یادداشت؛
تأملی بر سریال «کلاغ»/ تکنیک در خدمت تطهیر تاریخ و تطهیر ساواک در پوشش روایت عاشقانه
منتقد سینما، معتقد است، سریال کلاغ با وجود بهرهگیری از تکنیکهای قابل توجه و فضاسازی تاریخی، در روایت و شخصیتپردازی با پرسشهایی جدی روبهروست؛ پرسشهایی که بهویژه در نحوه بازنمایی نیروهای ساواک خود را نشان میدهد.
علی رفیعی، پژوهشگر و منتقد سینما در یادداشتی اختصاصی که در اختیار خبرنگار فرهنگی شبکه اطلاع رسانی راه دانا گذاشته با اشاره به جدیدترین سریال شبکه نمایش خانگی می گوید: « کلاغ» جدیدترین ساخته محمدحسین مهدویان شکلی از بازگشت به خویشتن است که غبار «آخرین روزهای زمستان» را بر دوش میکشد. این فرم در خدمت دکوپاژی است که از کهن الگوهای نمایشی میل به مدرنیته پیدا کرده. در همین قسمت ابتدایی داستان خود را لو میدهد. پدرزنی که، متوجه ارتباط دامادش، جلال با بازی حجازیفر، با معشوقهای غیر از دختر خود «سایه» شده و حاضر است برای دیدن خوشبختی دخترش شهرناز با بازی مینا وحید، آدم بکشد، نیازی به گرهافکنیهای بعدی با خلق کشمکش و تعلیق در فیلمنامه ندارد. این فکت بسیار مهم است که کارگردان میزانسن، گریمها، پوشش و اکسسوار را با هوشمندی، جسارت و توانایی هرچه بهتر نزدیک به زمان طاغوت کرده، امّا روابط کاملاً غربی و شکل آن شباهت فراوانی به «تاسیان» پاکروان، دارد. یک نیروی مثلاً جاسوس که حواسش هست شماره تلفن خانه مخفیاش را کسی نداشته باشد چگونه دکمهی رکورد رادیو را میزند و اعتراف میکند؟
فریب دیالوگهای پر زرق و برقِ داستان را نخورید قرار نیست یک نریشن نامهگونه مسئله تولید کند، بلکه مسئله فیلمساز باز هم در سفید کردن یک امر شرّ به نام کمیته و ساواک است. زبان فیلم این را به بیننده میرساند که در آن زمان کسانی با شکنجهکردن مخالف بودند و عاشق میشدند و ممکن بود آدمهایی را در یک خانه بزرگتر به نام خانواده داشته باشند.
غلبه فرم بر محتوا در سینمای مهدویان
فرهنگ مهمترین ویژگی یک جامعه است، خانواده به عنوان کوچکترین عضو فرهنگی در جامعه نقش بسیار کلیدی ایفا میکند. اگر ما چنین فرهنگی را به بیننده انقلابی تفهیم کنیم که ساواکیها هم آدم بودند و عاشق میشدند این پرسش برای افراد بوجود خواهد آمد که پس چرا انقلاب کردیم؟ این سؤال عمیقاً نیازمند تبیین است و از آن مهمتر نیازمند ارجاع درست و حقیقی، نه از روی جهل، به تاریخ قبل از انقلاب دارد. اکنون نمایشِ خانگی با آثاری مانند: «کلاغ»، «تاسیان»، «بدنام» و... در زیر متن خود چنین سؤالی را در ذهن بیننده بوجود خواهند آورد، این هشدار را جدی بگیرید که اگر تبیین درست در حوزه فرهنگ انقلاب نداشته باشیم، دیگر کسی نیست که پای لانچرها ایستاده باشد تا به سفاکان شلیک کند.
«تهران کنارت» لی بهراد، بر اساس چند موسیقی شکل گرفته که غالباً آن موسیقیها اعتراضی هستند، به عنوان مثال، قطعهای از موسیقی داد نزن سرم و... پخش میشود و چند سکانس بعدتر میبینیم که او از کشور خارج میشود و این که یک روزی میرم از اینجا را به فال نیک میگیرد. «کلاغ» تکنیک خوبی دارد امّا مخاطب را به واپسگرایی سوق خواهد دارد تا جایی که او با خود خواهد گفت: چه بودیم؟ چه شدیم؟
نکتهای هم در مورد یادداشتهای نقادانهام بگویم که من نظر خودم را مینویسم و قرار نیست کسی با نظرات من زمینگیر شود یا به عرش رسد، امّا دوست دارم که این مسئله را جدّی بگیرید که ما با شیب ملایم داریم فرهنگی را از دست میدهیم که بخاطر آن انقلاب کردیم.
همواره این پرسش در روبرو شدن با سینمای مهدویان برایم بوجود میآید که آیا این فرم است که بر داستان غالب شده یا این داستان است که فرمی پیشساخته ذهنی را اجرایی کرده. اکنون با دیدن «کلاغ» این سؤال برایم مرتفع شد. سینمای فرمیک در کارهای مهدویان پیشساخته است در صورتی که سوژهها دائماً در حال تغییر هستند.
شخصیتپردازی نامتجانس یک جاسوس عاشق
سوژهای که این فیلم بر فرماش سوار میکند باید شخصیت را منفورترین نشان دهد نه عاشقترین. کسی که از دلواپس شدن خود برای معشوقهاش لذّت میبرد نمیتواند یک جاسوس یا نیرویی باشد که در ارتش خدمت میکند. دسیپلین شخصیتی حجازیفر به آدمهای اینکاره نمیخورد. فرم اگرچه محوِ تماشای «پل جاسوسی» اسپیلبرگ، شده امّا توانایی اجرایی آن حتّی در ابعاد زمانی طولانیتر را هم ندارد. با عینک بر چشم داشتن، کروات زدن و ادا اطوارهای این شکلی کسی روشنفکر یا جاسوس نمیشود که حالا بخواهد جلوی معشوقهاش، سایه، گردن کج کند و رفتارهایی غیر حرفهای داشته باشد. این معشوقهی جلال است که دارد او را بازی میدهد و جلال چقدر ساده انگاشته شده که فکر کرده میتواند او را مخفی نگاه دارد. یک کمیتهای، ساواکی یا ارتشی در زمانِ طاغوت انقدر ساده نبوده و نکته بسیار مهم این است که با ساخت دکور تاریخی جلوی دوربین یک فیلمْ تاریخی نمیشود.
ارسال دیدگاه