دوست و همرزم شهید حاج حسین بصیر:

دوست داشتم همیشه در کنارش باشم/خوابی که باعث تعجب شهید بصیر شد

دوست داشتم همیشه در کنارش باشم/خوابی که باعث تعجب شهید بصیر شد
امیری گفت: در جبهه خواب دیدم که شهید علی اصغر بصیر و محمد تیموری می گویند که فردا صبح با حاج بصیر به گردان یا رسول، بروم. وقتی این خواب را به حاجی گفتم، متعجب شده بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از کوله بار: زمانی که می خواهد از حاج حسین بصیر سخن بگوید، بغضش می گیرد، چرا که خاطرات زیادی را با این شهید گذرانده است و معتقد است که کشورمان ایران به افرادی همچون شهید بصیرمدیون است، چرا که این شهدا بودند که از جانشان گذشتند تا آرامش و آسایش را برای ما مهیا کند و شایسته است که یادشان را گرامی داشت. تقی آستانی امیری دوست و همر زم شهید بصیر به خوبی می تواند ما را به دوران گذشته ببرد  و خاطرات شهید بصیر را برایمان بگوید. آنچه می خوانید حاصل گفتگوی ما با اوست:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,
 
,
چه مدت در جبهه حضور داشتید؟
,
 
,
من 36 ماه در جبهه بودم و در آنجا بود که با حاج بصیر آشنا شدم. هر 3ماه یکبار مرخصی می گرفتم و به خانه می رفتم. یک بار که به جبهه برگشتم، حاج بصیر گفت که سوغاتی برایمان آورده ای یا نه؟ گفتم: مرغ آوردم... گفت: من به تو گفتم که اینها را بیاور، حالا که آوردی من می دانم که تو آنجا قدرت پیدا کردی، بیا با هم کشتی بگیریم. گفتم که من مگر حریف یک پای تو می شوم. من کجا و حاج بصیر کجا! او گفت: باید من و تو با هم کشتی بگیریم. اگر کشتی نگیری تو را بر دوش خود می گذارم و از کوه بالا می برم و می آورم پایین.
,
 
,
این خاطره که تعریف می کنید، در کجا بود؟
,
 
,
در هفت تپه بودیم. در جواب حاجی گفتم: اگر من زمین بخورم، خجالت نمی کشم، ولی اگر تو یک مرتبه زمین بخوری، من مقصر نیستم. او قبول کرد. با هم کشتی گرفتیم. در این کشتی، زیر پایش را خالی کردم و داشت به زمین می خورد که یقه ام را گرفت و گفت: ای ناقلا! تو خوب مرا زمین می زنی. گفت: فردا تو را می برم به اسکله اهواز می برم.
,
 
,
برای چی به آنجا باید می رفتید؟
,
 
,
 اولش نمی دانستم. در آنجا که رفتیم، حاجی گفت که تو اینجا تنها باش و من می روم و می آیم. گفتم: تاکی؟ گفت: شاید 2 یا 3 روز طول بکشد و این تلافی دیروز است ...این را گفت و رفت. 3 روز در آنا بودم که یک نفر دیدم که به طرفم می آید. پیش خودم گفتم: نکند او دشمن باشد و بلای جان شود.
,
 
,
او دشمن بود؟
,
 
,
نزدیک تر که شد، دیدم حاج بصیر چراغ موتور را خاموش کرده و بدون نور به طرفم می آید. وقتی به نزدیکی ام رسید. به او گفتم:
,
خدا پدرت را بیامرزد تو آن موقع مرا آوردی اینجا جا گذاشتی و الآن 3 روز تمام من چیزی نداشتم که بخورم. گفت: چیزی نداشتی که بخوری؟ گفتم: نه! مرا روی موتور سوار کرد و به هفت تپه برد به همه رزمنده ها گفت که من  3 روز او آنجا تنها بودم و چیزی برای خوردن نداشتم. وقتی بچه ها این را شنیدند، باورکردنش برایشان سخت بود.
,
 
,
این خاطره در چه سالی بود؟
,
 
,
سال 65 در عملیات کربلای 4 بود. در آنجا  خواب دیدم که شهید علی اصغر بصیر و محمد تیموری می گویند که فردا صبح با حاج بصیر  به گردان یا رسول، بروم.
,
 
,
این خواب را به شهید بصیر گفتید؟
,
 
,
صبح فردایش حاج بصیر آمد و خواست که نیرو  به خط مقدم ببرد. وقتی مرا دید، گفت که به داخلش ماشینش بروم.  وقتی حاجی آمد، من خندیدیم. حاجی علت را پرسید. گفتم: دیشب علی اصغر بصیر و محمد تیموری را در خواب دیدم و رفتم که آنها را بغل کنم اما نتوانستم. حاجی گفت همین حرف را باید فردا صبح در صبحگاه پیش رزمنده ها بگویم.
,
 
,
 شما قبول کردید؟
,
 
,
اولش برایم سخت بود اما حرف حاجی را نمی توانستم  رد کنم.
,
 وقتی پشت بلندگو رفتم، خوابم را این گونه تعریف کردم که دیشب من پادگان شهید جعفرزاده بودم و که علی اصغر بصیر و محمد تیموری که لباس پلنگی به تن داشتند و اسلحه به دست داشتند، به من گفتند که باید به گردان یا رسول بروم. آنها گفتند که  فردا حاجی می آید که نیرو ببرد و من باید با او بروم. من تا رفتم او را بغل کنم از خواب پریدم.
,
 
,
عکس العمل حاجی و رزمنده ها بعد از شنیدن این خواب چه بود؟
,
 
,
 حاجی به بچه ها گفت: امیری به راستی که به من دلبسته است. در اینجا که با من شوخی می کرد و ... من هم به او دلبسته ام. هر جا می روم او هم هست، فاو رفتم او هم آمد، به اسکله اهواز رفتم و او چند شبانه روز آنجا گرسنه بود؛ تا اینکه من پیشش رفتم و ... هر جا من می رفتم او هم همراه من می آمد. حاجی راست می گفت، من او را دوست داشتم و از بودن در کنارش لذت می بردم.
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه