این ماجرا واقعی است؛
عواقب خطرناک ورود موبایل به مدارس /ریختن آبروی یک دختر توسط دندانه آبی
در حالی که در مورد عدم ورود موبایل به مدارس قوانینی وضع شده است و برخی مدارس آن را رعایت می کنند ولی هنوز هم بسیاری از مدارس آن را نادیده می گیرند و این امر سبب بروز مشکلات و مفاسد زیادی شده است که در مطلب زیر به یکی از این موارد اشاره می کنیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه اطلاع رسانی خبر مدرسه،اون هفته بعد از ظهری بودن. اونروز تولد بهترین دوستش مینا بود. همه وسایلی که برای آماده شدن نیاز داشت رو برداشته بود تا توی نمازخونه مدرسه حاضر بشه و مستقیم از آنجا بره مهمونی تولد. اواخر زنگ آخر از معلم اجازه گرفت و به همراه یکی از همکلاسی هاش از کلاس خارج شدن. به محض ورود به نمازخونه مدرسه همه لباساشو در آورد. یهو دید همکلاسیش (نرگس) موبایلشو بیرون آورد و شروع کرد به ور رفتن با گوشی.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه اطلاع رسانی خبر مدرسه,- چیکار میکنی؟! بیا کمکم کن.
,- بزار جواب امیر و بدم، الان میام.
,- ای بابااااااااا.... زود باش دیگهههههه...
,- اومدم.... اومدم...
,بالاخره بعد چند دقیقه و با خوردن زنگ مدرسه نگار آماده شد. بلافاصله خداحافظی کرد و راهی خونه مینا شد. برای همه شب خیلی خوبی بود.
,فردای اون روز بود که امیر (دوست نرگس) هم کلاسی هاشو جمع کرد و گفت؟؟ بچهها بیایین ببینین چی براتون آوردم. همه بچهها با دیدن اون عکس خندیدن و شروع کردن به مسخره بازی و خواستن اون عکس، ولی یه نفر با دیدن اون عکس دستاشو گذاشت رو سرشو رفت نشست سر جاش و همش به خودش میگفت نه امکان نداره، اون نگار نیست، او نیست مطمئنم و... کلی با خودش کلنجار رفت تا اینکه از امیر خواست که یه بار دیگه عکسو ببینه.
,امیرگفت: بابا بلوتوثت رو روشن کن حال ندارم هر روز بیایی بخوایی عکسو ببینی.
,امیر عکسو واسش فرستاد.
,دوباره خیره شد به عکس، زیر لب آروم گفت: خودشه، نگاره. ولی چرا؟؟ چرا عکسشو داده به امیر؟؟؟ چرا عکس برهنه؟؟؟
,اینا سوالایی بود که تا آخرین لحظههای مدرسه رو مخ سعید راه میرفتن.
,تو راه برگشت به خونه فکر میکرد که چه جوری این بحثو با نگار در میون بزاره، پیش خودش گفت: میرم از خودش میپرسم نمیزارم کسی بفهمه، نباید آبروشو بریزم.
,اومد خونه، دید نگار نشسته رو مبل رو داره تلویزیون نگاه میکنه.
,- سلام آبجی خانم خودم
,- سلام داداش خسته نباشی
,- سلامت باشی آبجی گلم، میایی تو اتاق؟؟ کارت دارم
,وقتی رفتن تو اتاق نگار نشست رو تخت سعید و گفت جون دلم داداش بزرگه چی شده؟؟
,- نگار یه سؤال بپرسم راستشو میگی؟
,- داداش من تاحالا بهت دروغ گفتم؟؟
,- تو با پسری در ارتباطی؟؟
,- نه بخدا داداش، بیا این گوشیم مال تو
,- نه نگار، بحث این نیست، بحث بحث...
,ادامه حرفاش به زبونش نمیومد، قلبش داشت تند تند میزد، خیلی براش سخت بود گفتن اون حرف
,- خوب بحث چی داداش؟؟
,- بحث بحث...بحث این عکسه
,- کدوم عکس؟؟
,نگار با دیدن عکس فریادی کشید و زد زیر گریه
,همش میگفت داداش بخدا نمیدونم این چیه و بلند بلند گریه میکرد و اشک میریخت
,سعید یه آب قند برای نگار آورد و ازش خواست که آروم باشه و فقط به دیروز فکر کنه
,نگار فکر کرد و گفت: نرگس، نرگس، دیروز تو نمازخونه فقط اون بود، وقتی هم داشتم لباس عوض میکردم اون بود که گوشی دستش بود و گفت داره به امیر پیام میده.
,نگار پاشد و سمت گوشی رفت که سعید بهش گفت داری چیکار میکنی؟؟
,- داداش نرگس بهم خیانت کرده و دوباره زد زیر گریه
,سعید نگار رو آروم کرد و گفت: اینطوری که نمیشه باید یه فکر درست و حسابی کرد
,سعید فکر کرد و گفت: باید از دوستم که تو پلیس فتا است کمک بگیرم
,وقتی زنگ زد محسن، بهش گفت: بلافاصله تو و خواهرت به مرکز پلیس فتا بیایید و از نرگس شکایت کنید
,سعید و نگار همون روز به مرکز پلیس فتا رفتن و از نرگس شکایت کردن
,نرگس رو نیم ساعت بعدش آوردن اونجا، نرگس خیلی ترسیده بود و همش گریه میکرد
,گفت: نگار بخدا تقصیر من نبود، امیر ازم خواست، اون خواست که این عکسو بگیرم و...
,پلیس از نرگس شماره امیر رو خواست و اون رو احضار کرد، وقتی امیر اومد اونجا چشمش تو چشم سعید و خواهرش افتاد با یه نگاه تمام ماجرا رو فهمید، رنگش پریده بود و خیلی میترسید ولی به کارش اعتراف کرد و از سعید و خواهرش معذرت خواست ولی دیگه فایده ای نداشت.
,نرگس و امیر با شکایت سعید و خواهرش رو به مجازات خودشون رسوندن و دوباره به زندگی خودشون برگشتن، ولی آبروی ریخته شده نگار هیچوقت برنگشت ...
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه