یادداشت؛
قسم به دل بی تاب بیا
میدانم، میدانم که سر انجام ناجی روزگاران میآید و من با چشمانی اشک آلود حضورش را جشن میگیرم. بیا تو را به حرمت دل، تو را به ناله پرندهها، تو را به سکوت غمناک اما پاک قناریها، تو را به اشک گلبرگها و تو را به گستاخی دل بی تابتر از بی تاب من قسم که بیا...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از بلاغ، وقتی که از غصهها و فاصلهها خسته شدی، وقتی که وجودت نعره زنان او را از تو بهانه میگیرد، وقتی که در هجوم پائیز، در شبی طولانیتر از شب یلدا با دلی خالی از امید و نگاهی پر عطش، در پس گریههایی دروغ و بی معنی و خندههایی غریب و پژمرده و با ذهنی دستخوش زیر و بم خاطرهها بغضت در میان پنجههای غربت ترکید، وقتی که دلت چون نهالی سست لرزید، وقتی که خار غم سینهات را درید، آن گاه است که قطرات اشک پا را فراتر از زادگاهشان نهاده و بر گونههایت میغلطند.
قطرههایی خالی از آرزو که قدم قدم و آرام آرام، گام بر تن خشکیده لبهایت میگذارند و در زیر چانهات مخفی میشوند. قطرههایی که بهدنبال هویتشان میگردند، قطرههایی که از رنجی غربت آلود میگریزند و میدانند که نوازش نیست و درخت امیدشان کهن است و بیبنیاد...
میدانم، میدانم که سر انجام ناجی روزگاران میآید و من با چشمانی اشک آلود حضورش را جشن میگیرم.
بیا سپیده خوشبختی بیا که دوری از تو تاریکی است و مرا با تاریکی الفتی نیست. بیا که شاپرک افسرده دلم در آتش غمت سوخت و مهتاب شبهایم خود را به ظلمت تنهاییها تسلیم کرده است، بیا ای آفتاب مهربانی.
بیا که دیگر صبر برایم واژهای است گنگ و بی معنا، بیا که تمام راهها مسدود است و راه انتظار بسی طولانی، بیا ای اختر شبهای هجرم، بیا که اینک پایم را فراتر از مرز تمنا نهادهام و برتر از هر شکستنی شکستهام. بیا که دیگر این زورق بشکسته را توانی نیست و این تن خسته را جانی؛ بیا که گوشهایم تشنه زمزمههای شیرینت و چشمانم مشتاق سیمای چون ماهت لحظه میشمارند.
بیا تو را به حرمت دل، تو را به ناله پرندهها، تو را به سکوت غمناک اما پاک قناریها، تو را به اشک گلبرگها و تو را به گستاخی دل بی تابتر از بی تاب من قسم که بیا...
مجتبی قربانی
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه