درد دل های زن جوان از تاثیرات منفی ماهواره؛

ای کاش هیچ وقت پای این بشقاب لعنتی به زندگیم باز نمی شد

ای کاش هیچ وقت پای این بشقاب لعنتی به زندگیم باز نمی شد
تاثیرات منفی ماهواره بر هیچ کس پوشیده نیست. چه بسیار خانواده هایی که گرمای زندگی آنان از این طریق به سردی گراییده است. در ادامه نمونه ای از این نوع خانواده ها را با هم می خوانیم که چگونه زندگی آرام آنان با تلاطم هایی همراه بوده است که نشات گرفته از این ابزار وارداتی است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از مرآت نیوز با حسرت از روزهای اول زندگیشان می گفت.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, مرآت نیوز با حسرت از روزهای اول زندگیشان می گفت., مرآت,

آن روزهایی که برای اولین بار پای ماهواره به خانه شان باز شده  و همسرش به بهانه دریافت تمامی شبکه های استانی ماهواره را به خانه آورده بود، روزهای شیرین و خوبی بود و آن روزهایی که من و او در کنار هم زندگی می

, آن روزهایی که برای اولین بار پای ماهواره به خانه شان باز شده  و همسرش به بهانه دریافت تمامی شبکه های استانی ماهواره را به خانه آورده بود، ,

کردیم و وقتمان را با هم می گذراندیم نیز چنین بود.

,

چند ماهی بیشتر از زندگیمان نگذشته بود که جواد تصمیم گرفت چند شبکه دیگر به شبکه های استانی اضافه کند،می گفت می خواهد از اخبار روز دنیا مطلع شود و تحلیل های مختلف را بشنود.

, چند ماهی بیشتر از زندگیمان نگذشته بود که جواد تصمیم گرفت چند شبکه دیگر به شبکه های استانی اضافه کند،می گفت می خواهد از اخبار روز دنیا مطلع شود و تحلیل های مختلف را بشنود. ,

اول از شبکه BBC و VOAشروع شد و چند شبکه وهابیت مثل کلمه ...

, اول از شبکه , BBC , و , VOA, شروع شد و چند شبکه وهابیت مثل کلمه ...,

مریم وقتی با من حرف می زد افسوس خاصی در نگاهش بود می گفت: ای کاش هیچ وقت اجازه نمی دادم حتی برای دیدن شبکه های استانی هم که شده این بشقاب وارد خانه ام شود..

, مریم وقتی با من حرف می زد افسوس خاصی در نگاهش بود می گفت: ای کاش هیچ وقت اجازه نمی دادم حتی برای دیدن شبکه های استانی هم که شده این بشقاب وارد خانه ام شود..,

اخلاق جواد کم کم داشت عوض می شد روزهای اول تا پاسی از شب پای این شبکه ها می نشست و به تحلیل ها مختلفی که از این شبکه ها پخش می شد گوش می کرد... نماز صبحش قضا می شد...

, اخلاق جواد کم کم داشت عوض می شد روزهای اول تا پاسی از شب پای این شبکه ها می نشست و به تحلیل ها مختلفی که از این شبکه ها پخش می شد گوش می کرد... نماز صبحش قضا می شد...,

روزها از پی هم می گذشت و جواد هم هر روز برای من غریبه تر از دیروز می شد جوادی که پرورش یافته در یک  خانواده مذهبی بود تحت تاثیر این شبکه ها گویا از دین هم گریزان شده بود شبهه هایی را مطرح می کرد اینکه ما

, روزها از پی هم می گذشت و جواد هم هر روز برای من غریبه تر از دیروز می شد جوادی که پرورش یافته در یک  خانواده مذهبی بود تحت تاثیر این شبکه ها گویا از دین هم گریزان شده بود شبهه هایی را مطرح می کرد اینکه ما ,

به زیارت اهل قبور می رویم نشان می دهد که ما مشرکیم. چه معنا دارد که برای زیارت امامان به حرم برویم.

, به زیارت اهل قبور می رویم نشان می دهد که ما مشرکیم. چه معنا دارد که برای زیارت امامان به حرم برویم.,

شاید کم تر از یک و سال نیم از زندگیمان می گذشت که بحث و جدل هایمان با هم شروع شد ولی نمی توانستم کاری کنم چون پای یک بچه هم به میان آمده بود ما داشتیم صاحب فرزند می شدیم...

, شاید کم تر از یک و سال نیم از زندگیمان می گذشت که بحث و جدل هایمان با هم شروع شد ولی نمی توانستم کاری کنم چون پای یک بچه هم به میان آمده بود ما داشتیم صاحب فرزند می شدیم...,

جواد دیگر نه تنها برای نماز صبح بیدار نمی شد نماز ظهر و شبش را هم نمی خواند ...

, جواد دیگر نه تنها برای نماز صبح بیدار نمی شد نماز ظهر و شبش را هم نمی خواند ...,

یک روز بالاخره تصمیم گرفتم و یک پارچ آب را روی دستگاه ریسیور خالی کردم تا به خیال خودم از شرش راحت بشوم اما تازه اول دردسرهایم بود جواد دیگر تا پاسی از شب خودش را با دوستانش سرگرم می کرد و دیگر به خانه

, یک روز بالاخره تصمیم گرفتم و یک پارچ آب را روی دستگاه ریسیور خالی کردم تا به خیال خودم از شرش راحت بشوم اما تازه اول دردسرهایم بود جواد دیگر تا پاسی از شب خودش را با دوستانش سرگرم می کرد و دیگر به خانه ,

نمی آمد اگر هم که زود می آمد پای رایانه می نشست

, نمی آمد اگر هم که زود می آمد پای رایانه می نشست ,

من هم به خاطر خستگی روزانه ام  زود بخواب می رفتم یک شب با صدای گریه فرزندمان از خواب بیدار شدم ساعت 2 و 30 دقیقه نیمه شب بود و جواد همچنان بیدار به آهستگی بدون اینکه او متوجه شود وارد اتاق شدم و به

, من هم به خاطر خستگی روزانه ام  زود بخواب می رفتم یک شب با صدای گریه فرزندمان از خواب بیدار شدم ساعت 2 و 30 دقیقه نیمه شب بود و جواد همچنان بیدار به آهستگی بدون اینکه او متوجه شود وارد اتاق شدم و به ,

بالای سرش رفتم همین که متوجه حضورم شد از ترس و واهمه اش رایانه را خاموش کرد و به رختخواب رفت...

, بالای سرش رفتم همین که متوجه حضورم شد از ترس و واهمه اش رایانه را خاموش کرد و به رختخواب رفت...,

آن شب تا صبح به این فکر می کردم که چرا جواد به محض حضور من در اتاق رایانه را خاموش کرد افکار مختلفی در ذهنم می چرخید ولی نمی توانستم و یا نمی خواستم باور کنم.

, آن شب تا صبح به این فکر می کردم که چرا جواد به محض حضور من در اتاق رایانه را خاموش کرد افکار مختلفی در ذهنم می چرخید ولی نمی توانستم و یا نمی خواستم باور کنم.,

آن شب ساعت حدود 11 بود که لامپ ها را خاموش کرده بودیم که بخوابیم که صدای بوق اس ام اس جواد را از رختخواب بلند کرد و من خودم را به خواب زدم ولی خوابم برد برای نماز صبح که بیدار شدم نمی دانم شاید خدا به

, آن شب ساعت حدود 11 بود که لامپ ها را خاموش کرده بودیم که بخوابیم که صدای بوق اس ام اس جواد را از رختخواب بلند کرد و من خودم را به خواب زدم ولی خوابم برد برای نماز صبح که بیدار شدم نمی دانم شاید خدا به ,

دلم انداخت که موبایل جواد را چک کنم اس ام اسی که فقط زده بود سلام ..

, دلم انداخت که موبایل جواد را چک کنم اس ام اسی که فقط زده بود سلام ..,

تا طلوع آفتاب بیدار بودم و فکر می کردم همزمان با طلوع آفتاب شماره را گرفتم خانمی بلافاصله گوشی را جواب داد.

,

اصلا باورم نمی شد شاید من اشتباه کردم برای بار دوم شماره را گرفتم نه درست می شنیدم صدا،صدای خانمی بود...

, اصلا باورم نمی شد شاید من اشتباه کردم برای بار دوم شماره را گرفتم نه درست می شنیدم صدا،صدای خانمی بود...,

دیگر نتوانستم تحمل کنم، گویا فراموش کرده بودم که مادر هستم و صاحب فرزند.. با صدای فریاد های من و جواد فرزندم نیز از خواب بیدار شد من و جواد همیشه بحث و جدل هایمان را زمانی که او خواب بود انجام می دادیم به

, دیگر نتوانستم تحمل کنم، گویا فراموش کرده بودم که مادر هستم و صاحب فرزند.. با صدای فریاد های من و جواد فرزندم نیز از خواب بیدار شد من و جواد همیشه بحث و جدل هایمان را زمانی که او خواب بود انجام می دادیم به ,

همین خاطر دیدن صحنه دعوایمان برای او عجیب  و ترسناک بود.

, همین خاطر دیدن صحنه دعوایمان برای او عجیب  و ترسناک بود.,

راست بگو این خانم کیه؟با هم چه رابطه ای دارید؟

, راست بگو این خانم کیه؟با هم چه رابطه ای دارید؟,

فکر نمی کنم قرار باشه من به تو جواب بدم

, فکر نمی کنم قرار باشه من به تو جواب بدم ,

صحبت هایی از این دست بین ما رد و بدل شد و آخر هم برای اولین بار جواد دستش را روی من بلند کرد....

, صحبت هایی از این دست بین ما رد و بدل شد و آخر هم برای اولین بار جواد دستش را روی من بلند کرد....,

دیگر فایده ای نداشت در حالیکه وسایل خودم و فرزندم را جمع کرده بودم به خانواده ام تماس گرفتم و پدرم به همراه مادرم آمدند و من را با خود بردند...

, دیگر فایده ای نداشت در حالیکه وسایل خودم و فرزندم را جمع کرده بودم به خانواده ام تماس گرفتم و پدرم به همراه مادرم آمدند و من را با خود بردند...,

آن روز برای اولین بار قصه روزهای تلخ زندگیم را برای پدر و مادرم تعریف کردم پدرم باورش نمی شد که این جواد همان جوادی باشد که برای اولین بار به خواستگاری من آمده بود.

, آن روز برای اولین بار قصه روزهای تلخ زندگیم را برای پدر و مادرم تعریف کردم پدرم باورش نمی شد که این جواد همان جوادی باشد که برای اولین بار به خواستگاری من آمده بود.,

جوادی از خانواده ای مذهبی

, جوادی از خانواده ای مذهبی ,

چند هفته ای از آن روز گذشت جواد برای عذر خواهی آمد

, چند هفته ای از آن روز گذشت جواد برای عذر خواهی آمد ,

پدرم با نهایت صلابت به او گفت: دخترم را که از سر راه نیاورده ام قدم او و نوه ام روی چشمانم اجازه نمی دهم که دیگر به خانه برگردد.

, پدرم با نهایت صلابت به او گفت: دخترم را که از سر راه نیاورده ام قدم او و نوه ام روی چشمانم اجازه نمی دهم که دیگر به خانه برگردد.,

نمی دانم گویا جواد عوض شده بود آن روز قول داد که دیگر  دور همه کارهایش را خط بکشد من  نیز به خاطر اینکه  پای یک بچه در میان بود بچه ای که اگر گذشت نمی کردم سایه شوم بچه  طلاق تا آخر عمر بر سرش سنگینی

, نمی دانم گویا جواد عوض شده بود آن روز قول داد که دیگر  دور همه کارهایش را خط بکشد من  نیز به خاطر اینکه  پای یک بچه در میان بود بچه ای که اگر گذشت نمی کردم سایه شوم بچه  طلاق تا آخر عمر بر سرش سنگینی ,

می کرد،از پدرم خواستم که اجازه بدهد به  زندیگم باز گردم.

, می کرد،از پدرم خواستم که اجازه بدهد به  زندیگم باز گردم.,

, ,

اما چه زندگی ،زندگی که دیگر خبری از عشق و علاقه نبود و هر کدام از ما در یک اتاق جداگانه شب را تا صبح سپری می کردیم جواد خود را با کار بیرون و تفریح دست جمعی با دوستانش سپری می کند و من نیز خودم را با

, اما چه زندگی ،زندگی که دیگر خبری از عشق و علاقه نبود و هر کدام از ما در یک اتاق جداگانه شب را تا صبح سپری می کردیم جواد خود را با کار بیرون و تفریح دست جمعی با دوستانش سپری می کند و من نیز خودم را با ,

فرزند کوچک که الان 5 سال دارد سرگرم می کنم...

, فرزند کوچک که الان 5 سال دارد سرگرم می کنم...,

شاید کم ترین جمعه ای اتفاق بیفتد که جواد در خانه باشد صبح زود به همراه یک سری از دو ستانش برای کوه نوردی و گشت و گذار به بیرون می رود  و نیمه شب به خانه باز می گردد و روزهای غیر تعطیل نیز بعد از ساعت

, شاید کم ترین جمعه ای اتفاق بیفتد که جواد در خانه باشد صبح زود به همراه یک سری از دو ستانش برای کوه نوردی و گشت و گذار به بیرون می رود  و نیمه شب به خانه باز می گردد و روزهای غیر تعطیل نیز بعد از ساعت ,

اداری خود را با کامپیوتر و برنامه های دیگر سرگرم می کرد...

,

برای من که زندگی مریم را می دیدم جالب بود که مریم هم دیگر مریم سابق نبود مریمی از یک خانواده معتقد که شاید هیچ گاه نمازش قضا نمی شد الان در هر وقتی نماز می خواند وقتی با او صحبت کردم دلیل این کارش را

, برای من که زندگی مریم را می دیدم جالب بود که مریم هم دیگر مریم سابق نبود مریمی از یک خانواده معتقد که شاید هیچ گاه نمازش قضا نمی شد الان در هر وقتی نماز می خواند وقتی با او صحبت کردم دلیل این کارش را ,

پرسیدم جواب قانعه کننده ای به من نداد مریم نیز خود قبول داشت که علت بسیاری از مشکلاتش ماهواره است و می گفت:ای کاش این لعنتی هیچ وقت پایش به خانه ام باز نمی شد. شاید مریم و جواد از لحاظ مالی هیچ کم

, پرسیدم جواب قانعه کننده ای به من نداد مریم نیز خود قبول داشت که علت بسیاری از مشکلاتش ماهواره است و می گفت:ای کاش این لعنتی هیچ وقت پایش به خانه ام باز نمی شد. شاید مریم و جواد از لحاظ مالی هیچ کم ,

کسری نداشتند ولی معنویت و عاطفه از زندیگشان رخت بر بسته بود...

, کسری نداشتند ولی معنویت و عاطفه از زندیگشان رخت بر بسته بود...,

داستان مریم و جواد حقیقتی است به زبان داستان اگر چه اسامی واقعی نیستند.

, داستان مریم و جواد حقیقتی است به زبان داستان اگر چه اسامی واقعی نیستند.,

امروز مریم و جواد هایی  در اقوام و آشنایان ما زندگی می کنند و برای کسب اخبار و تحلیل ها و بهانه هایی از این دست فرش قرمزی در مقابل پای این دجال واره پهن کرده اند و از ماهیت آن خبر ندارند.

, امروز مریم و جواد هایی  در اقوام و آشنایان ما زندگی می کنند و برای کسب اخبار و تحلیل ها و بهانه هایی از این دست فرش قرمزی در مقابل پای این دجال واره پهن کرده اند و از ماهیت آن خبر ندارند.,

به آنها توصیه می کنم با خواندن این حقیقت تلخ عبرت گرفته و خود را تافته جدا بافته از این اجتماع ندانند.

, به آنها توصیه می کنم با خواندن این حقیقت تلخ عبرت گرفته و خود را تافته جدا بافته از این اجتماع ندانند.,

انتهای پیام

, انتهای پیام,

 

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه