فرار از غار وحشت؛

جزئیات کامل گروگان گیری مهدی حسینی و شمشیرباز تیم ملی /عکس

جزئیات کامل گروگان گیری مهدی حسینی و شمشیرباز تیم ملی  /عکس
چند ماه بعد از این گروگان گیری و آدم ربایی، مهدی حسینی و حامد صداقتی با تلاش نیروهای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران و با همکاری و پادرمیانی ریش سفیدان منطقه به آغوش گرم خانواده هایشان بازگشتند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا  به نقل از سایت ندای ارومیـــه، اردیبهشت ماه سال جاری بود که اخبار مربوط به یک گروگان گیری در منطقه شرق کشور به تیتر نخست رسانه های ملی و بین تبدیل شد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا  , ندای ارومیـــه,

مهدی حسینی، وکیل جوان ارومیه ای(فرزند قاضی سرشناس دادگستری) به همراه دوستش حامد صداقتی(ملی پوش شمشیربازی اسلحه اپه ایران) در محور ایرانهشر-خاشک بلوچستان مورد حمله اشرار منطقه قرار گرفته و ربوده شد.

,

خوشبختانه چند ماه بعد از این گروگان گیری و آدم ربایی، مهدی حسینی و حامد صداقتی با تلاش نیروهای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران و با همکاری و پادرمیانی ریش سفیدان منطقه به آغوش گرم خانواده هایشان بازگشتند.

,

مهدی حسینی در اولین ساعات بازگشت به ارومیه گفت و گوی دو ساعته ای با ندای ارومیه در خصوص ما وقع روزهای اسارت در بلوچستان ایران داشت که مشروح آن عینا نقل می شود:

,

آغاز یک سفر خاص و متنوع!

,

من و یکی از دوستان دوران دانشگاه به نام "محمد علی غفاری" که به اسم مستعار احسان صدایش می کردیم، همراه با حامد صداقتی که از رفقای احسان بود، تصمیم گرفتیم که بعد از عید همین امسال مسافرت متنوع و خاصی به جنوب کشور داشته باشیم.

,

گفتند:هم زیارت و هم تجارت. برویم جایی که منطقه آزاد باشد تا هم خریدی بکنیم و هم از دیدنی های منطقه لذت ببریم، آقای صداقتی  چهار راه رسولی زاهدان معروف به هندوستان ایران را پیشنهاد دادند و نهایتا دیدیم که جای خوبی است و قرار شد سفری چند روزه با قطار به جنوب کشور یعنی بندر عباس ، قشم، چابهار و زاهدان داشته باشیم.

,

قرار شد که با پژو پارس من برویم، چون قطار توانایی حمل ماشین های سنگین و اصطلاحا شاسی بلند را نداشت. بنابراین به تهران رفته و از دفتر مسافرتی بلیط برای خودمان و حمل ماشین تهیه کردیم.

,

, ,

تصویر مسیر سفر

,

از راست،مهدی حسینی-محمد علی غفاری(احسان)-حامد صداقتی

,

بعد از چند روز اقامت تفریحی در بندرعباس و قشم، به چابهار رسیدیم. شب را در چابهار گذرانده و صبح روز بعد برای خرید، راهی منطقه آزاد شده و سپس به ایرانشهر رفتیم.

,

گروگان گیری و شرارت با چراغ گردون پلیس!

,

از ایرانشهر به سوی خاشک راه افتادیم،  نزدیکی های غروب هوا که تاریک شد، در جاده ناشناس این منطقه با سرعت نسبتا بالایی در حال حرکت بودیم که ناگهان متوجه انعکاس نور یک چراغ گردون پلس در آیینه شدم. یک خودرو سفید رنگ با چراغ پلیس پشت سرمان در حال حرکت است.

,

ماشین با سرعت خود را به ما رساند و نزدیک و نزدیکتر شد، کنار شیشه راننده که رسید، گفتند بزن کنار... در خودرو چند نفر با سلاح کلاشینکف نشسته بودند، احسان گفت کنترل نامحسوس است! گفتیم کنترل نامحسوس با کلاش ایست نمی دهد...!

,

خواستیم با 110 تماس بگیریم اما موبایل ها آنتن نداشت. از شدت استرس گوشی از دستم افتاد و رفت زیر پدال ها  و چون سیاه رنگ بود در کف ماشین پیداش نکردند.  بخاطر همین مسئله بود که بعد ها آگاهی اعلام کرد، غیب شدن این افراد خصومت شخصی بوده، چرا که تلفن همراه دونیم میلیون تومانی را در ماشین جا گذاشته اند.

,

بگذریم، دوستان گفتند گاز بده این ها پلیس نیستند. سرنشینان خودرو که صورتشان را پوشانده بودند، وقتی فهمیدند که ما قصد نگه داشتن نداریم، ماشین را به گلوله بستند.

,

احسان گلوله خورد

,

من میدیم که گلوله ها وارد ماشین میشد و به نقاط مختلف برخورد میکرد، ناگهان یک گلوله به شیشه عقب برخورد کرد و احسان فریاد بلندی کشید و ما فهمیدیم که او گلوله خورده است.

,

, ,

حامد صداقتی بعد از رهایی بر سر مزار احسان

,

109 روز بعد از جدایی با احسان

,

احسان که مجروح شد، روی ترمز زدم و آن ها کمی از ما جلوتر افتادند و دیدیم که خودروشان یک 405 سفید رنگ است.

,

داد زدم که چکار کنیم، آقای صداقتی گفتند که برو برو...  و من با سرعت تمام دوباره راه افتادم؛ اما آن ها این بار با سرعت بسیار پایین می آمدند، و تک تیر تک تیر شلیک می کردند؛ ما فاصله گرفتیم و خوشحال بودیم که داریم از چنگشان فرار می کنیم...

,

اما غافل از اینکه آن ها دارند به قصد تایر ماشین شلیک می کنند. ناگهان دیدیم صدای حرکت ماشین روی آسفالت عوض شد، باز هم به مسیر ادامه دادم، ناگهان متوجه شدم که رینک ماشین به آسفالت برخورد کرد و کم کم کنترلش از دستم خارج می شد.

,

آنجا آخر خط بود، با فریاد های یا ابوالفضل متوقف شدیم،  ما را از ماشین پیاده کرده و گفتند که روی به شکم بخوابید...

,

همه چیز در اداره اطلاعات مشخص میشود!!

,

یکی  فریاد زد: آمدی بلوچستان دنبال مرفین؟ و خواستند القاء بکنند که مامور امنیتی هستند، گفتم مرفین چیه؟ پاسخ داد که فردا در اداره اطلاعات مشخص می شود.

,

احسان را از ماشین پیاده نکردند اما ما سوار صندلی عقب خودروشان شدیم. گفتم احسان چه می شود؟ گفتند ماشین های پشت سری  می آورند و راه افتادیم.

,

چشم ها و دست هایمان را بسته بودند. گفتیم واقعا شما مامورید؟ گفتند فردا در اداره مشخص می شود... از جاده منحرف شده و به جایی رسیدند که دوباره ما را پیاده و به دقت بازرسی کردند.

,

این ها فقط پول میخواهند

,

ناگهان یکی آمد و در گوشمان گفت: این ها فقط پول می خواهند... او ظاهرا از طرف خودشان نقش خیرخواه دروغین ما را داشت. که به دلیل لباس مشکلی اش "سیاه" صدایش می کردیم. که البته بعدا نقش موثری در تخلیه اطلاعاتی ما داشت.

,

ما را سوار وانت کرده و  چشم بسته راه افتادیم. چند ساعت بعد ماشین ایستاد! حدود یک کیلومتر در منطقه کوهستانی پیاده روی می کردیم. آن ها یکسری وسایل دست ما داده و  زیر چشم هایمان را کمی باز کردند و گفتند راه بیفتید.

,

گفتیم، چکار می کنید؟ گفتند داریم شما را میبریم جایی نگه داریم که قیمت هایتان در بیاید. تا جایی رفتیم که رسیدیم به غار.

,

از شدت استرس بی هوش شدیم

,

از وسایل شان معلوم بود که ربودن ما برنامه ریزی شده است، پتو، کنسرو و همه چیز... از شدت استرس آنجا بی هوش شدیم، وقت خواب احساس می کردم که دارند پایمان را با طناب به هم می بندند و صبح فهمیدیم که زنجیر بوده است.

,

دم دم های طلوع خورشید بیدار شدیم و گفتیم که احسان چی شد؟ گفتند یکی از محلی ها نگهش داشته و به بیمارستان رساند که بعدا ها فهمیدیم او را با تیر خلاص کشته اند...

,

چند روزی به نشانه اعتراض غذا نمی خوردیم، و این ها تهدید کردند که اگر نخورید، کتکتان می زنیم،  بعدا شروع کردند به سئوال و پیچ کردن! پدرت کیست؟ چه کاره است؟ خانواده تان چقدر پول دارند  و...

,

ورود به غار وحشت

,

 مقداری راجب  شیعه و سنی سوال کردند و ما هم به اقتضای موقعیت سعی کردیم که نه سیخ بسوزد و نه کباب. چند روز بعد جایمان را عوض کردند و بردند غار دیگری که نسبت به محل قبلی بسیار کوچک تر بود و دوران اسارت ما شروع شد...

,

در طول دوران اسارت ما حق نگاه کردن به صورت هایشان را نداشتیم و وقتی با ما صحبت می کردند بینی هایشان را برای تغییر صدا فشار می دادند.
تکلیفمان را هم مشخص نمی کردند؛  می گفتیم با ما چقدر کار دارید...؟  می گفتند 4 روز بعد یک هفته بعد دو هفته و ...
و در آن غار 106 ماندیم...

,
,
,

روز 15 ام گفتند که مذاکرات با خانواده هایتان آغاز شده. با دوربین خودمان فیلمی ازما گرفتند. هیچ متنی برای قرائت تعیین و تهیه نشده بود و ما خودمان قرار بود حرف بزنیم.

,

سعی داشتیم در فیلم گراها و کد هایی در صحبت هایمان وجود داشته باشد، اما آن ها بار ها و بارها فیلم را تکرار و تعدیل کرده بودند. یک ماه بعد فیلم ها  را منتشر کردند و در آنجا روی قیافه حامد با نرم افزار ها عکس های بندر عباس را تدوین را به صورت حرفه ای تدوین کرده بودند.تماشای فیلم

, تماشای فیلم,


گروگان گیرها پی گیری مسابقات جام جهانی

,
,

روز بیستم آمدند و گفتند که مژده! با خانوده هایتان توافق کردیم و خانواده ها 10 روز برای تامین پول وقت خواسته اند.یکی از آن ها گفت: اولین کسی هستید که به این زودی آزاد میشوید البته خوب میشود چون هم جام جهانی در پیش است هم ماه رمضان. و ما فهمیدیم احتمال اینکه خیلی بیشتر در آنجا بمانیم هست.اما بعد از 10 روز بازهم جواب مشخصی ندادند.

,

گفتیم اگر تکلیف ما مشخص نیست بگویید که ما سرمان را به سنگی بزنیم و بمیریم. یکی از آن ها برگشت و گفت  که کار شما طولانی شده و پنج شش ماهی مهمان ما هستید.

,

تلاش برای ایجاد اختلاف میان من و حامد/فردوسی پور برایتان پول جمع می کند
چند روز بعد برای ایجاد اختلاف خبر آوردند که : خانواده حامد پول را تامین کرده ولی خانواده حسینی هنوز هم مشورت می خواهند. و می خواستند ما را تحت تاثیر قرار دهند.می گفتند که فرار نکنید. فرار مال کسانیست که حکم اعدامشان صادر شده. و شما می توانید زنده بمانید ما مرز پاکستان را رده کرده ایم و داخل پاکستان هستیم. شما ورزشکارید و فردوسی پور برای آزادیتان پول جمع می کند.

,
,

چند روز بعد گفتند که خانواده هایتان بامبول در آوردند، و می گویند فیلم قدیمی است، در فیلم بگویید که مثلا یک هفته از آتش بست اسرائیل و غزه و یا مثلا چند روز از سقوط هواپیما تهران طبس گذشته است.
بعد از 106 روز  یک کوله 40 کیلویی با اسلحه های قلابی به ما بستند که اگر کسی از دور ما را دید فکر کند از آن هاییم و محل اقامت راعوض کردند.

,
,

چندین ساعت راه رفتیم و  به غار دیگری در منطقه ای بسیار صعب العبور رسیدیم. سه شب در آنجا ماندیم، تا شنبه 25 ام.

,

رفتارشان مشکوک شده بود، مرتبا با دوربین این طرف و آن طرف را دید می زدند و با تلفن حرف می زدند، ناگهان یکی فریاد زد که چند تا ماشین می آید. آمده اند دکل ایرانسل نصب کنند.

,

کمی بعد تند تند وسایل هایشان را جمع و جور کرده و از غار خارج شده و ما را تنها گذاشتند، از ترس تکان نمی خوردیم، نیم ساعت بعد دیدیم که شخصی از داخل دارد صدایمان می زند... آمد و آمد تا به ما رسید...

,

, ,

پاهای زنجیر شده مهدی و حامد

,

لباس بومیان محلی را پوشیده بود، گفت پاشید برویم، گفتیم بیرون هستند، همه ما را می کشند! گفت: نه، خیالتان راحت بیایید..و از کوه پایین آمدیم. تعداد زیادی از ماموران وزارت اطلاعات در منطقه حضور داشتند و ما را به خانه های امن منطقه منقل کردند. یک شب میهمان ریش سفیدان منطقه بودیم و سپس به خانه هایمان بازگشتیم.

,

پی نوشت: آزادی این دو تن با عملیات بسیار هوشمندانه و گسترده سربازان گمنام امام زمان(عج) و با همکاری و میانجی گری ریشسفیدان این منطقه میسر شد که به دلایل امنیتی از بیان جزئیات آن معذوریم.

,

 

,

, ,

بعد از رهایی در جمع ریشسفیدان

,

نفر دوم از راست حامد صداقتی

,

نفر سوم از راست، مهدی حسینی

,

, ,

, ,

و بازگشت....

,

http://images.khabaronline.ir/images/2014/8/14-8-18-139712.jpg

, http://images.khabaronline.ir/images/2014/8/14-8-18-139712.jpg,

http://images.khabaronline.ir/images/2014/8/14-8-18-139011.jpg

, http://images.khabaronline.ir/images/2014/8/14-8-18-139011.jpg,

http://images.khabaronline.ir/images/2014/8/14-8-18-138287.jpg

, http://images.khabaronline.ir/images/2014/8/14-8-18-138287.jpg,

اما مهدی حسینی در پایان چند گله از رسانه ها داشت:

,

من ارومیه ای هستم، همه جا نوشته بودند این سه جوان تهرانی... اما من بچه آذربایجانم.

,

دوم، هم راننده ماشین من بودم و ماشین، ماشینِ من بود که در بسیاری از رسانه ها اشتباها درج شده بود.

,

سوم، شمشیر باز و همراهش!  این خوب نیست. هر کسی اسمی دارد و خوب نیست که به یک نفر توهین کنیم.

,

همچنین در شرایط بازجویی من بارها به آن ها گفته بودم که پدرم قاضی نیست و یک کارمند ساده است. اما دوستان عزیزدر رسانه ها لطف کرده و همه چیز را در اختیار گروگان گیرها گذاشته و ما را به درد سر انداختند.

,

, ,

مهدی حسینی-امروز در ارومیه

,

 

,

انتهای خبر/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه