر شد بهانه پدر را میگرفت. دلش میخواست هر لحظه با پدر باشد. ترک موتور مینشست و هر جا که پدر میرفت پسر همراهش بود تا اینکه کمکم وردست پدر شد. حالا آنقدر لولهکشی را خوب یاد گرفته است که مستقل کار میکند. با توجه به اعتمادی که اهالی باقرشهر به او دارند خیلی از لولهکشیهایشان را به او میسپارند.
,آرزوی پدر
,پدر میگوید: «تنها آرزوی من یک شغل مطمئن و متناسب با تواناییهای مصطفی برای اوست. او بارها در کشورهای مختلف پرچم ایران را به اهتزار در آورده است. تقاضای زیادی نیست اگر فقط یک شغل برای او بخواهم. او در گرما و سرما برای کار بیرون میرود و محتاج هیچکسی نیست اما کاش پسرم میتوانست با زحمت کمتری اندوخته بیشتری برای فرزندش، امیرمحمد داشته باشد.»
,ماجرای آن 3 درصد
,مهدی ولیزاده، معلم ورزش مدرسه طاهر از قانون استخدامهای کشور که 3درصد از استخدامها باید از بین معلولان جامعه باشد میگوید: «مصطفی فیروزی به راحتی میتواند طبق این قانون از کارکنان آموزش و پرورش باشد. به حتم هیچکس در مدارس کمتوانان ذهنی نمیتواند مثل او با بچهها ارتباط برقرار کند. شوتهای مصطفی به قدری سنگین است که به ندرت دروازهبانی توان مقابله با او را دارد. اخلاق و گذشت مصطفی زبانزد است. سال گذشته در مسابقات فوتسال ID (هوش میانه)مقام آورد. مدال خود را به یکی از بچههایی که آرزوی مدال داشت هدیه کرد. این درحالی بود که فقط چند دقیقه از گرفتن مدالش میگذشت.»
]
ارسال دیدگاه