گفتگو با آزاده دوران جنگ تحمیلی:
در زمان اسارت در فضای 25 سانتیمتری زندانی بودیم
اما هر چه زمان می گذشت نیروی عجیبی، امید به زندگی می داد و مرا دعوت به صبر و مقاومت می کرد و دائم ذکر ائمه، و زیر لب دعا می خواندم تا با یاد خدا در مقابل شکنجه های آنان مقاومت کرده وخود را تسکین و آرام دهم .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از گل رامیان ، محمد جلال یازرلو متولد 1342 ساکن رامیان ، فرهنگی با 30 سال خدمت و کارشناس ارشد جامعه شناسی که در حال حاضر در مقطع دکترا دعوت به مصاحبه شده است .
وی در دوران نوجوانی در جبهه های حق علیه باطل حضور داشته و در دفاع از میهن اسلامی و اطاعت از ولی امر زمان خود مدت دو سال اسارت در دست دموکرات را با سخت ترین شکنجه ها تحمل کرده و اکنون نیز مدال جانبازی و آزاده را بر دوش خود با افتخار حمل می کند. 26 مرداد سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی بهانه ای شد تا پای صحبت های این آزاده بنشینیم .
,
,
چه زمانی و چطور به جبهه اعزام شدید؟
با آغاز جنگ تحمیلی و در راستای لبیک به فرمان امام خمینی(ره) در حالی که 16 سال بیشتر نداشتم و در سال دوم دبیرستان مشغول به تحصیل بودم به اتفاق دوستان با ثبت نام در بسیج شهر ستان رامیان به صورت داوطلب متقاضی اعزام به جبهه های نبرد حق علیه باطل شدیم.من به اتفاق شهید کرمعلی یازرلو و شهید علی قاسمی از نیروهای رامیان و شهید محبت علی عودی اهل کلاله به عنوان بیسیم چی انتخاب شدیم و به سرو آباد مقر فرماندهی رفتیم .
چگونه به اسارت دشمن در آمدید؟
سال 60 من و شهید کرمعلی برای انجام ماموریت به روستای دگاگاه و قله مارانی رفتیم و مدت چهل و پنج روز در آن قله مستقر بودیم بعد از اتمام ماموریت در یک شب تاریک و سرد ساعت سه صبح در حالی که هوا مه آلود و باران هم نم نم می بارید ، مورد هجوم نیروهای دشمن قرار گرفتیم . بعد از تلاشهای فراوان به علت کمبود نیرو عده ای از همرزمانم به شهادت رسیدند و من و تعدادی از بچه ها به اسارت دشمن در آمدیم.
بعد از اسارت به شما چه گذشت؟
بعد از اسارت به منظور دریافت اطلاعات مرا مورد شکنجه های بسیارقرار دادند که خوشبختانه موفق به این کار نشدند. در زمان اسارت بی سیم و مقداری فشنگ را که از پایگاه ما به غنیمت گرفته بودند را روی دوشم گذاشتند و با بدنی مجروع وصورتی خون آلود دستهایم را از پشت بسته و با چند محافظ در جلو و عقب به طرف پایگاه و مقرفرماندهی خودشان حرکت دادند که نزدیک به دو ساعت به طول انجامید.
وقتی به پایگاه رسیدیم چند نفر از نیروهای آنان سراسیمه و با عصبانیت تمام به طرفم حمله ور شد ،و با حالتی که گوی قصد کشتن من را دارند، گلنگدن را کشیده و لوله اسلحه اشان رابه طرفم گرفتند و با قنداق تفنگ ژ3 ضربات محکمی را به سرو صورت و کمرم وارد کردند که باعث شکستندندانهایم شد و بعد از کلی شکنجه روحی و کتک کاری جسمی، بی سیم و فشنگها را از پشتم گرفته به همراه چند محافظ به طرف روستایی حرکت کردیم.
بعد از گذر از روستاهای سورتو ، پایگلان و .. با پای پیاده و در هوای سرد و برفی با تحمل شکنجه های بسیار سخت و گاهی در اتاق تاریک و سرد و بدون غذا به زندان آلواتان رسیدیم اما هر چه زمان می گذشت نیروی عجیبی، به من امید می داد و مرا دعوت به صبر و مقاومت می کرد . دائم ذکر ائمه، و زیر لب دعا می خواندم تا با یاد خدا در مقابل شکنجه های آنان مقاومت کرده وخود را تسکین و آرام دهم .
بعد از گذشت چند روز مرا به مقرخود بردند و گفتند که یکی از دوستان شما بنام عبدالله می خواهد با بیسیم با شما صحبت کند ولی من تظاهر کردم که استفاده از بیسیم را بلد نیستمو به کمک آنها با بیسیم صحبت کردم و سید عبدالله را شناختم بعد از احوالپرسی، از احوال همرزمان و دوستان جویا شدم ،سید خبر شهادت کرمعلی را به من داد و گفت کرمعلی شهید شده و روز عاشورا او را تشییع کرده اند .بسیار ناراحت شدم چرا که تا این لحظه از شهادت کرمعلی خبری نداشتم . ودر ادامه گفت که پدرت به همراه یکی از بستگان بنام قشمعلی یازرلو به مریوان آمده اند تا از موقعیت و وضعیت اسارت شما اطلاع یابند .ولی اجازه ملاقات با پدرم را ندادند ولی بعد از گذشت 5 ماه و تحمل مشقتهای بسیار در روستای توریبر با پدرم ملاقات کردم .
مکان اسارت شما چطور بود؟
بعد از طی مسافت طولانی با پای پیاده و گذر از مسیرهای سخت به زندان آلواتان درنزدیکی سردشت نقل مکان کردیم. آنجا محوطه ای کوچک شامل هشت اتاق و بیش از چهارصدو پنجاه اسیر بود که همگی در این اتاقها جای دادند و من نیز به اتفاق چند نفردیگر از دوستان که اغلب بسیجی و پاسدار بودند ، درهمین اتاق هشت زندانی شدیم.
اتاقی که بسیار کوچک و تاریک و وضعیت بد و نامناسبی داشت . مسئولین زندان همین اتاق هشت را که بسیار کثیف و کنار دستشویی ها بود به پاسداران و بسیجیان اختصاص داده بودند و این برای ما بسیار سخت و مشکل بود حتی امکان کمترین تنفس سالم وجود نداشت.برای هر یک از اسرا فقط 25 سانتیمتر جا و فضا وجود داشت چه روزها و شبهایی را که در سختی و بیخوابی سپری نکردیم.
این زندان آنقدر کثیف و آلوده بود که اکثر بچه ها دچار بیماری تنفسی،گوارشی و خصوصا پوستی شده بودند شپش ها از سر و روی ما بالا می رفتنند و لباسهای کثیف که شرح آنها ناممکن است.
وضعیت غذا و پذیرایی در زمان اسارت چگونه بود؟
هر روز که از اسارتمان می گذشت وضعیت غذا یی بدتر از قبل می شد. با وجود اینکه روزها به کارهای سخت و کشنده مشغول بودیم از صبحانه اصلا خبری نبود و گاهی روزها مقدارکمی ناهار می دادند درطی هفته، دو وعده برنج خالی به اندازة یک پیمانه کوچک سهمیه داشتیم. شبها هم فقط یک عدد سیب زمینی ونیم قرص نان همراه شام مـی دادند.
بیشتر غذاها اساسا آبکی بوده و از گوشت خبری نبود و گاهی کمی آب و چند تا نخود داخل ظرفهای غذا می ریختند روزانه یک قرص نان و بعضی روزها نان هم نمی دادند .گاهی گرسنگی آنقدر فشارمی آورد که نان های خشک و پس ماندة غذای مامـورین زندان را می خوردیم . ، در طول مدت اسارت هیچ گاه نشد که غذای مناسبی بخوریم.
بیشتر اسرا از نظر جسمی ضعیف و ناتوان شده بودند. من هم به علت کمبود و ضعف بدنی، دچار شب کوری شده بودم. و شب ها جایـی را نمـی دیدم. به گونه ای که مسئولیـن و نگهبانان زنـدان فکـر می کـردنـد تمارض می کنم.
در ضمن ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که یکی از رسوم متداول در اسارت ، شام از نوع حلوا بود و با درست کردن این نوع شام متوجه می شدیم که قرار است بعد از ظهر کسی اعدام شود.
در هوای بسیار سرد و برفی از لباسهای پاره ای که دیگر قابل استفاده پوشیدن نبودند جوراب و کلاه درست می کردیم تا از شدت سرما محفوظ بمانیم . اما آنچه که ما را در برابر سختیها مقاوم می کرد فقط لطف و مدد الهی بود.
ماحصل سالهای اسارت خود را چگونه می خواهید به نسل های آینده منتقل کنید؟
من خاطرات دوران اسارت خود را در قالب کتابی با عنوان " اتاق هشت" نوشته ام که متاسفانه به دلیل عدم حمایت مالی مسئولین هنوز به چاپ نرسیده است . پایگاه خبری تحلیلی گل رامیان نیز خبر مربوط به این رویداد را با عنوان " اتاق 8 چشم انتظار حمایت مسئولین" منتشر کرد که هنوز نتیجه ای نداده است.
گفتگوی کوتاهی هم با همسر جلال یازرلو داشتیم:
ازدواج با یک آزاده و یک جانباز چطور می باشد؟ چه شد که تصمیم به این کار گرفتید؟
پدر خودم نیز جانباز بود و با این ازدواج موافق بود و رضایت پدر نیز رضایت من بود و از این انتخاب بسیار خوشحالم و افتخار میکنم.
افتخار میکردم که همسر یک جانباز و یک آزاده هستم ، چرا که این آزادی و زندگی با آرامش را مدیون شهدا و همین جانبازان و آزادگان همچون همسر من و یا امثال وی هستیم و ارزش آنان بسیار بالاست.
زندگی با با یک آزاده و جانباز مشکلات خاص خود را دارد . با وجود آنهمه شکنجه ، در تمامی ابعاد زندگی تاثیر گذار می باشد ولی من از همسرم بسیار راضی هستم و در زندگی از هیچ کمکی دریغ نکرده است و همیشه همراه وی بودم و حتی در نوشتن خاطرات اسارت خود بدلیل اینکه از ناحیه چشم با مشکل مواجه می شد من انجام می دادم که برای من یک افتخار است.
در خصوص نحوه آزاد شدن خود نیز توضیح می دهید؟
سرانجام رزمندگان و حماسه آفرینان قرار گاه حمزه سیدالشهدا بعد از ماهها مبارزه به مدد الهی و توان رزمی خود، در عملیاتی تحت عنوان والفجر چهار در تاریخ 62/8/1 به روستاها واطراف پاسگا ه های مرز قلعه دزه که محل اسکان اسرا بود حمله کردند رئیس زندان وهم دستان او که تحت فشار قرار گرفته بودند و نای مقاومت را نداشتند مجبور شدند شبانه تعداد یکصدوپنجاه نفر از اسرا رادر ساعت یازده شب آزاد کنند وتعداد ی دیگر را هم به سمت سلیمانیة عراق انتقال دهند.
من و دیگر اسرای آزاد شده با خوشحالی به سمت نیروهای خودی حرکت کردیم تا به اولین ردیف نیروهای رزمنده رسیدیم وبا استقبال گرم رزمندگان، به طرف پادگان سردشت رفتیم و پس از چند ساعت استراحت دوباره به سوی ارومیه آمدیم و در آنجا نیز مورد استقبال گرم مردم این شهر قرار گرفتیم.
حرف پایانی ...
مسئولین باید قدرشناس باشند و ار ارزشها و آرمانهای جامبازان، ایثارگران و آزادگان مراقبت کنند.
انتهای پیام/
![]()
![]()
چه زمانی و چطور به جبهه اعزام شدید؟
با آغاز جنگ تحمیلی و در راستای لبیک به فرمان امام خمینی(ره) در حالی که 16 سال بیشتر نداشتم و در سال دوم دبیرستان مشغول به تحصیل بودم به اتفاق دوستان با ثبت نام در بسیج شهر ستان رامیان به صورت داوطلب متقاضی اعزام به جبهه های نبرد حق علیه باطل شدیم.من به اتفاق شهید کرمعلی یازرلو و شهید علی قاسمی از نیروهای رامیان و شهید محبت علی عودی اهل کلاله به عنوان بیسیم چی انتخاب شدیم و به سرو آباد مقر فرماندهی رفتیم .
,
,
چگونه به اسارت دشمن در آمدید؟
سال 60 من و شهید کرمعلی برای انجام ماموریت به روستای دگاگاه و قله مارانی رفتیم و مدت چهل و پنج روز در آن قله مستقر بودیم بعد از اتمام ماموریت در یک شب تاریک و سرد ساعت سه صبح در حالی که هوا مه آلود و باران هم نم نم می بارید ، مورد هجوم نیروهای دشمن قرار گرفتیم . بعد از تلاشهای فراوان به علت کمبود نیرو عده ای از همرزمانم به شهادت رسیدند و من و تعدادی از بچه ها به اسارت دشمن در آمدیم.
,
,
بعد از اسارت به شما چه گذشت؟
بعد از اسارت به منظور دریافت اطلاعات مرا مورد شکنجه های بسیارقرار دادند که خوشبختانه موفق به این کار نشدند. در زمان اسارت بی سیم و مقداری فشنگ را که از پایگاه ما به غنیمت گرفته بودند را روی دوشم گذاشتند و با بدنی مجروع وصورتی خون آلود دستهایم را از پشت بسته و با چند محافظ در جلو و عقب به طرف پایگاه و مقرفرماندهی خودشان حرکت دادند که نزدیک به دو ساعت به طول انجامید.
وقتی به پایگاه رسیدیم چند نفر از نیروهای آنان سراسیمه و با عصبانیت تمام به طرفم حمله ور شد ،و با حالتی که گوی قصد کشتن من را دارند، گلنگدن را کشیده و لوله اسلحه اشان رابه طرفم گرفتند و با قنداق تفنگ ژ3 ضربات محکمی را به سرو صورت و کمرم وارد کردند که باعث شکستندندانهایم شد و بعد از کلی شکنجه روحی و کتک کاری جسمی، بی سیم و فشنگها را از پشتم گرفته به همراه چند محافظ به طرف روستایی حرکت کردیم.
بعد از گذر از روستاهای سورتو ، پایگلان و .. با پای پیاده و در هوای سرد و برفی با تحمل شکنجه های بسیار سخت و گاهی در اتاق تاریک و سرد و بدون غذا به زندان آلواتان رسیدیم اما هر چه زمان می گذشت نیروی عجیبی، به من امید می داد و مرا دعوت به صبر و مقاومت می کرد . دائم ذکر ائمه، و زیر لب دعا می خواندم تا با یاد خدا در مقابل شکنجه های آنان مقاومت کرده وخود را تسکین و آرام دهم .
بعد از گذشت چند روز مرا به مقرخود بردند و گفتند که یکی از دوستان شما بنام عبدالله می خواهد با بیسیم با شما صحبت کند ولی من تظاهر کردم که استفاده از بیسیم را بلد نیستمو به کمک آنها با بیسیم صحبت کردم و سید عبدالله را شناختم بعد از احوالپرسی، از احوال همرزمان و دوستان جویا شدم ،سید خبر شهادت کرمعلی را به من داد و گفت کرمعلی شهید شده و روز عاشورا او را تشییع کرده اند .بسیار ناراحت شدم چرا که تا این لحظه از شهادت کرمعلی خبری نداشتم . ودر ادامه گفت که پدرت به همراه یکی از بستگان بنام قشمعلی یازرلو به مریوان آمده اند تا از موقعیت و وضعیت اسارت شما اطلاع یابند .ولی اجازه ملاقات با پدرم را ندادند ولی بعد از گذشت 5 ماه و تحمل مشقتهای بسیار در روستای توریبر با پدرم ملاقات کردم .
,
,
,
,
,
مکان اسارت شما چطور بود؟
بعد از طی مسافت طولانی با پای پیاده و گذر از مسیرهای سخت به زندان آلواتان درنزدیکی سردشت نقل مکان کردیم. آنجا محوطه ای کوچک شامل هشت اتاق و بیش از چهارصدو پنجاه اسیر بود که همگی در این اتاقها جای دادند و من نیز به اتفاق چند نفردیگر از دوستان که اغلب بسیجی و پاسدار بودند ، درهمین اتاق هشت زندانی شدیم.
اتاقی که بسیار کوچک و تاریک و وضعیت بد و نامناسبی داشت . مسئولین زندان همین اتاق هشت را که بسیار کثیف و کنار دستشویی ها بود به پاسداران و بسیجیان اختصاص داده بودند و این برای ما بسیار سخت و مشکل بود حتی امکان کمترین تنفس سالم وجود نداشت.برای هر یک از اسرا فقط 25 سانتیمتر جا و فضا وجود داشت چه روزها و شبهایی را که در سختی و بیخوابی سپری نکردیم.
این زندان آنقدر کثیف و آلوده بود که اکثر بچه ها دچار بیماری تنفسی،گوارشی و خصوصا پوستی شده بودند شپش ها از سر و روی ما بالا می رفتنند و لباسهای کثیف که شرح آنها ناممکن است.
,
,
,
وضعیت غذا و پذیرایی در زمان اسارت چگونه بود؟
هر روز که از اسارتمان می گذشت وضعیت غذا یی بدتر از قبل می شد. با وجود اینکه روزها به کارهای سخت و کشنده مشغول بودیم از صبحانه اصلا خبری نبود و گاهی روزها مقدارکمی ناهار می دادند درطی هفته، دو وعده برنج خالی به اندازة یک پیمانه کوچک سهمیه داشتیم. شبها هم فقط یک عدد سیب زمینی ونیم قرص نان همراه شام مـی دادند.
,
,
بیشتر غذاها اساسا آبکی بوده و از گوشت خبری نبود و گاهی کمی آب و چند تا نخود داخل ظرفهای غذا می ریختند روزانه یک قرص نان و بعضی روزها نان هم نمی دادند .گاهی گرسنگی آنقدر فشارمی آورد که نان های خشک و پس ماندة غذای مامـورین زندان را می خوردیم . ، در طول مدت اسارت هیچ گاه نشد که غذای مناسبی بخوریم.
,بیشتر اسرا از نظر جسمی ضعیف و ناتوان شده بودند. من هم به علت کمبود و ضعف بدنی، دچار شب کوری شده بودم. و شب ها جایـی را نمـی دیدم. به گونه ای که مسئولیـن و نگهبانان زنـدان فکـر می کـردنـد تمارض می کنم.
,
در ضمن ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که یکی از رسوم متداول در اسارت ، شام از نوع حلوا بود و با درست کردن این نوع شام متوجه می شدیم که قرار است بعد از ظهر کسی اعدام شود.
در هوای بسیار سرد و برفی از لباسهای پاره ای که دیگر قابل استفاده پوشیدن نبودند جوراب و کلاه درست می کردیم تا از شدت سرما محفوظ بمانیم . اما آنچه که ما را در برابر سختیها مقاوم می کرد فقط لطف و مدد الهی بود.
,
,
ماحصل سالهای اسارت خود را چگونه می خواهید به نسل های آینده منتقل کنید؟
من خاطرات دوران اسارت خود را در قالب کتابی با عنوان " اتاق هشت" نوشته ام که متاسفانه به دلیل عدم حمایت مالی مسئولین هنوز به چاپ نرسیده است . پایگاه خبری تحلیلی گل رامیان نیز خبر مربوط به این رویداد را با عنوان " اتاق 8 چشم انتظار حمایت مسئولین" منتشر کرد که هنوز نتیجه ای نداده است.
, پایگاه خبری تحلیلی گل رامیان, اتاق 8 چشم انتظار حمایت مسئولین,
,
گفتگوی کوتاهی هم با همسر جلال یازرلو داشتیم:
,ازدواج با یک آزاده و یک جانباز چطور می باشد؟ چه شد که تصمیم به این کار گرفتید؟
,
پدر خودم نیز جانباز بود و با این ازدواج موافق بود و رضایت پدر نیز رضایت من بود و از این انتخاب بسیار خوشحالم و افتخار میکنم.
افتخار میکردم که همسر یک جانباز و یک آزاده هستم ، چرا که این آزادی و زندگی با آرامش را مدیون شهدا و همین جانبازان و آزادگان همچون همسر من و یا امثال وی هستیم و ارزش آنان بسیار بالاست.
,
زندگی با با یک آزاده و جانباز مشکلات خاص خود را دارد . با وجود آنهمه شکنجه ، در تمامی ابعاد زندگی تاثیر گذار می باشد ولی من از همسرم بسیار راضی هستم و در زندگی از هیچ کمکی دریغ نکرده است و همیشه همراه وی بودم و حتی در نوشتن خاطرات اسارت خود بدلیل اینکه از ناحیه چشم با مشکل مواجه می شد من انجام می دادم که برای من یک افتخار است.
,,
در خصوص نحوه آزاد شدن خود نیز توضیح می دهید؟
سرانجام رزمندگان و حماسه آفرینان قرار گاه حمزه سیدالشهدا بعد از ماهها مبارزه به مدد الهی و توان رزمی خود، در عملیاتی تحت عنوان والفجر چهار در تاریخ 62/8/1 به روستاها واطراف پاسگا ه های مرز قلعه دزه که محل اسکان اسرا بود حمله کردند رئیس زندان وهم دستان او که تحت فشار قرار گرفته بودند و نای مقاومت را نداشتند مجبور شدند شبانه تعداد یکصدوپنجاه نفر از اسرا رادر ساعت یازده شب آزاد کنند وتعداد ی دیگر را هم به سمت سلیمانیة عراق انتقال دهند.
,
من و دیگر اسرای آزاد شده با خوشحالی به سمت نیروهای خودی حرکت کردیم تا به اولین ردیف نیروهای رزمنده رسیدیم وبا استقبال گرم رزمندگان، به طرف پادگان سردشت رفتیم و پس از چند ساعت استراحت دوباره به سوی ارومیه آمدیم و در آنجا نیز مورد استقبال گرم مردم این شهر قرار گرفتیم.
,,
حرف پایانی ...
,مسئولین باید قدرشناس باشند و ار ارزشها و آرمانهای جامبازان، ایثارگران و آزادگان مراقبت کنند.
,انتهای پیام/
,,
,
![]()
,
![]()
,
]
ارسال دیدگاه