یادی از مخترع شهید محمد پازوکی طرودی؛
مسئولان عکس یادگاریشان را گرفتند، اختراع شهید هنوز خاک میخورد!
بعضیها حتی به تماس تلفنی خانواده شهید هم پاسخ نمیدهند! از مد افتاده است دیگر شهید پازوکی! عکس یادگاری گرفتن با خانوادهاش، عوایدی ندارد انگار! شاید هم خطشان را عوض کردهاند و البته «خطشان» را![
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از مرآت، دو سال قبل، هنوز داغ خبر شهادت «ذاکرحسین جعفری» و «رضا اکبری» از دلمان نرفته بود که خبر رسید، جایی نزدیکتر از سوریه، فرزندی از سمنان، آسمانی شده است. همان روزها به رسم ادب به دیدار خانواده دومین شهید بهار 95 شتافتیم تا در گفتگو با مادر، برادر، همسر و دختر شهید، طریق عشقبازی با خداوند را بیاموزیم. و حالا پس از دو سال، بار دیگر به حضور پذیرفته شدیم. حرفها، همان حرفهای روزهای اول بود؛ به همان استقامت، به همان زلالی...
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرآت,آنچه میخوانید شرحی از گفت و شنودهای ما و خانواده شهید، در این دیدار خجسته است.
,اختراع دستگاه جسدیاب و استخوانیاب
, اختراع دستگاه جسدیاب و استخوانیاب, اختراع دستگاه جسدیاب و استخوانیاب,چندی که از فعالیتش در دانشگاه سمنان میگذرد، مسئولان درمییابند که استعدادی در وجود «محمد» نهفته است. دیری نمیگذرد که امکاناتی از طریق پارک علم و فنآوری دانشگاه در اختیارش قرار میگیرد تا در تحقق ایدههایش تسریع شود. سرانجام، تلاشهای محمد در واپسین روزهای سال ۹۳ به ثمر مینشیند و خبر اختراع نخستین«دستگاه استخوانیاب و جسدیاب در دانشگاه سمنان» در بیست و ششم اسفندماه، توسط رسانهها و مطبوعات کشوری اعلام میشود.
,این اختراع به سرعت توجه مسئولان عالیرتبه ستاد کل نیروهای مسلح را به خود جلب میکند؛ چنانکه حتی سردار باقرزاده، مسئول کمیته جستجوی مفقودین این ستاد نیز در برخی از مراحل آزمایش این اختراع حاضر میشود. «محمد» از فرصت این آزمایشهای عملی برای اضافه کردن قابلیتهای بیشتر به دستگاه استخوانیاب استفاده میکند.
,در تکاپوی اختراعی دیگر...
, در تکاپوی اختراعی دیگر..., در تکاپوی اختراعی دیگر...,مناطق جنگی بسیاری را در جنوب، غرب و شمالغرب کشور برای استفاده از قابلیتهای این دستگاه زیر پا میگذارد و در همین اثنا، اندیشه ناآرامش، در تکاپوی یافتن راهی برای اختراع دستگاهی دیگر است؛ دستگاهی که به واسطه سیگنالها و بدون نیاز به نمونهبرداری، اشخاص ناقل ویروس را شناسایی کند و باز هم پس از ۲۶ ماه تحقیق و تلاش، موفق میشود این دستگاه را بسازد.
,فقط برای مادران شهدا...
, فقط برای مادران شهدا..., فقط برای مادران شهدا...,به گفته برادر بزرگتر، همه هم و غمش استفاده بیشتر از دستگاه استخوانیاب بود. گفته بود:«توقع مالی ندارم؛ تنها برای التیام آلام مادران شهدا در این راه قدم گذاشتهام.» این اخلاص و تلاش اما «محمد» را بالاتر مینشاند؛ چنانکه از میان ۱۴ طرح برتر کشوری، طرح او مقام اول را از آن خود میکند. او به شایستگی به عنوان کارگر نمونه کشور انتخاب میشود.
,رویاهای صادقهای که تعبیر شدند...
, رویاهای صادقهای که تعبیر شدند..., رویاهای صادقهای که تعبیر شدند...,
مادر از خواب عجیب محمد میگوید. خواب دیده بود که در منطقهای کوهستانی و سرسبز است. صدایی میشنود:
-«محمد! بیا مرا نجات بده!»
,
-«شما چه کسی هستید؟»
,-«من سردار جنگم. ۳۰ سال است که اینجا هستم؛ چرا مرا نجات نمیدهید؟»
,بارها خواب دیده بود که استخوانهایی در منطقهای باقی مانده که لباسهای ارتشی پلنگی بر تن داشتهاند و درخشش درجههای لباسها، محمد را راهنمایی میکند و استخوانها پیدا میشود. مدتی طولانی از این خوابها نمیگذرد که رویای صادقه محمد تعبیر میشود و از او برای حضور در عراق و شرکت در عملیات تفحص شهدا دعوت میکنند. منطقه کانیمانکا، درست شبیه همان منطقهای است که محمد در خواب دیده است؛ جایی که با بدعهدی بلدراهها، سربازان امام(ره) در اوج مظلومیت به شهادت رسیدهاند.
,این هم کار خیرِ من!
, این هم کار خیرِ من!, این هم کار خیرِ من!,چند روزی تا عملیات یک هفتهای تفحص در پنجوین عراق باقی مانده است. در آستانه رفتن، مادر به او خرده میگیرد که به جنبههای اقتصادی فعالیتش توجه کند. وام گرفته بود و قرض کرده بود برای اختراعاتش. وامهایی که قسطهایش را هنوز همسر شهید میپردازد!
,محمد اما در اندیشه معیشت نبود:«من میخواهم پیکرهای شهدا را پیدا کنم تا مادرانشان از چشمانتظاری فارغ شوند... مادر! گیرم که با من قراردادی ببند و بگویند روزانه یا ماهانه فلان مبلغ میدهیم اما تو بگو، این که دل چند مادر شهید را شاد کنم چند میلیارد میارزد؟
,مادر! مگر همیشه نمیگفتی باید کار خیر انجام دهیم؟ این هم کار خیر من! نمیخواهم اجرم را ضایع کنم.»
,محمد به دنبال تجارت دیگری بود... انالله اشتری من المومنین باموالهم و انفسهم...
,اینبار که میروم شهید میشوم...
, اینبار که میروم شهید میشوم..., اینبار که میروم شهید میشوم...,در همین زمان است که از او برای حضور در آیین تجلیل از کارگران نمونه کشور دعوت کردهاند؛ او اما رفتن به عراق را در اولویت میبیند. به زودی باید از دستگاه جدیدش رونمایی شود و کارهای ناکرده بسیاری باقی مانده است. روز آخر به دیدار مادر و پدر میروند. به خانه که برمیگردند، گلایههای همسرانه از سفرهای مکرر، آغاز میشود. محمد قول میدهد:«تابستان امسال به مشهد سفر میکنیم.» بیان ناآرامیهای همسرانه ادامه پیدا میکند. دل محمد، حکایت از خبری بزرگ دارد:«این بار که میروم، شهید میشوم...» سحرگاه، همه وسایل را به دوش میگیرد و میرود...
,روز واقعه...
, روز واقعه..., روز واقعه...,با همراهی علیرضا شمسیپور و حاج خلیل نتاج به پنجوین عراق میرسند. شب قبل به همراهان گفته بود:«حضرت علی(ع) به دنبالم آمده و گفته بیا برویم...» سخنش را به شوخی تعبیر میکنند... در ارتفاعات در جستجوی نورند که پای یکی از همراهان به سنگی میخورد و سنگ-این مأمور خداوند- باعث انفجار مین میشود و مأموریت یکهفتهای محمد را کوتاهتر میکند. «حاجعلی» در دم به شهادت میرسد و حاج خلیل به شدت مجروح میشود. یکی از ترکشها پیشانی محمد را هم نشانه گرفته است؛ ترکشی که در انتهای سر محمد آرام میگیرد و او را برای همیشه آرام میکند.
,سفر ابدی در سحرگاه
, سفر ابدی در سحرگاه, سفر ابدی در سحرگاه,چند روز است که سطح هوشیاری محمد به طرز نگرانکنندهای پایین آمده است. روز چهارم اما وضعیت عمومی، قدری بهتر است. برادر بزرگتر میگوید همین که بدن محمد گرم بود، آرامشخاطر داشتیم. در همین روزهاست که لوح تقدیر کارگر نمونه کشور، از تهران میرسد. همسر محمد تلاش میکند که برای دادن این خبر با او تماس بگیرد؛ تلفن همراه او اما برای همیشه خاموش است.
,شب به انتها میرسد. در سحرگاه عزم سفر به عراق کرده بود؛ و حالا در سحرگاهی دیگر، عزم سفری دیگر کرده است. «محمد»، در چهل سالگی، دو روز پس از بعثت، به کمال میرسد و خداوند او را برای مقام رفیع شهادت انتخاب میکند.
,پنجاه و سومین منزل از وادی سلوک
, پنجاه و سومین منزل از وادی سلوک, پنجاه و سومین منزل از وادی سلوک,پس از عروجش بود که تحولات روحیاش برای خانواده معنا پیدا کرد. برادر محمد، شهید شاهرخ ضرغام را مثال میزند و تأکید میکند که شهدایی مثل شهید ضرغام، نشان دادند که شهادت، تیپ و لباس نمیشناسد؛ این دگرگونیهای بنیادین روح است که آدمی را به وادی شهادت میکشاند و از او اسطوره میسازد... برادر شهید میگوید او از میان انواع رفتن، زیباترینش را برای اعتقادش انتخاب کرد و خداوند او را در این راه یاری کرد و پنجاه و سومین منزل از وادی سلوک جستجوگران نور را به محمد بخشید... پنجاه و سومین شهید تفحص...
,شرط اصلی عاقبتبخیری
, شرط اصلی عاقبتبخیری, شرط اصلی عاقبتبخیری,در دیدار با خانوادههای شهدا، همواره از نقطه کانونی نیل به شهادت میپرسم؛ برادر شهید اینگونه پاسخ میدهد:«سخن پدرم همیشه این بوده که لقمه حلال پدر و مادر شرط اصلی عاقبتبخیری است و هر خانوادهای که فرزندی آسمانی داشته باشد، پدر زحمتکشی در آن بوده است.» ناخودآگاه به یاد خانواده شهید طحان میافتم؛ درست همین عبارات را از پدر زحمتکش خانواده طحان نیز شنیدهایم...
,کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
, کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ, کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ,
«به دنبال این بود که خیرش به مردم برسد.» این توصیفی برادرانه از محمد است. کسی که به گفته همسر، شخصیتی فعال، کوشا، خستگیناپذیر و زحمتکش داشت و لحظهای در شبانهروز آرام نمیگرفت. از دختر شهید میخواهیم که برایمان از پدر بگوید. خاطرهها را مرور میکند:«بابا واقعا مرد خوبی بود. او الگوی زندگی من بود. همیشه دوست داشت من در زمینههای علمی و درسی پیشرفت کنم و برای شرکت در جشنواره جابربنحیان و ساخت دستگاه رطوبتسنج بسیار به من کمک کرد...کنارش بودم؛ به حرفهایش گوش کردم و سعی کردم برایش دختر خوبی باشم...»
خانواده شهید میگویند محمد به آرزویش رسید و چراغی فراروی ما گذاشت تا فراموش نکنیم، پاداش تلاش برای شاد کردن دل مادر شهدا چیست...
,
یادم میآید سخن پدر شهید را که کوتاه از حسرتش میگوید:«حیف که نتوانستیم از علم محمد استفاده کنیم...» و ما هنوز محمدها را نشناختهایم...
,چه یادآوری بجایی کرد برادر محمد که:
,کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
,کار ما شاید این است
,که در افسون گل سرخ شناور باشیم...
,«خط شان» را عوض کردهاند...
, «خط شان» را عوض کردهاند..., «خط شان» را عوض کردهاند...,حالا دو سال از شهادت محمد گذشته است؛ محمدی که سه سال از زندگیاش را برای اختراعی صرف کرد تا حالا گوشه خانه خاک بخورد! روزهای اول شهادت که معمولا صف مسئولان، دم در خانه شهدا طولانی است، خیلیها آمدند و از آینده خوش اختراعات محمد خبر دادند. برخیها هم رگ غیرتشان باد کرده بود که نمیگذاریم راه محمد بیرهرو بماند و پرچمش بر زمین! از همین حرفها که پشت تریبون میزنند! رگ غیرت البته کارکردش برای پشت تریبون است!
,حالا قسط وامهایی که محمد برای اختراعاتش گرفته بود را باید همسر شهید بدهد؛ میگوید حقالناس است؛ و من فکر میکنم که «محمد» هم حقالناس بود. برادر شهید میگوید انتظار داشتیم یکی دو ماه بعد از شهادت، دوستانِ تفحص بیایند و لااقل دستگاه را ببرند –یعنی که پول نمیخواهیم- اما دریغ... خود خانواده شهید پیگیر ماجرا میشوند! پاسخ چیست؟ همان که معمولا مسئولان میدهند: وعده و وعید! و جالبتر این که بعضیها حتی به تماس تلفنی خانواده شهید هم پاسخ نمیدهند! از مد افتاده است دیگر شهید پازوکی! عکس یادگاری گرفتن با خانوادهاش، عوایدی ندارد انگار! شاید هم خطشان را عوض کردهاند و البته «خطشان» را!
,جمعی که روی پروژههای محمد کار میکردند هم متفرق شدهاند، چون از یکسو سرِ این مجموعه را از دست دادهاند و از یکسو از آنها که باید حمایتی ندیدهاند. یا جامعالشتات!
,برادر محمد میگوید:«همین الان که با هم حرف میزنیم، 6 هزار و 700 خانواده منتظرند که نشانی از پیکر فرزندشان برگردد.» رقم کمی نیست! میگوید:«اختراع محمد به تفحص شهدا شتاب تصاعدی داده بود.» و من فکر میکنم که اختراع محمد میتواند این رقم را سریعتر کم کند؛ قبل از این مادران بیشتری در بهشت فرزندانشان را در آغوش بگیرند؛ و مگر از عمر مادران شهدا چقدر مانده است؟ زبانم لال...!
,حالا اصلا انگار نه انگار که محمد اختراعی داشته! مسئولان یادشان رفته است؛ ما هم به زودی بعد از مراسم سالگرد شهید یادمان میرود...!
,محسن حسن زاده
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه