دلهای افلاکی و دوستی های خاکی/روایتی از دو جانباز دوران دفاع مقدس
رضاجهانبخش جانباز شیمیایی دوران دفاع مقدس ، به قول خودش درصد مرصد هم ندارد و حاضر نیست مصاحبه کند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا و به نقل از اروم نیوز نگاه آرام و ثابتی داشت متقن و استوار ، هر چه گفتم میخواهم با شما مصاحبه کنم قبول نکرد که نکرد ، عاجز شدم از اصرار با لحن تند صدایم را بالا بردم و گفتم مگر شما هم جانباز نیستید؟ متحکمانه همراه با التماس گفتم: من می خواهم با شما مصاحبه کنم من شنیده ام شما جانباز هستید! نه که نه ، اجازه نمی دهد ! پرسیدم آقای جهانبخش چند درصدجانبازی دارید؟ سرش را به سمت مانیتور چرخاند و با لحن قهرآمیزی گفت من جانباز نیستم درصد مرصد هم نمی دانم چیست!! یک جانباز می شناسم با او مصاحبه کن! انرژی ام تمام شده بود تسلیم شدم ، زنگ زد به دوستش وقتی صحبت می کرد چشمانش برق خاصی داشت، با چنان لحنی با دوستش صحبت می کرد که جا داشت غبطه بخوری، تا به حال دوستی های آدم هایی با این سن و سال را ندیده بودم، زیبا بود...
, شبکه اطلاع رسانی دانا, اروم نیوز,رضاجهانبخش جانباز شیمیایی دوران دفاع مقدس، به قول خودش درصد مرصد هم ندارد، دوستش را برای مصاحبه معرفی کرد.
,غلامرضا ذکیانی رفیق رضا جهانبخش، آن زمان دانشجو بوده، می گوید سومین بار که رفت جبهه جانباز و پای چپش از زانو قطع شد، بعد از بهبودی هم با همان پا جبهه رفت و نتوانست دل بکند، جالب اینجاست که می گوید هر صبح برای آمادگی جسمانی کوهپیمایی میرفتیم و چون من یک پا نداشتم فرمانده اسلحه و لوازمش را می داد تا من ببرم ، گاه شیب کوه بیش از 60 درجه بود و سر می خوردیم هر وقت سر می خوردم آن مسیر را به اجبار فرمانده چند بار تکرار می کردم تا قویتر شوم ، سخت بود ولی شیرین...
,غلامرضا ذکیانی پس از جبهه تحصیلات خود را تا مقطع دکترا ادامه داده و اکنون هیات علمی دانشگاه علامه طباطبائی است وی دکترای فلسفه دارد و اکنون به تدریس فلسفه مشغول است.
,دوستی هایشان جور دیگری است باید ببینی تا باور کنی، هیچکدام ادعایی ندارند، خاکی با دلهای دریایی ، از دوستی های آن زمان که صحبت می کنی خیلی نگفته ها را از سنگینی دلت می فهمی از احساست ، نیازی به شرح نیست، شاد و شادمان بودند و خالص آنقدر خالص که دوستی هایشان تا به حال ادامه داشته، جالب اینجاست که دوستی هاشان مدرن شده و اینترنتی ولی هنوز رنگ جبهه دارد و از خاطرات جبهه می نویسند، انگار زمان خاطره ی دیگری برایشان نگذاشته!
,چندتایی از شیطنت های این دوست ها در خاطر حاج رضا هست که اینگونه روایت میکند؛
,* کردستان عراق که بودیم برف از پاییز زمین می نشست. آن زمان مراسم حنابندان داشتیم، میدانستیم شهادت پیش روست بهمین خاطر دستانمان را حنا می گذاشتیم ، البته به خاطر خاصیت دارویی نیز این کار را می کردیم ، حنا وقتی گرم است رنگش را بهتر به خودش میگیرد ما مسئول حنا شده بودیم ، به جای اینکه حنا را گرم کنیم آنرا در ظرفی کاملا می جوشاندیم بچه ها که خسته و کوفته می آمدند با قاشق حنا را کف دستشان می گذاشتیم ، قبل از آنکه مجال گلایه پیدا کند جلز و ولز کنان می دوید بیرون تا دستانش را بشوید و تا برگردد جیم شده بودیم و اثری از ما نبود!
,* بعد از بهبودی مجروحیتم دوباره به جبهه برگشتم ، این بار یک پا نداشتم همه با هم تمرین تکواندو داشتیم ولی من نمی توانستم ، نوبت به من که می رسید استاد می گفت به هر کدام از بچه ها یک لگد بزن ، من هم به ترتیب به هر کدامشان یک لگد می زدم ، بعدها فهمیدم لگدهایم بدجور درد می گرفته ولی بچه ها استقبال می کردند و چیزی نمی گفتند.
,

, ,

, انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه