مادرشهید 20 ساله البرزی:
سیدامیر میرحبیبی گلی از باغ شهدای البرز است
روز22 اسفند که به نام بزرگداشت شهدا و تشکیل بنیاد شهید و امور ایثارگران نام گرفته بهانه ای است برای یاد کردن از شهیدان و همه کسانی که خالصانه از بودن گذشتند تا ایران و مردمش بمانند[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل تیتر یک; هرچند که برای یادکردن از آنها نباید منتظر مناسبت و روز معینی بود اما در این روز گویی حال و هوای آنها بیشتر در زمین و آسمان می چرخد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, تیتر یک;,نوجوانان، جوانان و بزرگسالان زیادی در راه اعتقاد و ارزش های خود شهید شدند. استان البرز نیز فرزندان زیادی را از جبهه های جنگ در مقام شهادت به یادگار دارد.
,«سیدامیر میرحبیبی» جوان 20 ساله البرزی بود که از نوجوانی با خلق و خوی بسیجی در راه حفظ کشور و اعتقادات خود چندین بار به جبهه اعزام و در نهایت در سن 20 سالگی به شهادت رسید.
,"تیتر1" با بانوی البرزی «زهرا جلیلی فرد» که مادر شهید میرحبیبی و همچنین از فعالان سپاهی استان است به گفتگو نشست که با هم می خوانیم.
,

, از ویژگی های شهید میرحبیبی بگویید.
, از ویژگی های شهید میرحبیبی بگویید. ,زمانی که انقلاب شد سیدامیر 12 ساله بود که به عضویت بسیج درآمد و در راهپیمایی و نماز جمعه ها شرکت و نماز شبش را ترک نمی کرد. تا سن 18 سالگی که با نشان دادن کارایی، مسئول نیروی انسانی پایگاه بسیج ناحیه 4 کرج شد، چند بار به جبهه رفت. امیر همیشه باادب و با ایمان و با تقوا بود، حرمت پدرو مادر را حفظ می کرد و روی حرف پدر حرف نمی زد. او عقاید خود را عنوان می کرد اما همیشه منطقی، رضایت پدر و مادر را جلب می کرد.
,نگاه وی به مسئله شهادت چطور بود، آیا پیش از شهادت از آن سخن می گفت؟
, نگاه وی به مسئله شهادت چطور بود، آیا پیش از شهادت از آن سخن می گفت؟,شهدا همه نگاه متفاوتی داشتند و نه از روی احساسات جوانی، بلکه آگاهانه این راه را انتخاب کردند. چرا که به عنوان مثال عکسی را که امیر از جبهه داشت، سر سفره ای نشسته بودند که غیر از نان خشک در آن چیزی نبود و آن شرایط چیزی نبود که بتوان گفت جوانها برای خوشی یا گذران وقت و... می رفتند. آنها با هدف و اعتقاد و عاشقانه با خدای خود معامله می کردند. سید امیر حدود 20 روز قبل از شهادتش در بسیج منطقه، تئاتری تاثیر گذار با دوستانش اجرا کرد که در آن نقش شهید را داشت و وقتی دوستانش پیکر غرق به خون وی را منتقل می کردند همه خانواده غرق اشک و نارحت بودیم و وقتی او ما را در چنین حالتی دید با بغض گفت شهیدان زنده اند الله اکبر .... و افزود شهادت لیاقت می خواهد تا ببینیم آیا من لایق این مقام هستم ؟ و اینچنین ما را آرام می کرد اما او خواهان شهادت بود.
,روی چه مسائلی حساسیت و دقت داشت؟
, روی چه مسائلی حساسیت و دقت داشت؟ ,در هر کاری خالصانه رفتار می کرد و روی حق وناحق خیلی حساس بود به عنوان مثال سال 63 وقتی به سن سربازی رسید و دفترچه خدمت را گرفت، من که مسئول انتظامات نماز جمعه کرج بودم با وجود این که مدام با خانواده های شهدا در ارتباط و به این مسائل آشنا و آگاه بودم اما روی حس مادری و نگرانی برای فرزند، از شهید آجرلو درخواست کردم که سربازی امیر را در پایگاه نماز جمعه بیندازند. و وی برای انجام مراحل اداری درخواست کرد امیر مدارکش را ببرد. بعد از تمام شدن نماز جمعه وقتی موضوع را به پسرم گفتم او از کار من خیلی ناراحت شد و گفت مگر کسانی که راه دور و در جبهه ها هستند خونشان از من رنگین تر است؟ با وجود اینکه 10 روز تا تاریخ اعزامش در دفترچه باقی بود اما تحمل نکرد و زودتر از موعد رفت. وقتی به شهید آجرلو گفتم ایشان توصیه کردند که مانعش نشوید و بگذارید برود.
,ازچگونگی شهادت ایشان بگویید؟
, ازچگونگی شهادت ایشان بگویید؟ ,طی چند سال که به جبهه می رفت یکبار در عملیات ام الرصاص دچار موج گرفتگی و از ناحیه دو چشم مجروح شد و با وجود این موج گرفتگی یکی از دوستان خود را در باتلاق و از میان گل ولای به پشت خود گرفته و به جای امنی می رساند. بار آخری که می رفت قبل از رفتن خون اهدا و سپس حمام کرد. به او گفتم چهره ات نورانی شده، خندید و گفت مادر شاید این بار دیرتر به مرخصی بیایم یا شاید شهید شوم. دوبار از پله رفت و برگشت، مرا دوباره بوسید و گفت ازتو می خواهم اگر شهید شدم گریه وزاری و بی تابی نکنی و این آخرین باری بود که او را دیدم. همان موقع برای سلامتی اش قرآن بازکردم که بخوانم، آیه ای از شهادت آمد و سرانجام سید امیر که پیک گردان حضرت علی اکبر بود، روز 25دی 65 در عملیات کربلای 5 در حالی که روی موتور بود با اصابت خمپاره به قلبش مجروح و به بیمارستان صحرایی جبههه منتقل می شود اما در اثر خونریزی شدید به فیض شهادت رسید.
,از حال و هوای خانواده وقتی خبر شهادت را شنیدید بگویید.
, از حال و هوای خانواده وقتی خبر شهادت را شنیدید بگویید.,پدر امیر با گفتن این که خدا خودش این فرزند را داده بود و در راه خودش دادیم ما را آرام می کرد اما مدتی بعد در اثر فشار و ناراحتی از این خبر بیمار شد و فوت کرد.
,اما من که مدتها قبل از شهادت امیر از طرف تعاون سپاه برای دیدار خانواده شهدا می رفتم و با خانواده های آنها دیدار می کردم راحت تر توانستم بپذیرم. البته آن زمان که مادران آنها می گفتند شهیدان زنده اند من باور می کردم اما حس نمی کردم . بعد از اینکه امیر شهید شد این موضوع را لمس کردم و در همه این سالها هر مشکلی دارم و هرکس التماس دعا دارد جلوی تابلوی عکس او می روم و او را واسطه با خدا قرار می دهم برای حل مشکل و تا کنون هرچیزی برای هر کسی خواستم واقعا حل شده است.
,خاطره ای به یادماندنی از فرزند شهیدتان بگویید.
, خاطره ای به یادماندنی از فرزند شهیدتان بگویید. ,خاطره که از زمان بودن وی بسیار است اما یکی از خاطراتی که همیشه در ذهنم هست مربوط به چند سال بعداز شهادت اوست. من بالای قبر فرزندم قبری را پیش خرید کردم و مدتی بود نوشته های روی سنگ قبر خودم و سیدامیر پاک شده بود. روزی سر مزار وی نشسته بودم و روی آن گل پرپر می کردم. متوجه دختری محجبه و 26-27 ساله که چندین بار مسیر را می رفت و برمی گشت شدم.
,از او پرسیدم دنبال کسی می گردی ؟ گفت 2 هفته است دنبال قبری می گردم اما پیدا نمی کنم. او تعریف کرد که من بیمار بودم در خواب در حالی که کنار قبری ایستاده بودم، به اطرافیان توصیه می کردم مرا در این قبر بگذارید اما آنها می گفتند این قبر متعلق به مادر شهید سیدامیر میر حبیبی در امامزاده محمد است. من اصرار می کردم و خانواده انکار می کردند تا این که شهیدی با لباس سربازی و چفیه بر گردن جلو آمد و گفت خواهرم این قبر مال شما، مادرم نزدم من خواهد بود.
,من این دختر را در آغوش گرفته و بوسیدم و گفتم انشالله حاجت روا شده باشی. هفته بعد دیدم این دختر یک قلمو در دست گرفته و نوشته های روی سنگ قبر من و پسرم را سبز کرده است، این دختر شفا گرفته بود و من دیگر او را ندیدم.
,

, , ,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه