گزارشی از زندگی شهید شعبان ابراهیمی/

شهیدی که تمام آرزویش باز شدن راه کربلا بود

شهیدی که تمام آرزویش باز شدن راه کربلا بود
پدر شهید شعبان ابراهمی می‌گوید: او مانند برادرم بود، اصلاً فکر نمی‌کردم که پسرم است. تمام آرزوی شعبان باز شدن راه کربلا بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از مشهدسر؛ در بیست و چهارمین روز از آذر ماه سال 1344 که مصادف است با ماه شعبان، در روستای اجاکسر از توابع شهرستان بابلسر، کودکی چشم به جهان هستی گشود که سال‌ها بعد به خوش‌قلبی و مهربانی در میان مردم شهره گشت.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مشهدسر, مشهدسر,

به دلیل ولادتش در ماه شعبان، نام او را شعبان نهادند.

او تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان روستای محل تولدش با موفقیت به اتمام رساند. پس از گذراندن دوره راهنمایی به دلیل مشکلات مالی پدر، ترک تحصیل می‌کند تا در تأمین معاش به پدر کمک کند.

او همواره یار و مددکار پدر بود؛ به گونه‌ای که پدر می‌گفت: او مانند برادرم بود، اصلاً فکر نمی‌کردم که پسرم است.

او در سختی و گرفتاری رشد و نمو کرد و خود را ساخت و تنها سرمایه معنویش پدر و مادر بودند.

پس از مدتی، به علت علاقه شدیدی که برای رفتن به جبهه داشت، مسئول یکی از واحدهای بسیج سپاه بابلسر شد و فعالیت خود را در آنجا آغاز کرد.

بعد از مدتی دل آسمانیش تنگ جبهه شد و از شهر و تمام زرق و برق‌هایش رها شد و به عرصه نبرد حق علیه باطل شتافت.

در دوران رزم آوری، یک بار به علت اصابت ترکش به کمرش مجروح شد و مدتی بعد، به دلیل شیمیایی شدن در بیمارستان اهواز بستری گشت.

سرانجام این عاشق وصال یار، در تاریخ 1364/12/1 در منطقه فاو و در عملیات والفجر 8 به سوی معشوق عروج کرد و به فیض ملکوتی شهادت دست یافت.


فرازهایی از وصیتنامه شهید

گوش به فرمان امام باشید، از برادران سپاهی می‌خواهم که به جبهه بروند و آبروی سپاه را حفظ کنند، چرا که آبروی سپاه در دست برادران سپاهی می‌باشد.

هجده هزار تومان پول دارم که در بانک می‌باشد که خمسش داده نیست، خمسش را بدهید و در راه جبهه خرج کنید.

از پدر و مادر عزیزم می‌خواهم که هر چند، یک فرزند خوبی برای شما نبودم اما مرا ببخشید.

از اعمال بد من نسبت به خود، مرا عفو کنید و از خواهران و برادران می‌خواهم که سنگرهای پشت جبهه را محکم نگهدارید.

یادها و خاطره‌ها

پدر شهید: تمام آرزوی شعبان باز شدن راه کربلا بود. همیشه قرآن، زیارت عاشورا و نماز شب می‌خواند. تا آنجا که می‌توانست، به نماز جمعه می رفت. از نظر اخلاقی عالی و بسیار مهربان و با گذشت بود. از وقتی که جنگ شروع شده بود، شهید بزرگوار پرچم می‌گرفت و پیشاپیش مردم در تظاهرات حرکت می‌کرد. او همچنین در پخش اعلامیه و دیوارنویسی خیلی فعال بود و با منافقین مبارزه می کرد. در جبهه که بود، برایم تعریف می‌کردند، وقتی قرار بود به میدان مین بروند، اول او جلو می‌رفت و بقیه پشت سرش حرکت می کردند.

مادر شهید: تا آنجایی که یادم می‌آید، ایشان در کارهایش بسیار قناعت می‌کرد. یادم می‌آید که ایشان تا بابلسر را هر روز برای رفتن به مدرسه پیاده می رفت تا پولش را جمع کند.

انتهای پیام/ص

,

به دلیل ولادتش در ماه شعبان، نام او را شعبان نهادند.

,

او تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان روستای محل تولدش با موفقیت به اتمام رساند. پس از گذراندن دوره راهنمایی به دلیل مشکلات مالی پدر، ترک تحصیل می‌کند تا در تأمین معاش به پدر کمک کند.

,

او همواره یار و مددکار پدر بود؛ به گونه‌ای که پدر می‌گفت: او مانند برادرم بود، اصلاً فکر نمی‌کردم که پسرم است.

,

او در سختی و گرفتاری رشد و نمو کرد و خود را ساخت و تنها سرمایه معنویش پدر و مادر بودند.

,

پس از مدتی، به علت علاقه شدیدی که برای رفتن به جبهه داشت، مسئول یکی از واحدهای بسیج سپاه بابلسر شد و فعالیت خود را در آنجا آغاز کرد.

,

بعد از مدتی دل آسمانیش تنگ جبهه شد و از شهر و تمام زرق و برق‌هایش رها شد و به عرصه نبرد حق علیه باطل شتافت.

,

در دوران رزم آوری، یک بار به علت اصابت ترکش به کمرش مجروح شد و مدتی بعد، به دلیل شیمیایی شدن در بیمارستان اهواز بستری گشت.

,

سرانجام این عاشق وصال یار، در تاریخ 1364/12/1 در منطقه فاو و در عملیات والفجر 8 به سوی معشوق عروج کرد و به فیض ملکوتی شهادت دست یافت.

,

, , ,


فرازهایی از وصیتنامه شهید

,
, فرازهایی از وصیتنامه شهید, فرازهایی از وصیتنامه شهید,

گوش به فرمان امام باشید، از برادران سپاهی می‌خواهم که به جبهه بروند و آبروی سپاه را حفظ کنند، چرا که آبروی سپاه در دست برادران سپاهی می‌باشد.

,

هجده هزار تومان پول دارم که در بانک می‌باشد که خمسش داده نیست، خمسش را بدهید و در راه جبهه خرج کنید.

,

از پدر و مادر عزیزم می‌خواهم که هر چند، یک فرزند خوبی برای شما نبودم اما مرا ببخشید.

,

از اعمال بد من نسبت به خود، مرا عفو کنید و از خواهران و برادران می‌خواهم که سنگرهای پشت جبهه را محکم نگهدارید.

یادها و خاطره‌ها

,
,
, یادها و خاطره‌ها, یادها و خاطره‌ها,

پدر شهید: تمام آرزوی شعبان باز شدن راه کربلا بود. همیشه قرآن، زیارت عاشورا و نماز شب می‌خواند. تا آنجا که می‌توانست، به نماز جمعه می رفت. از نظر اخلاقی عالی و بسیار مهربان و با گذشت بود. از وقتی که جنگ شروع شده بود، شهید بزرگوار پرچم می‌گرفت و پیشاپیش مردم در تظاهرات حرکت می‌کرد. او همچنین در پخش اعلامیه و دیوارنویسی خیلی فعال بود و با منافقین مبارزه می کرد. در جبهه که بود، برایم تعریف می‌کردند، وقتی قرار بود به میدان مین بروند، اول او جلو می‌رفت و بقیه پشت سرش حرکت می کردند.

, پدر شهید:,

مادر شهید: تا آنجایی که یادم می‌آید، ایشان در کارهایش بسیار قناعت می‌کرد. یادم می‌آید که ایشان تا بابلسر را هر روز برای رفتن به مدرسه پیاده می رفت تا پولش را جمع کند.

, مادر شهید:,

انتهای پیام/ص

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه