پنج شنبه ها با شهدا؛
اولین شهید روستایی که در نبود پدر با اجازه امام جمعه دفن شد
روحانی روستا، آن زمان مرحوم آیتالله مروج امام جمعه فقید اردبیل را در جریان شهادت پرویز گذاشت و او به نیابت از سوی پدر، اجازه داد پیکر پاک شهید غفورزاده در روستای امراللو دفن شود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آران مغان، شهید "پرویز غفورزاده" سومین فرزند خانواده غفورزاده بود که در روز 24 مهرماه سال 1341 در روستای "امراللو" از توابع شهرستان گرمی دیده به جهان گشود. پدرش که با پدر بزرگ در زیر یک سقف با هم زندگی میکردند، پیشه کشاورزی داشت و علاوه بر کشاورزی که به صورت کشت دیمی انجام میگرفت، با نگهداری تعدادی احشام معاش خانواده اش را تأمین میکرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , آران مغان,

, دوران خردسالی پرویز در حال سپری شدن بود؛ زمانی که خردسال بود مادرش او را به پشت می بست با خود به مزرعه میبرد و یا به دوشیدن گاوها میپرداخت. اندک اندک مادر به او زبان گفتن یاد داد تا آن که پرویز پا گرفت و به راه افتاد.
,با همین یادگیریها و جست و خیزها بود که وارد دوران کودکی شد. پدرش او را در مدرسه ابتدایی امراللو ثبت نام کرد.
,پرویز در حالی که خوب درس میخواند، خوشاخلاقترین کودک مدرسه امراللو نیز محسوب میشد و چنان با ادب و احترام با دوستان و همکلاسیهایش برخورد می کرد که همه دوستش داشتند و به وی احترام خاصی می گذاشتند.
,وی، دوران پنج ساله ابتدایی را در مدرسه ابتدایی زادگاهش با موفقیت سپری کرد و آنگاه که پای بر آستانه دوران نوجوانی عمر خود نهاده بود، وارد مدرسه راهنمایی روستای امراللو شد.
,پرویز دوران راهنمایی اش را در بین سالهای 1354 تا 1356 سپری کرد و آنگاه چون امراللو فاقد دبیرستان بود و تحصیل علم هم خیلی باب نبود و از سوی دیگر فاصله خانه تا دبیرستان خیلی زیاد بود، پدرش راضی به ادامه تحصیل او نشد و پرویز ترک تحصیل کرد و به کار کشاورزی پرداخت. دائم در مسجد حاضر بود و نماز اول وقش را ادا می کرد و با ارادت قلبی خاصی که به امام حسین(ع) داشت در عزاداریهای محرم شرکت میکرد.
,در میانه دوران نوجوانی او انقلاب پیروز شد و پرویز نوجوانی که تا دیروز اخبار پیروزی انقلاب را از پدر و پدر بزرگش تعقیب میکرد، امروز خود را نوجوانی میدید، علاقمند به پیروزی انقلاب.
,پرویز مؤدب بود و مثل کسی نبود که به پدر و مادر و بزرگتر از خودش جواب سر بالا بدهد. با خویشاوندان و همسایگان با ادب و احترام رفتار میکرد. و اغلب دوستانش را از بین افراد فامیل انتخاب میکرد؛ نوجوانانی که همهشان عضو پایگاه مقاومت امراللو بودند.
,هنوز سن اش اجازه رفتن به خدمت سربازی را نمی داد، که ضرورت دفاع از کشورش را حس کرده بود. او بارها خطاب به پدرش اظهار تمایل می کرد که می خواهد به جبهه برود. اما پدرش هر بار با این موضوع مخالفت میکرد و میگفت: هرکس به آنجا میرود سالم بر نمیگردد. پرویز در مقابل این صحبتهای پدر میگفت: خون ما از خون آن عزیزان رنگینتر نیست منصفانه نیست که آنها در راه دفاع از میهن جان بدهند و ما به راحتی زندگی کنیم.
,

, در آن سالها، امور مذهبی مسجد روستای امراللو را روحانی و سیدی به نام "حاج سید جلال" اداره میکرد که با مرحوم "آیتالله مروج" رابطه دوستانه و نزدیکی داشت. این سید جلیلالقدر هر روز کودکان و نوجوانان روستای امراللو را دور خود جمع میکرد و به آنها قرآن یاد می داد که از قضا یکی از همین این نوجوانان قرآنآموز وی نیز پرویز بود.
,روزها گذشت اکنون پرویز جوانی بود میانه بالا با اندامی پر، موهای سیاه پرپشت و چشمان درشت. آدمی بود که در مواجهه با مشکلات تلاش میکرد مشکل را از پیش پا بر دارد.
,هنگامی که به سن خدمت رسید به سربازی اعزام شد. دوره آموزشی را در همدان سپری کرد و طی تقسیمات، به عنوان جمعی لشکر 16 زرهی ارتش قزوین به منطقه عملیاتی کرخه اعزام شد و بعنوان تیربارچی در این لشگر مشغول خدمت شد.
,در یک سالی که در خدمت نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران قرار داشت، چند بار به مرخصی آمد. و زمانی هم که در یگان خدمتی اش مشغول گذراندن سربازی اش بود برای خانوادهاش نامه مینوشت و طی آن اعضای خانواده را به مواظبت از همدیگر دعوت میکرد و از آنها میخواست یاور امام خمینی باشند. در صحبتهای حضوری با خانواده به صراحت میگفت که ازشهادت باکی ندارد.
,سرانجام این فرزند روح الله در 16شهریوماه 1360 در منطقه عملیاتی کرخه در حالی که با نیروهای دشمن درگیر شده بود تا آخرین نفس برای دفاع از خاک میهن اسلامی اش جنگید تا آن که اصابت تیری، سینهاش را شکافت و به درجه رفیع شهادت رسید.
,پیکر پاکش چند روز بعد به زادگاهش رسید. پدرش در پارسآباد بود. اتومبیلی از طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گرمی به دنبال او فرستاده شده بود تا بر سر جسد فرزند خود حاضر شود.
,روحانی روستا، آن زمان مرحوم آیتالله مروج امام جمعه فقید اردبیل را در جریان شهادت پرویز گذاشت و آیت الله مروج شخصاً در تشیع جنازه پرویز شرکت کرد و به نیابت از سوی پدر شهید، اجازه داد پیکر پاک پرویز غفورزاده در روستای امراللو دفن شود.
,هنگامی که پدر و پدربزرگ به روستای امراللو رسیدند، آیتالله مروج به آنها تسلیت گفت و از پدر شهید عذر خواست که مصلحت ندانست و نیابتاً اجازه داد، پرویز دفن شود.
,آری؛ پرویز اولین شهید روستای امراللو بود. کسی بود که خیلیها به تأسی از او به جبههها رفتند و شهید شدند. امروزه مدرسه ابتدایی "امراللو" به نام پرویز غفورزاده خوانده میشود. این همان مدرسهای است که پرویز در آن درس خواند و جهان اطرافش را فهمید، لزوم دفاع از وطنش را فهمید و در آخر هم به درجه رفیع شهادت نائل شد.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه