اخبار داغ

یک فنجان کتاب؛

« من زنده ام» روایت اسارت دختری که تنها هفده بهار دیده بود

« من زنده ام» روایت اسارت دختری که تنها هفده بهار دیده بود
«من زنده‌ام» حتما یکی از کتاب‌ها مهم تاریخ دفاع مقدس ماست چرا که بخشی را روایت می‌کند که شاید حتی تصورش هم ممکن نباشد، چه رسد به تحمل چهار ساله‌اش!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج، اولین باری که نامش را شنیدم زمانی بود که تقریض رهبر بر کتاب رونمایی می شد. « من زنده ام» عنوانی که بیش از هر چیز دیگری مرا وسوسه می کرد فرصتی برای خواندن بگذارم و در میان روزهایی که در فضای مجازی گم شده ام با عطر خوب کتاب مانوس شوم.

"من زنده ام" روایت روان و شیرینی دارد که مخاطب را در نوستالوژی های دهه ی پنجاه و شصت فرو می برد، بی آنکه خود بداند ساعت ها پای خاطرات کودکی و نوجوانی  بچه های خونگرم آبادان می نشاند.

اسارت یک دختر هفده ساله

فصل اول و دوم کتاب در رابطه با دوران کودکی و نوجوانی خانم آباد در آبادان است. فصل هایی که تصویری زیبا از خانواده ای پر جمعیت سیزده نفره آباد در خانه ای 100 متری با پدری که کارگر شرکت نفت است، می دهد و سپس مخاطب را هم پای معصومه به روزهای انقلاب و آغاز جنگ می برد. روزها و شبهایی که بیشتر شهرهای کشور در آرامش بود، خانواده های جنوبی آواره ی شهرها و روستاهای اطراف بودند.

«معصومه آباد» تعدادی از ایتام جنگ زده را برای دور کردن از صحنه جنگ از آبادان به شیراز برده بود که در راه بازگشت در میان بهت و ناباوری توسط نیروهای عراقی که از کارون رد شده بودند، اسیر می‌شود. دختری که تنها هفده بهار را دیده بود و تصور می کرد تا پایان مهر 59 جنگ تمام خواهد شد اما بی خبر از اینکه این اسارت چهار سال به طول خواهد انجامید و او در این مدت خیلی چیزها را به چشم خود خواهد دید.

«وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آنها تشر زدند که چرا جا باز می‌کنید و روی دست و پای هم نشسته‌اید و با اسلحه‌هایشان برادرها را از هم دور می‌کردند. نگاه‌های چندش آور و کش‌دارشان از روی ما برداشته نمی‌شد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیل‌های پرپشت، بلند شد و با لهجه غلیظ آبادانی جواد را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!
رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من می‌گن اسمال یخی، بچه آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه، هر خطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم می‌خوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مردن و باغیرت و شرف مردن برای ما افتخاره.
 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,
,
,
,
, اسارت یک دختر هفده ساله, اسارت یک دختر هفده ساله,
,
,
,
,
,
,
,
,
, , ,



دست به سبیلش برد و یک نخ آن را کند و گفت: ما به سبیلمون قسم می‌خوریم. چشمی که ندونه به ناموس مردم چطور نگاه کنه مسنحق کور شدنه.»

این اولین نگاهی است که از اسارت یک دختر هفده ساله به دست رژیم بعثی به مخاطب منتقل می گردد و پس از آن نیز در روزهای حضورشان در اردوگاه های عراق بارها و بارها تصاویری بدتر از آن به چشم می خورد که همگی نمایانگر خباثت بی پایان مزدوران بعثی است.

ذات اسارت پر از ابهام و سوال است؛ از اینکه چه اتفاقاتی به وقوع پیوسته و چه صحنه هایی در هبوط انسانیت بعثی ها و عروج معنوی اسرا در صفحه تاریخ ثبت گردیده اما این هجوم سوالات با دانستن اینکه چهار دختر به مدت چهار سال طعم تلخ اسارت را چشیده اند، بیشتر می شود! از صفحه 119 تا پایان کتاب مربوط به دوران جنگ و اسارت و دوران مبارزات زینب‌گونه معصومه را جای داده است.

معصومه از همان آغاز اسارت، درس عفت و حیا می‌دهد و چون شیر در مقابل گرگ‌ها می‌ایستد. بعثی‌ها او را «دختر خمینی» نام می‌گذارند و به او و همراهانش شمسی بهرامی، فاطمه ناهیدی و حلیمه آزموده، ژنرال می‌گویند. معصومه می‌گوید: «عنوان بنت‌الخمینی و ژنرال به من جسارت و جرات بیشتری می‌داد... احساس کردم من سفیر انقلاب به سرزمین همسایه هستم! و تقدیر الهی این ماموریت را برایم رقم زده است.»
 
چرا " من زنده ام؟"

پاسخ این سوال را در صفحه 128 کتاب می یابم: « سلمان به من گفت: فقط قول بده گاهی با یه نوشته ما را از سلامتی‌ات مطلع کنی. با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟... نه نمی‌تونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟ گفت: چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می‌زنی. نمی‌خواد شاهنامه بنویسی، فقط بنویس: «من زنده‌ام»

همین دو کلمه در روزی هم که در 12 کیلومتری جاده آبادان به اسارت نیروهای بعثی درآمد، برایش دردسر ایجاد کرد. زیرا افسر عراقی تصور می کرد که این حرف رمز است و او یکی از ژنرال های جنگی!

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, چرا " من زنده ام؟", چرا " من زنده ام؟",
,
,
,
,
, , ,



دو سال بیخبری مطلق

در فصل انتظار داستان از نگاه خانواده ی معصومه روایت می شود از روزهای درد و فراق پدر و مادر و برادران و دو خواهرش! روزهای تنهایی بی‌بی و مادرش! روزهایی که برادرانش بی وقفه آبادان و شیراز و جبهه را به دنبال یافتن کوچک ترین نشانه ای از معصومه گشته اند و در آخر بعد از دوسال روی یک برگه ی آبی که از طرف صلیب سرخ آمده بود دو کلمه دیدند: « من زنده ام. بیمارستان الرشید بغداد»

کتاب سرشار از است از لحظه های پر از امید و ترس، پر از روزهای انتظار و دلتنگی است که هر کسی موقع ورق زدن کتاب و لا به لای خطوط آن دو احساس «اندوه و غم» و «عزت و افتخار» را توأمان تجربه می‌کند و جاهایی از کتاب را از پشت پرده‌ی اشک خواهد خواند.

به هر حال «من زنده‌ام» حتما یکی از کتاب‌ها مهم تاریخ دفاع مقدس ماست چرا که بخشی را روایت می‌کند که شاید حتی تصورش هم ممکن نباشد، چه رسد به تحمل چهار ساله‌اش.

«من زنده ام» کتاب 512 صفحه ای در هشت فصل فصل کودکی، نوجوانی، انقلاب، جنگ و اسارت، زندان الرشید بغداد، انتظار، اردوگاه موصل و عنبر و عکس و اسناد به قلم معصومه آباد است.

این کتاب را می توانید از کتابفروشی های سطح شهر تهیه نموده و یا به وب سایت ketabzendegi.ir مراجعه نمایید.

,
,
, دو سال بیخبری مطلق, دو سال بیخبری مطلق,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ketabzendegi.ir,
نویسنده: رویا سلمانی
, نویسنده: رویا سلمانی,
انتهای پیام/ص
, انتهای پیام/ص]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه