روایت یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس از مرصاد:
برخیها ممنوعالجبهه بودند، اما برای حضور در عملیات مرصاد مرخصی گرفتند!
یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس از روزهای عملیات مرصاد روایت میکند؛ روزهایی که افراد ممنوعالجبهه برای ایستادن مقابل منافقین مرخصی میگرفتند و خود را به تنگه چهارزبر میرساندند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از شبکه اطلاع رسانی مرصاد، حسین رضوان مدنی، از فرماندهان کرمانشاهی در عملیات مرصاد است که یکسال پس از جنگ در بنیاد شهید مشغول به فعالیت شد و مدیرکلی بنیاد شهید استان کرمانشاه و مدیرکلی بنیاد شهید استان مرکزی را در کارنامه خود دارد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, شبکه اطلاع رسانی مرصاد,وی پس از آن حدود ۱۴ سال در مسئولیت های دیگری چون مدیرکلی اتباع امور خارجه، مشاور استاندار در امور ایثارگران و مدیرکلی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان کرمانشاه ایفای نقش کرد و اکنون نیز حدود یک سال است که بازنشسته شده است.
,وی در دوران جنگ و اواخر آن فرمانده تیپ مستقل پدافند شیمیایی ۲۳ مرصاد بوده است و گوشههایی از روزهای عملیات مرصاد را برای ما روایت کرده است که در زیر آمده است.
,در آن زمان رزمندگان اسلام هجوم زیادی به دشمن برده و مناطقی از جمله شلمچه را تصاحب کرده بودند. از طرف دیگر ما به حلبچه نفوذ کرده بودیم و برای گرفتن بصره هم پیش می رفتیم، به همین دلیل دشمن و آمریکا شمشیر را از رو بسته بود. انهدام هواپیمای مسافربری و کشتی های جمهوری اسلامی ایران توسط آمریکایی ها در نتیجه همین اتفاقات رخ داد.
,آنها می خواستند اقتصاد ما را ساقط کنند و اجازه نمی دانند که نفتی از طرف ما صادر شود و تمام سعی شان بر این بود این جنگ به نحوی پایان یابد که صدام شکست نخورد.برای رسیدن به هدف مذکور تمام کشورهای منطقه به صدام کمک می کردند و لشکرهای رزمی صدام به ۵۷ لشکر رسیده بود.
,ما در آن زمان در حلبچه بودیم و چند شهرستان های عراق را به تصاحب خودمان درآورده بودیم و بعد از آن که دشمن آنقدر تجهیز شد، به مراکز جنوب کشور حمله ور شدند.
,با این اتفاق ما حلبچه را به مرور تخلیه کردیم و تمام نیروها را به سمت جنوب بردیم که در آنجا با دشمن مقابله کنیم.
,ما در جنوب که بودیم و قرار بود عملیات و مانوری به فرماندهی سرلشکررحیم صفوی داشته باشیم - که آنزمان فرماندهی نیروی زمینی را به عهده داشتند- ساعت یک نیمه شب بود که تماس گرفتند و گفتند که منافقین اسلامآباد غرب را گرفته اند.
,بهت رزمندگان از رسیدن منافقین به اسلامآباد غرب
,برای ما قابل باور نبود چرا که اگر به مناطق جنگی مثل قصرشیرین و سرپل ذهاب حمله کرده بودند، باور می کردیم اما اینکه به اسلام آباد غرب بیایند، برای ما خیلی سنگین بود.
,همان شب شهید شوشتری، فرمانده وقت قرارگاه نجف، علی رغم اینکه فرودگاه کرمانشاه به خاطر درگیری ما و جنگ بسته بود، با هواپیما در همدان نشستند و از همدان هم به تنگه چهارزبر (مرصاد) آمدند که عملیات را هدایت کنند.
,در آن زمان آقای قالیباف، معاون قرارگاه نجف بود و فردای آن روز ما و چند تن از فرماندهان از ایشان درخواست کردیم که به کرمانشاه برگردیم و مانع تجاوز دشمن شویم، اما مخالفت کردند و گفتند که چون ما امشب اینجا عملیات داریم و این عملیات هم خیلی مهم است و حتما هم دشمن شیمیایی می زند، شما باید اینجا باشید و این شیمیایی ها را خنثی کنید.
,من گفتم شما اجازه دهید من به کرمانشاه بروم و بچه هایی که کرمانشاه هستند را جمع آوری کنم و به تنگه چهارزبر ببرم و با توجه اینکه چند گردان و معاون من هم اینجا خواهد ماند، از طرف ما هیچگونه مشکلی پیش نمی آید.
,بعد از اینکه ایشان موافقت کردند، بنده و سردار کوثری که آنزمان فرمانده لشکر محمدرسول الله بود، با دو ماشین و چند نفر دیگر که همراه سردار کوثری بودند شبانه به سمت کرمانشاه و تنگه چهارزبر حرکت کردیم.
,زمانی که باند فرودگاه اضطراری پشت اسلامآباد غرب رسیدیم که در آنجا چند رزمنده که در جاده اسلام آباد - خرم آباد بودند به ما اعلام کردند که از این به بعد دست منافقین است و نمی توانید جلوتر بروید.
,به همین دلیل سردار کوثری و چند نفر از نیروهای همراهش برای سنجیدن وضعیت آنجا ماندند که برنامه ریزی لازم را انجام دهند که فردای آن عملیات انجام شود و من هم از جاده امام زاده محمد که جاده خیلی ناامنی هم بود به کرمانشاه برگشتم.
,وقتی به میدان فردوسی رسیدم، دیدم عده ای جوان زیر تیرهای چراغ برق در میدان فردوسی تجمع کرده اند که من اول فکر کردم اینها بسیجی هستند و می خواهند در صورت حمله منافقین به کرمانشاه مانع آنها شوند، اما متوجه شدم که اینها هواداران منافقین هستند که توسط رادیو با خبر شده بودند و به آنها گفته شده بود که در این مکان جمع شوند که پس از آمدن منافقین به کرمانشاه اینها را مسلح کنند و به آنها بپیوندند.
,من پس از دیدن این صحنه رفتم و ساعت ۴ صبح وارد مقر یگان خودم که مقابل هوانیروز بود، شدم و همه را برای نماز بیدار و مسلح کردیم که به سمت تنگه چارزبر (مرصاد) حرکت کنیم تا در آنجا با منافقین بجنگیم.
,ساعت ۸ و ۹ صبح بود که نیروهای ما آماده شدند و در ابتدا من یک گردان را آماده و تجهیز کردم تا به سمت گردنه حرکت کنیم که به من اطلاع دادند تلفن مرا می خواهد و پشت خط برادرم حاج حشمت الله که از نیروهای یگان موشکی بود و به دلیل تخصصشان در این حوزه، ایشان را ممنوع الجبهه کرده بودند، پشت خط بود و گفت من کرمانشاه هستم و آمده ام تا در عملیات شرکت کنم.
,برادرم با وجود اینکه ممنوع الجبهه بود، مرخصی گرفته بود تا بتواند در عملیات دفاع علیه منافقین شرکت کند.
,ایشان گفت چون اجازه ندادند، مرخصی گرفتم و وقتی منافقین به شرف و ناموس این ملت تجاوز کرده اند، من بگویم ممنوع الجبهه هستم؟! تخصص به چه کارم می آید؟! من باید بیایم و با اینها مقابله کنم، لذا من ایشان را دعوت کردم که به یگان ما بیاید و با هم به منطقه برویم.
,پس از اینکه ایشان به ما ملحق شد، ساعت حدود ۱۲ ظهر بود که نیروها را منطقه چهارزبر فرستادم و خودم و برادرم نیز با خودروی دیگری عازم شدیم و سر راه نیز به پدرم که منزلشان در خیام بود سر زدیم تا از نگرانی در بیایند و سپس به سمت منطقه چهارزبر حرکت کردیم.
,یکی دو شب را ما در گردنه چهارزبر گذراندیم و شب سوم عملیات مرصاد را آغاز کردیم و به منافقین حمله کردیم و تمام منافقین کشته و یا متواری شدند و تعداد بسیار کمی نیز به سمت عراق برگشتند.
,پس از این عملیات و روز دوم که ما داخل پادگان «الله اکبر» رفته بودیم که آنجا را پاکسازی کنیم، ساعت ۱۲ و ۱ نیمه شب به سمت گردنه چهارزبر که مقَرِمان آنجا بود، برگشتیم و من و برادرم حاج حشمت الله که بسیار هم خسته بودیم پشت یک آمبولانس برای استراحت دراز کشیده بودیم که ساعت ۴ و ۵ صبح بود که فرمانده قرارگاه به ما اطلاع داد که سریع نیروهایمان را به سمت کرند غرب ببریم که آنجا منافقین در جنگ و گریز بودند.
,ما بلافاصله نیروها را جمع کردیم و سریع به سمت کرند غرب رفتیم و تا روستای حبیبوند در نزدیکی سرپلذهاب پیش رفتیم و این روستا را پاکسازی کردیم و سپس به دلیل اینکه تمام ارتفاعات مشرف بر منطقه توسط نیروهای عراقی و منافقین تصاحب شده بود و به ما مسلط بودند، نیروها را به زیر پلی که نزدیک این روستا بود منتقل کردیم که آسیب نبینند.
,سپس ۵ تا ۶ نفر برای سنجیدن وضعیت و پیش بردن نیروها جلو رفتیم و به پل ماهی رسیدیم که منافقین آن را منفجر کرده بودند و نمیشد ماشینی از آنجا عبور کند.
,حتی کنار پل ماهی را با مین های گوجه ای سبز رنگ، مین گذاری کرده بودند و وقتی که قصد داشتیم ارتفاعات را دور بزنیم که مانع ورود منافقین به سرپلذهاب شویم، به علت شدت آتش دشمن، یکی از توپ های دشمن به ما اصابت کرد و باعث قطع دست شوهر خواهرم حاج مسعود امیری شد که در آن زمان دانشجوی پزشکی بود.
,به جز برادرم حاج حشمت الله رضوان مدنی، شوهر خواهرم حاج مسعود امیری و حاج ذبیح الله کرمی که آنزمان معاون آقای جنتی در سازمان تبلیغات بود، در کرند به ما ملحق شده بودند.
,برای انتقال مجروحین به عقب خودم را به آمبولانس هایی که حدود ۲۰۰ متر با ما فاصله داشت، رساندم و از یک آمبولانس که مربوط به یگان دیگری بود درخواست کردم که برای انتقال مجروح ها بیاید و وقتی با آمبولانس به محل رسیدیم دیدم که برادرم حاج حشمت الله رضوان مدنی و شوهر خواهرم حاج مسعود امیری و حاج ذبیح الله کرمی و یک نفر دیگر که مسئول ستاد خودم بود و ۴ نفر بودند، همگی با آتش دشمن تکه تکه شده و روی هم افتاده بودند.
,پس از شهادت این ۴ نفر، آتش هم تمام شد و منافقین هم به داخل سرپلذهاب رفتند و به طور کلی عملیات مرصاد هم تمام شد و من هم همانجا روی سر شهدا ماندم و نماز ظهر را اقامه کردم و صمیمی تر شهدا را با وانت ( منتظر آمبولانس هم نشدم) به چهارزبر و سپس کرمانشاه و معراج شهدا منتقل کردم و سپس تصمیم گرفتم که خبر شهادت سومین برادرم و شوهر خواهرم که پسر عمه ام نیز بود، را به پدرم بدهم.
,پدرم مسئول آبرسانی آب کرمانشاه بود و زمانی که به اداره آب رسیدم پدرم حضور نداشت و درخواست کردم او را با بیسیم پیج کنند و به او گفتم که به منزل ما بیاید و در آنجا ابتدا خبر مجروحیت دامادمان و سپس خبر شهادتش را دادم و سپس خبر شهادت برادرم را به ایشان دادم و ایشان همان لحظه دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت خدایا این قربانی ها را از من قبول کن، از خودت گرفتم و به خودت بازگرداندم، فدای امام حسین(ع)، فدای امام خمینی، امام سلامت باشد.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه