دوست شهید بصیر :
شهید بصیر می گفت کار کردن برای خدا، صبر و تحمل زیاد میخواهد
شهید بصیر همیشه می گفت کسی که برای خدا کار می کند باید تحملش زیاد باشد؛ صبر و سکوت حاجی خیلی زیاد بود و این گونه در مبارزات انقلابی نقش داشت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از کوله بار: نور علی وزری دوست شهید حاج حسین بصیر در گفت و گو با کوله بار اظهار داشت: شناخت من با حاج بصیر به قبل از انقلاب بر می گر دد؛ گاهی که حرف از زیارت خانه خدا به میان می آمد، به ما می گفت: «رسم است که خانه خدا را برای زیارت هفت دور بچرخیم اما باید سعی کنیم که خانه خدا بالای سرمان دور بزند.» یعنی آنقدر به خدا نزدیک باشیم که وقتی به زیارت می رویم، آن خانه دور سرمان هفت مرحله بچرخد و...
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,
وی در ادامه به روحیه مبارزه طلبی حاجی در زمان قبل از انقلاب اشاره کرد: در آن زمان که در تظاهرات شرکت می کردیم، بعضی افراد به ما توهین می کردند. گاهی تحمل من از شنیدن این حرف ها کم می شد و به حاجی می گفتم. او می گفت: کسی که برای خدا کار می کند باید تحملش زیاد باشد. صبر و سکوت حاجی خیلی زیاد بود و این گونه در مبارزات انقلابی نقش داشت. او با این رفتارش ما را به ادامه مبارزه طلبی تشویق می کرد.
دوست شهید ادامه داد: او انسانی بود که تمام سختی ها را تحمل می کرد. مثلاً اگر وی تمام روز را در زمین کشاورزی اش کار می کرد، بعد از پایان کارش که ما را می دید، خستگی اش را فراموش می کرد. من تعجب می کردم که با آن کار سنگین، خودش را با نشاط نشان می دهد.
وزری درباره ارادت حاجی به خانواده شهدا گفت: یک شب بعد از نماز مغرب و عشاء با حاجی به خانه یکی از خانواده های شهدای فریدونکنار رفتیم. پدر شهید اصرار می کرد که شام منزلشان بمانیم و حاجی برای احترام قبول کرد. بعد از خوردن شام، به خانه شهید فریدونی رفتیم. او یک بچه کوچکی داشت که حاجی با دیدنش، او را پشت خود سوار کرد و دور اتاق چرخاند و دلش را این گونه شاد کرد.
وی ادامه داد: زمانی که پیکر حاج بصیر را به بیمارستان یحیی نژاد بابل آوردند، برای دیدنش رفتیم. 20 دقیقه پیشش بودیم و همه حاجی را می بوسیدند. شب وقتی به خانه برگشتم، حاجی را در خواب دیدم. هر دو خندان به سوی هم می رفتیم. به او گفتم بیا جلوتر تا ببوسمت اما قبول نکرد. وقتی این خوابم را برای یکی از دوستانش تعریف کردم، گفت که همان شب خواب دیدم حاجی بصیر سرش را بالای سینه شما گذاشته و خوابیده است.
دوست شهید بصیر در پایان اضافه کرد:حاجی با یکی از دوستانش به خانه ما آمده بودند. از درخت خانه ام لیمو چیدم تا از آنها پذیرایی کنم. حاجی گفت: «من نمی خورم. این ها را برای رزمنده ها در جبهه بفرستید.» همین شد که یک جعبه لیمو پر کردن و به جبهه برای رزمنده ها بردند.
,
,
,
]
ارسال دیدگاه