logo
چهارشنبه 08 مهر 1405 | چهارشنبه 30 سپتامبر 2026 |
اخبار داغ
  1. نمایش ضعیف و نومیدکننده تیم ملی در روسیه؛ باخت بدون حتی یک موقعیت!
  2. آخرین صورت مالی کدال؛ هزاران میلیارد پول بیمه‌شدگان هدر رفت/ انتقاد از مدیریت میدری بر بزرگ‌ترین هلدینگ کشور
  3. عمق الیگارشی در یک سریال مثلاً عاشقانه
  4. چشم‌انتظاری در برجک‌های مه‌آلود؛ روایت جوانانی که در شب‌های اضطراب و آتش، سپر بلای خاک شدند
  5. جنگ مقطعی است، اما دانشگاه ماندگار و زاینده/ "تمدن سازی" از جاده دانشگاه، راهبرد رهبر شهید
  6. «دانشجو» در مکتب رهبر شهید؛ از تولید علم تا ساختن آینده ایران
  7. سید حسن نصرالله با مدیریت خود به قهرمان امت عرب و جهان اسلام تبدیل شد
  8. سقوط و صعود؛ واکاوی موج بازگشت هنرمندان به وطن
  9. واکاوی تطور فکری و سلوک عرفانی شمس تبریزی؛ از تبریز تا قونیه
  10. بر اساس محاسبات الهی، ایران قدرت اوّل جهان است
  11. هلاکت عناصر داعشی در درگیری با نیروهای امنیتی عراق
  12. تأخیر در ترخیص کالاهای اساسی و تحمیل هزینه به مردم قابل قبول نیست/ قوه قضاییه در صیانت از حقوق عامه با جدیت ورود خواهد داشت
  13. مذاکره در کار نیست؛ آمریکا لاف می زند/ موج‌ سواری های ترامپ و بسنت گره گشای تنگه هرمز نیست!
  14. تئاترِ عریان، اخلاقِ پنهان؛ روایتِ یک گسستِ نامرئی در تئاتر
  15. پراید صفر به مرز ۱.۴ میلیارد تومان رسید / دلالان فضای مجازی، بازار خودرو را به گروگان گرفتند
  16. شهید موسوی می‌تواند الگویی برای نسل‌های آینده نیروهای مسلح باشد
  17. گسست میان ادعا و واقعیت
  18. «بدنام»؛ کارناوال دهن‌کجی به قانون در شبکه نمایش خانگی
  19. هنر، کارآمدترین ابزار برای جهانی‌سازی فرهنگ ایثار/ هنرمندان باید صدای مظلومیت ایران در عرصه بین‌الملل باشند
  20. اهرم‌های غیرنظامی برای خنثی سازی‌توطئه توقف‌ پروازهای ایرانی/ تیر واشنگتن باز هم به سنگ خواهد خورد!

دلنوشته ای برای ابراز همدردی با مردم کرمانشاه؛

کرمانشاه لرزید، تن من هم لرزید/ امروز سراسر ایران در عزای کرمانشاه نشسته است

کرمانشاه لرزید، تن من هم لرزید/ امروز سراسر ایران در عزای کرمانشاه نشسته است
مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه راخواهند ساخت،سرپل ذهاب،ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از نهبندان خبر، کرمانشاه لرزید، تن من هم لرزید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نهبندان خبر,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

,

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

,

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

,

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

,

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

,

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

,

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

,

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

,

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

,

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

,

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

,

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

,

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

,

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

,

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه