شهیدی که با دختر شش ماهه‌اش نگهبانی می‌داد

شهیدی که با دختر شش ماهه‌اش نگهبانی می‌داد
همه چیز واضح بود. حسن یک لحظه از یاد دخترش غافل نبود با دخترش می‌زیست و در برج دیدبانی با دختر شش ماهه‌اش نگهبانی می‌داد و در آن حال بود که شهید شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از آران مغان؛ شهید "حسن اصغرزاده" فرزند غایب علی دومین فرزند خانواده ای بود که در اول تیرماه سال 1344 در روستای "بّران‌علیا" از توابع بخش اصلاندوز

, شبکه اطلاع رسانی دانا, آران مغان,

شهرستان پارس‌آباد به دنیا آمد. روستایی سر سبز و خوش آب و هوا در کنار دره رود.

,

, ,

خانواده‌ حسن مقدار ناچیزی زمین زراعی آبی داشتند و معاش اصلی آنان از راه دامداری تامین می‌شد. این خانواده برای تعلیف احشام خود، مجبور بودند از روستای بّران‌ به شهرستان اهر و سپس به ییلاق "آرایورت" بروند و ماه‌های گرم سال را در آنجا بمانند. پاییز که از راه می‌رسید راه رفته را باز‌گردند و دوباره در خانه خشتی خود زندگی کنند. در چنین محیط زندگی بود که مادرش حسن را به پشت بست و از سینه شیر داد و بزرگ کرد تا آن که پایش به زمین و دستش به چوبی بند شد و توانست ضمن انجام کارهای سبک روستایی و بازی‌هایی همانند "قایم باشک" خود را آماده قبول مسئولیت ها و ورود به بازی‌های بزرگ زندگی سازد.

,

دوران کودکی او نیز به همین روال گذشت. حسن تا کلاس چهارم را در مدرسه ابتدایی بّران تحصیل کرد. باهوش و خوش‌زبان بود. اما در روستای بّران چون آن زمان، در بین کودکان انگیزه تحصیل چندانی وجود نداشت. این بود که ترک تحصیل کرد و با برادران و پسر عموهایش به چرای بّره، گاو و گوسفند پرداخت و به عنوان عضو کارآمدی از خانواده راه و مسیر زندگی برای خود گشود.

,

, ,

هنگامی که دوازده ساله بود، مادرش را از دست داد و در حال تحمل همین ضربه بود که گام به دوران نوجوانی گذاشت. اکنون تمام کارهای ایلاتی و دهقانی را یاد گرفته بود.

,

بذرافشانی و شخم‌زنی و درو می‌کرد. گاو و گوسفند به چَرا می‌برد و تمام پیچ و خم های شیوه زندگی خانوادگی خود را می‌دانست و زمانی که از کار فراغت می‌یافت به مسجد می‌رفت و نماز می‌خواند و در ایام محرم عزاداری می‌کرد و باز اگر فرصتی بود، با بازی‌ه کردن سر گرم می‌شد.

,

از آنجا که پدرش از کار افتاده بود، حسن از همان دوران نوجوانی، بار اصلی مسئولیت خانواده را به دوش گرفت، برای برادرش لباس می‌خرید و بایسته‌های زندگی را به او یاد می‌داد. میانه بالا بود. با همسایگان و همسالان خود مهربان بود و دوستانی داشت که همانند خودش راه و چاه را از هم می‌شناختند.

,

هجده ساله بود که با دختر دایی خود ازدواج کرد. آنها در ییلاق "آرایورت" از ییلاقان اهر جشن عروسی ساده‌ای برگزار کردند و آن گاه در خانه پدری حسن به زندگی مشترک پرداختند.

,

آنها با مهربانی با هم زندگی می‌کردند. از دیدگاه زنش، حسن به زندگی خانوادگی خود دلبسته بود. آنان صاحب دختری بودند به نام "سمیه" که شش ماه بعد از اعزام به خدمت و شش ماه قبل از شهادت پدر به دنیا آمده بود. حسن دخترش را خیلی دوست داشت و اکنون تمام فکر و ذکرش این طفل معصوم بود. آنگاه که به مرخصی می‌آمد، ساعتها با او بازی می‌کرد.

,

, ,

سه بار به مرخصی آمد و دخترش را دید. بار آخر که می‌خواست به سر خدمت خود برگردد، شدیداًً احساس دلتنگی می‌کرد. این است که بالش دخترش را با خود برد تا در آنجا (کردستان)، به یاد دخترش آن را بغل کند و بوی دخترش را از بالش او بگیرد.

,

سمیه پدرش را خیلی دوست داشت و همیشه به این فکر می کرد که پدرش برای دفاع از اسلام خدمت می‌کند. هنگامی که حسن در خدمت بود، به برکت تلاشهای او و پدر و برادرانش، وضع خانواده بهبود یافته بود. هرگاه به مرخصی می‌آمد، پدرش گوسفندی قربانی می‌کرد. حسن چون سر وقت به خدمت اعزام شده بود دوره آموزش را در باختران سپری کرد و آنگاه در بانه و سقز مشغول به خدمت شد.

,

این سرباز آرپی‌جی‌زن ارتش جمهوری اسلامی‌ایران که آدمی‌ بردبار و صبور بود، آرزو داشت فرزندش خوب درس بخواند. هنگامی که از آخرین مرخصی اش بر گشته بود گفت: "اگر چه بلاهایی را پشت سر گذاشته‌ام اما بلایی دیگر در راه است که تصور نمی‌کنم بتوانم از آن به سلامت بگذرم."

,

دختر و زنش را به پدر و برادرانش سپرد و آنها را به خدا. آنگاه از ییلاق آرایورت بود که حسن به سر خدمت برگشت.

,

, ,

یک هفته می شد که به خدمت رفته بود. آشنایی آمد و گفت عکس حسن را می‌خواهند تا برایش حقوق تعیین کنند. پسر عموی حسن نیز با آنها بود. قاصدی که از سوی بنیاد شهید آمده بود، پسر عمو را در جریان واقعیت امر قرار داده بود. پسر عمو اصرار کرد که پدر حسن را نیز ببرند تا در پارس‌آباد به کمک او اتومبیلی بخرند.

,

پدر را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پارس‌آباد آوردند. آنجا بود که فهمید که خرید اتومبیل بهانه بوده است. فهمید او را بر سر جسد فرزندش آورده‌اند. یک هفته پیش همین خواب را دیده بود. خواب دیده بود که حسن شهید شده است. گریست و در آن حال جسد فرزندش را دید. چیزی همانند تیر و یا ترکش از میانه بالای رانش وارد و از شکمش خارج شده بود.

,

چنین است برگی از زندگی سربازی که تاریخ 13 مهر ماه سال 1364 در بانه کردستان، به دام بلای اشرار گرفتار آمد و شهید شد. سربازی که بسیار خوش اخلاق بود و به قدر تمامی عالم‌ها دخترش را دوست می‌داشت.

,

تاریکی‌های شب بود که صدای تیر، سینه آسمان را شکافت. مسئولان و سربازان پاسگاه پی بردند که این صدا از محل نگهبانی حسن می‌آید و ممکن است اشرار او را به شهادت رسانده باشند.

,

بعد از ساعتی بود که سربازان پاسگاه خود را به حسن رساندند. پسر عمویش اسفندیار نیز با او هم خدمت بود و در جمع حاضر. به حسن که رسیدند دیگر دیر شده بود و او شهید شده بود.

,

, ,

هنگامی که پیکر حسن و ساک همراهش را به زادگاهش آوردند او را در روستای بّران‌ سفلی به خاک سپردند و آنگاه که ساکش را باز کردند، بالش دخترش را دیدند که خون‌آلود بود. همه چیز واضح بود. حسن یک لحظه از یاد دخترش غافل نبود. با دخترش می‌زیست و در برج دیدبانی با دختر شش ماهه‌اش نگهبانی می‌داد و در آن حال بود که شهید شد.

,

همسر شهید می گوید اولین جایی که پیکر حسن را تحویل گرفته است سپاه پارس آباد بوده و هر بار که از جلوی درب آن رد می‌شود انگار تمام آن لحظه‌ها برایش زنده می شود و همانند همان روز که خبر شهادت حسن را شنیده، بدنش می‌لرزد.

,

گفتنی است شهید حسن اصغرزاده در تاریخ 64/7/13 در منطقه عملیاتی «بانه» کردستان در درگیری با اشرار کردها به فیض شهادت نائل آمد.

,

 انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه