دانا گزارش میدهد؛
ارتش هواداران در عصر اینستاگرام؛ صعود بلاگرها، سقوط مرزها
تجمع گسترده هواداران یک بلاگر در یکی از مراکز خرید تهران، فقط یک حاشیه زودگذر در فضای مجازی نبود؛ این اتفاق بار دیگر نشان داد که اینفلوئنسرها دیگر صرفاً چهرههایی محبوب در شبکههای اجتماعی نیستند، بلکه به کانونهایی تازه برای تولید هیجان جمعی و حتی برهمزدن نظم اجتماعی بدل شدهاند.
به گزارش خبرنگار فرهنگی شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ گاهی یک حادثه، بیش از آنکه صرفاً یک خبر روز باشد، شبیه یک علامت هشدار عمل میکند؛ نشانهای از تغییری عمیق که سالها در حال شکلگیری بوده اما جامعه ترجیح داده آن را جدی نگیرد. آنچه در روزهای اخیر در یکی از مراکز تجاری بزرگ تهران رخ داد، از همین جنس است. در ظاهر، ماجرا چیزی جز یک دیدار تبلیغاتی یا یک برنامه چندساعته با حضور یک چهره شناختهشده فضای مجازی نبود؛ رویدادی که احتمالاً در نگاه نخست میشد آن را در ردیف دهها برنامه مشابه گذاشت و با چند جمله درباره ضعف در اجرا از کنار آن عبور کرد. اما آنچه در عمل رخ داد، بهمراتب فراتر از یک اختلال در برگزاری یک مراسم بود. این واقعه نشان داد که نفوذ برخی چهرههای مجازی از مرز تأثیرگذاری رسانهای عبور کرده و به مرحلهای رسیده که میتواند در جهان واقعی، جمعیتهای انبوه را جابهجا کند، هیجان عمومی تولید کند، نظم شهری را مختل سازد و حتی الگوهای عاطفی و رفتاری بخشی از نسل جدید را آشکار کند.
آن صحنهها فقط ازدحام چند هزار نفر برای دیدن یک چهره اینترنتی نبود. آن تصاویر، نمای نزدیکِ یک واقعیت اجتماعی تازه بودند: واقعیتی که در آن، یک بلاگر دیگر صرفاً تولیدکننده چند ویدیو یا صاحب یک صفحه پرمخاطب نیست، بلکه به نوعی مرجع احساسی، الگوی رفتاری، قطب توجه و حتی محور بسیج اجتماعی بدل شده است. شاید مسئله اصلی نه خود آن چهره، نه آن مرکز خرید و نه حتی حاشیههایی باشد که پیرامون برنامه شکل گرفت؛ مسئله اصلی این است که جامعه اکنون با نوعی قدرت غیررسمیِ نوظهور مواجه شده که نه قواعد سنتی برای فهم آن کافی است و نه سازوکارهای قدیمی برای مهار و تنظیمش.
از یک دورهمی تبلیغاتی تا نمایش عریان قدرت شبکههای اجتماعی
ظاهر ماجرا ساده بود: یک گردهمایی با حضور یک چهره محبوب شبکههای اجتماعی، با حمایت برندها و با برنامهریزی مشخص. اما نتیجه چیزی شد که کمتر کسی احتمال آن را میداد. فاصله میان «آنچه قرار بود رخ دهد» و «آنچه واقعاً رخ داد» بسیار بیشتر از آن بود که بتوان آن را صرفاً با بیتجربگی برگزارکننده توضیح داد. وقتی یک برنامه محدود، ناگهان با هجوم چند دههزار نفری مواجه میشود، دیگر با یک خطای اجرایی کوچک روبهرو نیستیم، بلکه با برآورد نادرست از وزن واقعی یک پدیده اجتماعی مواجهایم.
سالها تصور میشد که عدد فالوئر، لایک، ویو و استوری صرفاً شاخصهایی تبلیغاتیاند؛ اعدادی برای جلب اسپانسر، بستن قراردادهای تجاری و افزایش قیمت تبلیغات. اما امروز روشن شده که این اعداد فقط در فضای نمایشگر معنا ندارند. پشت هر عدد، شبکهای از عاطفه، تقلید، کنجکاوی، هیجان، احساس تعلق و آمادگی برای کنش جمعی نهفته است. همین است که یک فراخوان ساده، یک لوکیشن، یک اعلام ساعت حضور یا حتی یک اشاره غیرمستقیم میتواند هزاران نفر را از اتاقهای شخصی، از گوشیهای موبایل و از زیست روزمرهشان بیرون بکشد و به یک نقطه واحد برساند.
این یعنی سرمایه مجازی، دیگر صرفاً سرمایه مجازی نیست. این سرمایه اکنون قابلیت تبدیلشدن به قدرت میدانی را پیدا کرده است؛ قدرتی که میتواند تراکم جمعیت ایجاد کند، هیجان انباشته بسازد و در صورت نبود مدیریت، به آشفتگی و خطر منتهی شود. به همین دلیل، آنچه رخ داد را نباید فقط به عنوان یک «حاشیه اینستاگرامی» ثبت کرد. این اتفاق در واقع نمایش آشکارِ بلوغ مرحله جدیدی از اثرگذاری اینفلوئنسری بود؛ مرحلهای که در آن، توجه دیجیتال به حضور فیزیکی تبدیل میشود.
وقتی دنبالکننده، رابطه را واقعی تصور میکند
یکی از مهمترین ابعاد این ماجرا، نه ازدحام جمعیت، بلکه نوع رابطهای است که میان بخشی از مخاطبان، بهویژه نسل نوجوان و جوان، با چهرههای مجازی شکل گرفته است. این رابطه از جنس هواداری سنتی نیست؛ شبیه ارتباط مردم با بازیگران، خوانندگان یا ستارههای ورزشی در دهههای گذشته هم نیست. در فضای جدید، اینفلوئنسر هر روز، بارها و بارها، با زبان خودمانی، تصویر شخصی، لحظههای روزمره، ناراحتیها، خریدها، سفرها، شوخیها و اعترافهایش وارد زندگی مخاطب میشود. تکرار این حضور روزمره، در ذهن مخاطب نوعی توهم صمیمیت میسازد.
در چنین وضعی، نوجوانی که هر روز با محتوای یک بلاگر بیدار میشود، میخندد، واکنش نشان میدهد و خود را در جزئیات زندگی او شریک میبیند، بهتدریج احساس میکند این فرد را «میشناسد». او فراموش میکند که این شناخت، متقابل نیست؛ یک رابطه یکطرفه است که تنها در ذهن مخاطب، رنگ رابطه نزدیک و زنده به خود گرفته است. نتیجه این وضعیت، نوعی پیوند عاطفی نامتقارن است؛ پیوندی که در آن، مخاطب از نظر احساسی سرمایهگذاری میکند، اما طرف مقابل اساساً در جایگاه یک چهره عمومی باقی میماند.
همین سازوکار است که باعث میشود برخی مخاطبان، حضور در یک رویداد حضوری را نه یک تفریح ساده، بلکه نوعی ادای وفاداری بدانند. برای آنان، دیدن چهره محبوب از نزدیک فقط دیدن یک آدم مشهور نیست؛ گویی قرار است تکهای از دنیای مجازی را لمس کنند، لحظهای از زندگی آنلاین را به واقعیت تبدیل کنند، فاصله میان صفحه نمایش و بدن واقعی را از میان بردارند. این تمایل وقتی در مقیاس جمعی رخ میدهد، از یک علاقه فردی عبور کرده و به پدیدهای اجتماعی تبدیل میشود.
عذرخواهی جمعی؛ نشانهای از وابستگی فراتر از هواداری
واکنشهای پس از حادثه، شاید به اندازه خود ماجرا اهمیت داشت. پس از انتشار تصاویر شلوغی، آشفتگی و فشار جمعیت، گروهی از طرفداران بلاگر مذکور نهفقط از رخداد پیشآمده متأثر شدند، بلکه خود را موظف دیدند در برابر او موضع بگیرند، از او عذرخواهی کنند، ناراحتیاش را ناراحتی خود بدانند و برای تبرئه او، دیگران را ملامت کنند. این رفتار، صرفاً یک واکنش احساسی گذرا نبود؛ بلکه نشانهای از نوعی همذاتپنداری شدید با یک شخصیت رسانهای بود.
در اینجا باید مکث کرد. چرا نوجوان یا جوانی که هیچ نقش مستقیمی در برگزاری آن برنامه نداشته، خود را تا این حد مسئولِ دلجویی از یک بلاگر میبیند؟ چرا احساس میکند باید از طرف خود و دیگران پوزش بخواهد؟ پاسخ را باید در همان توهم صمیمیتی جستوجو کرد که شبکههای اجتماعی با مهارت فراوان تولید میکنند. وقتی مخاطب، چهره مجازی را بخشی از دایره عاطفی خود بداند، هر آسیبی که به آن چهره وارد میشود، برای او شکلی از آسیب شخصی پیدا میکند. در این حالت، او دیگر صرفاً بیننده نیست؛ خود را عضو اردوگاه، دایره نزدیک یا «خانواده هواداران» میانگارد.
از سوی دیگر، بخشهایی از این واکنشها، لایه نگرانکنندهتری هم داشت: استفاده راحت، آشکار و بیپرده از ادبیات خشن، توهینآمیز و رکیک علیه کسانی که بهزعم آنان موجب برهم خوردن نظم برنامه شده بودند. این فقط مسئله زبانی نیست. این نوع بیان نشان میدهد که در بخشهایی از زیست مجازی نسل تازه، پرخاش کلامی عادیسازی شده و مرز میان ابراز احساسات و خشونت زبانی بهشدت فروریخته است. وقتی دفاع از یک بلاگر با تهاجم لفظی به دیگران همراه میشود، در واقع ما فقط با هواداری روبهرو نیستیم، بلکه با نوعی تعصب هویتی مواجهایم.
بلاگرپرستی؛ نام اغراقآمیز یک واقعیت یا توصیف دقیق یک بیماری فرهنگی؟
شاید برخی تعبیر «بلاگرپرستی» را اغراقآمیز بدانند، اما وقتی نشانهها را کنار هم میگذاریم، این اصطلاح چندان هم دور از واقعیت نیست. منظور از بلاگرپرستی صرفاً علاقه شدید به یک چهره معروف نیست؛ بلکه نوعی جابهجایی در ساختار مرجعیت است. در این وضعیت، بلاگر برای بخشی از مخاطبان تنها یک سرگرمکننده یا تولیدکننده محتوا نیست، بلکه به معیار سلیقه، مرجع سبک زندگی، منبع مشروعیت عاطفی و گاه الگوی داوری درباره جهان تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، آنچه فرد میپوشد، میخورد، میخرد، میگوید، تأیید میکند یا حتی از آن ناراحت میشود، برای پیروانش موضوعیت پیدا میکند. این همان لحظهای است که یک صفحه اینستاگرامی از حد یک رسانه فردی عبور میکند و به نوعی میکرو-نهاد فرهنگی بدل میشود. خطر اینجاست که این نهاد نوظهور، برخلاف نهادهای رسمی یا سنتی، غالباً فاقد نظام پاسخگویی، آموزش، نظارت و اخلاق حرفهای تثبیتشده است. یعنی صاحب قدرتی بزرگ میشود، بدون آنکه الزاماً آموزش دیده باشد چگونه با آثار آن قدرت مواجه شود.
در اینجا باید پرسید: جامعه چگونه به نقطهای رسیده که برخی نوجوانان و جوانان، بیش از معلمان، مربیان، نویسندگان، متفکران یا حتی خانواده، از بلاگرها الگو میگیرند؟ این فقط مسئله جذابیت شخصی چند چهره مجازی نیست؛ بلکه نشانه خلأهای بزرگتر در حوزه فرهنگ، آموزش، ارتباط میان نسلها و شکست نهادهای سنتی در حفظ مرجعیت است. وقتی نهادهای قدیمی نتوانند زبان نسل جدید را بفهمند، طبیعی است که این نسل مرجعیت خود را در جایی بجوید که با او همزبانتر، بیواسطهتر و دائماً در دسترستر است.
اقتصاد توجه؛ صنعتی که از احساسات تغذیه میکند
برای فهم کامل این پدیده، باید از سطح روانشناسی فردی فراتر رفت و به سازوکار اقتصادی پشت آن نگاه کرد. فضای اینفلوئنسری فقط قلمرو شهرت نیست؛ قلمرو مبادله توجه با پول است. در این اقتصاد، هر کلیک، هر بازدید، هر اشتراکگذاری و هر واکنش احساسی، ارزشی اقتصادی دارد. هرچه فرد بتواند زمان بیشتری از مخاطب را تصاحب کند و پیوند عاطفی شدیدتری بسازد، ارزش تبلیغاتی او افزایش مییابد.
به همین دلیل، بسیاری از چهرههای مجازی نهتنها محتوای سرگرمکننده تولید میکنند، بلکه آگاهانه یا ناآگاهانه بر ساختن حس صمیمیت، نزدیکی و وابستگی کار میکنند. آنها میدانند که مخاطبی که احساس کند «این آدم از خود ماست»، بسیار وفادارتر، فعالتر و خریدپذیرتر خواهد بود. به بیان دیگر، آنچه در سطح ظاهری شبیه خودمانیبودن، صداقت یا همراهی به نظر میرسد، در بسیاری از موارد در دل یک مدل تجاری مبتنی بر جذب و نگهداشت توجه عمل میکند.
اینجاست که حضور اسپانسرها معنای مهمتری پیدا میکند. برندها بیدلیل کنار اینفلوئنسرها نمیایستند. آنها دریافتهاند که سرمایه اصلی عصر جدید، نه فقط کالا و نه حتی رسانه سنتی، بلکه اعتماد احساسی مخاطب است؛ اعتمادی که چهرههای مجازی با نمایش مستمر زندگی روزمره خود به دست میآورند. وقتی یک برند نام خود را کنار یک بلاگر قرار میدهد، در واقع میکوشد از همین سرمایه عاطفی بهرهبرداری کند. پس ماجرا دیگر صرفاً دیدار چند هوادار با فرد محبوبشان نیست؛ اینجا با یک زنجیره کامل از شهرت، تبلیغات، اسپانسرینگ، برندینگ و سود اقتصادی روبهرو هستیم.
اسپانسرها؛ بازیگران خاموش اما بسیار مؤثر
در بسیاری از بحثهایی که پس از اینگونه رویدادها شکل میگیرد، تمرکز اصلی بر خود بلاگر یا رفتار هواداران قرار میگیرد و نقش حامیان مالی کمتر دیده میشود. حال آنکه اسپانسرها در این میدان فقط ناظران بیرونی نیستند. آنها بخشی از سازوکار تولید این رخدادها هستند. وقتی شرکتها و برندها تصمیم میگیرند برای افزایش دیدهشدن، به جای رسانههای کلاسیک سراغ چهرههای مجازی بروند، عملاً وزن و قدرت اجتماعی این افراد را چند برابر میکنند. هر قرارداد تبلیغاتی فقط یک همکاری مالی نیست؛ نوعی تأیید رسمیِ اثرگذاری نیز هست.
از همینرو، نمیتوان هنگام وقوع بحران، نقش برندها را نادیده گرفت. اگر سودِ ناشی از دیدهشدن، برای اسپانسرها مهم است، مسئولیت ناشی از مخاطرات آن نیز باید برایشان مهم باشد. نمیشود از ظرفیت یک چهره برای جلب دهها هزار نفر بهره برد، اما هنگام بینظمی، همهچیز را به «هیجان نوجوانان» تقلیل داد. در چنین ماجراهایی، اسپانسر، برگزارکننده، میزبان و تیم اجرایی، همه در یک زنجیره قرار دارند و سهمی از مسئولیت متوجه آنان است.
در واقع، پرسش اساسی این است: آیا در زمان برنامهریزی، ظرفیت واقعی نفوذ این چهره سنجیده شده بود؟ آیا برآوردی از احتمال هجوم جمعیت خارج از فهرست مهمانان وجود داشت؟ آیا برای کنترل مسیر ورود، خروج اضطراری، امنیت فضا، جلوگیری از لهشدگی، امدادرسانی و مدیریت بحران برنامهای پیشبینی شده بود؟ اگر پاسخ روشن و قانعکنندهای برای این پرسشها وجود نداشته باشد، مسئله فقط یک اشتباه اجرایی نیست؛ مسئله نوعی بیمسئولیتی ساختاری است.
اینفلوئنسرها و پرسش از مسئولیت اجتماعی
معمولاً وقتی از مسئولیت اجتماعی سخن گفته میشود، ذهنها به سراغ نهادهای سیاسی، رسانههای رسمی یا سازمانهای بزرگ میرود. اما در دوران جدید، اینفلوئنسرها نیز بهدلیل دامنه نفوذشان، ناگزیر وارد حوزه مسئولیت اجتماعی شدهاند؛ حتی اگر خود نخواهند چنین جایگاهی را بپذیرند. کسی که میتواند با یک فراخوان، سلیقه مصرف، هیجان روانی، جمعشدن فیزیکی یا موج اجتماعی ایجاد کند، دیگر فقط «یک فرد عادی با گوشی موبایل» نیست.
مسئولیت اجتماعی اینفلوئنسرها از چند جهت قابل بحث است. نخست، مسئولیت در قبال ادراک مخاطب از رابطه. بسیاری از چهرههای مجازی از صمیمیت ساختگی، ادبیات خودمانی و نمایش کنترلشده زندگی شخصی برای افزایش وفاداری مخاطب بهره میبرند، اما کمتر درباره فاصله واقعی میان خود و مخاطب سخن میگویند. دوم، مسئولیت در قبال پیامدهای دعوت به کنش جمعی. اگر یک چهره میداند که توان جمعکردن انبوهی از هواداران را دارد، نمیتواند نسبت به لوازم امنیتی و اجتماعی آن بیاعتنا باشد. سوم، مسئولیت در قبال عادیسازی سبکهای گفتاری و رفتاری. وقتی محیط هواداری پیرامون یک بلاگر به محلی برای توهین، تحقیر و خشونت کلامی تبدیل میشود، سکوت کامل او خود نوعی پیام محسوب میشود.
البته انصاف حکم میکند که همه بار را بر دوش یک فرد نگذاریم. بسیاری از اینفلوئنسرها نه آموزش رسانهای دیدهاند، نه برای چنین سطحی از نفوذ تربیت شدهاند و نه شاید اساساً خود را در این جایگاه میفهمند. اما دقیقاً به همین دلیل است که مسئله باید جدی گرفته شود. جامعه نمیتواند منتظر بماند تا اشخاصی که بر بستر آزمونوخطا به قدرت رسیدهاند، خودبهخود قواعد بلوغ مسئولانه را بیاموزند. این حوزه به گفتوگو، آموزش، چارچوبگذاری و نوعی فهم عمومی تازه نیاز دارد.
چرا نسل تازه اینقدر درگیر میشود؟
برای درک عمق ماجرا باید به جهان روانی و فرهنگی نسل دهه هشتادی و دهه نودی نزدیک شد. این نسل در فضایی رشد کرده که مرز میان زندگی واقعی و زندگی دیجیتال، مانند نسلهای قبل سفت و سخت نیست. برای آنان، بخشی از تجربه دوستی، بخشی از شکلگیری هویت، بخشی از خاطرهسازی و حتی بخشی از احساس تعلق، در شبکههای اجتماعی رخ میدهد. به همین دلیل، رویدادهای آنلاین برایشان «غیرواقعی» یا کماهمیت نیست؛ این رویدادها ادامه طبیعی زندگیاند.
وقتی چنین نسلی با چهرهای روبهرو میشود که هر روز در صفحه او حاضر است، از غم و شادیاش میگوید، با زبان خودمانی حرف میزند و الگوی سبک زندگی عرضه میکند، پیوندی شکل میگیرد که در ذهن نسلهای پیشین شاید اغراقآمیز به نظر برسد، اما برای او کاملاً طبیعی است. حضور در یک مراسم، گرفتن یک عکس، دیدن چندثانیهایِ آن چهره یا حتی فقط ایستادن در جمعی که او حضور دارد، برای این نسل میتواند معنایی فراتر از کنجکاوی داشته باشد؛ نوعی تثبیت هویت جمعی.
نباید فراموش کرد که در جامعهای که بخشی از نوجوانان و جوانان با کمبود فضاهای سالم تخلیه هیجان، کمبود الگوهای قابلدسترس، ضعف نهادهای گفتوگو و محدودیت در تجربههای جمعی مثبت مواجهاند، چهرههای مجازی بهراحتی جای خالی بسیاری از پیوندهای اجتماعی را پر میکنند. بنابراین، پدیده بلاگرپرستی را تنها با سرزنش نوجوانان نمیتوان فهمید. این پدیده، در عین حال آینهای از نیازهای پاسخنگرفته نسل جدید هم هست.
ماجرا را به «هیجان نوجوانی» تقلیل ندهیم
یکی از رایجترین خطاها در مواجهه با این رویدادها، تقلیل ماجرا به شور و شوق سنین پایین است. البته هیجان سنی بیتردید در چنین رخدادهایی نقش دارد، اما توضیح کامل ماجرا نیست. اگر همه چیز را به احساسات زودگذر نوجوانان فروبکاهیم، از دیدن ساختارهایی که این احساسات را سازمان میدهند، جهت میدهند و از آن سود میبرند، بازمیمانیم.
هیجان نوجوانی زمانی به چنین سطحی از بروز جمعی میرسد که در بستری از تبلیغات، برندینگ، الگوسازی رسانهای، احساس تعلق دیجیتال و ضعف مدیریت نهادی قرار گیرد. به بیان دیگر، نوجوانان فقط ماده خام این رخدادند؛ سازوکارهایی بزرگتر آنان را در قالب یک جمعیت معنادار کنار هم مینشانند. بنابراین اگر تنها مخاطبِ کمسنوسال را سرزنش کنیم، در حقیقت پیچیدگی مسئله را ساده کردهایم و از مسئولیت نهادهای اقتصادی، اجرایی، فرهنگی و رسانهای غافل ماندهایم.
ناتوانی نگاه قدیمی در فهم اقتدار جدید
بخش مهمی از بحران آنجاست که هنوز بسیاری از مدیران، برگزارکنندگان و حتی تحلیلگران اجتماعی، با معیارهای قدیمی میخواهند پدیدهای جدید را اندازه بگیرند. آنان هنوز گمان میکنند نفوذ اجتماعی، عمدتاً از مسیرهای رسمی، رسانههای سنتی یا سازمانهای جاافتاده عبور میکند. در حالی که اکنون، فردی با یک گوشی، چند پلتفرم و میلیونها مخاطب میتواند در مدت کوتاهی اثری بگذارد که گاه از بسیاری از نهادهای رسمی بیشتر است.
اگر این واقعیت به رسمیت شناخته نشود، جامعه همچنان غافلگیر خواهد شد. هر بار رویدادی شکل میگیرد، همه از حجم استقبال یا شدت آشفتگی تعجب میکنند؛ گویی هنوز نپذیرفتهایم که شبکههای اجتماعی فقط ابزار سرگرمی نیستند، بلکه ماشینهای تولید قدرت و مرجعیت شدهاند. وقتی این قدرت به رسمیت شناخته نشود، نه برای آن قانونمندی مناسب شکل میگیرد، نه سازوکار مسئولیتپذیری، نه آموزش عمومی، و نه حتی زبان کافی برای نقد آن.
مسئله فقط نظم یک برنامه نیست؛ مسئله آینده فضای عمومی است
شاید برخی بگویند اگر محل برگزاری بزرگتر بود، یا نیروهای انتظامات بیشتر بودند، یا دعوتنامه محدودتر توزیع میشد، ماجرا به خیر میگذشت. این حرف شاید در سطح فنی بیراه نباشد، اما در سطح تحلیلی ناکافی است. چون حتی اگر آن روز هیچ بینظمیای رخ نمیداد، باز هم اصل مسئله پابرجا میماند: اینکه اکنون نوعی از شهرت به وجود آمده که توان بسیج بدنی، احساسی و جمعی دارد.
از این منظر، موضوع فقط مدیریت یک ایونت نیست؛ موضوع مدیریت آینده فضای عمومی است. شهرها، مراکز خرید، سالنها و فضاهای عمومی در برابر شکل تازهای از فراخوانپذیری قرار گرفتهاند. اگر این روند ادامه پیدا کند، طبیعی است که در آینده شاهد رویدادهای بیشتری خواهیم بود که در آنها اینفلوئنسرها میکوشند محبوبیت خود را از صفحه نمایش به صحنه واقعی منتقل کنند و حتی از آن برای رقابت، نمایش قدرت و افزایش ارزش تجاری خود بهره ببرند.
در چنین شرایطی، پرسشهای تازهای پیش روی سیاستگذاران، مدیران فرهنگی و حتی خانوادهها قرار میگیرد. مرز دعوت عمومی و مسئولیت عمومی کجاست؟ چطور باید اثرگذاری چهرههای مجازی را سنجید؟ نقش پلتفرمها در تشدید این تمرکز توجه چیست؟ چگونه میتوان هم آزادی کنش در فضای مجازی را حفظ کرد و هم از بروز آسیبهای جمعی جلوگیری کرد؟ اینها پرسشهایی نیستند که با نصیحت یا واکنش احساسی حل شوند.
ما با بحران مرجعیت هم روبهرو هستیم
در لایهای عمیقتر، این رخدادها نشانه بحران مرجعیت در جامعه معاصرند. زمانی، مرجعیت فرهنگی، اخلاقی و رفتاری عمدتاً از مسیر خانواده، مدرسه، دانشگاه، نهاد دین، اهل فرهنگ و رسانههای رسمی شکل میگرفت. امروز اما بخش مهمی از این جایگاه به بازیگران جدیدی منتقل شده که مشروعیتشان نه از دانش، نه از تجربه، نه از مسئولیت نهادی، بلکه از قدرت دیدهشدن میآید.
این جابهجایی لزوماً به خودی خود شر مطلق نیست؛ هر عصری مرجعیتهای خود را میسازد. اما زمانی خطر آغاز میشود که «دیدهشدن» جای صلاحیت را بگیرد و توان جذب توجه جانشین اهلیت فرهنگی و اخلاقی شود. در این صورت، جامعه بهتدریج با شکلی از بیثباتی مرجعیت روبهرو میشود؛ هرکس بتواند بیشتر هیجان تولید کند، بیشتر دیده شود و بیشتر احساسات جمعی را لمس کند، نفوذ بیشتری هم پیدا میکند، بیآنکه لزوماً برای این نفوذ آماده باشد.
حادثه اخیر را نباید در چرخه سریع فراموشی اخبار شبکههای اجتماعی دفن کرد. این واقعه فقط داستان یک روز شلوغ، یک بلاگر آسیبدیده یا یک مراسم بینظم نبود. آنچه دیده شد، صورت آشکارِ چند روند همزمان بود: رشد قدرت اینفلوئنسرها، تبدیل توجه به سرمایه اقتصادی، گسترش روابط عاطفی کاذب میان مخاطب و چهره مجازی، فرسایش مرز میان جهان آنلاین و واقعیت، عادیشدن خشونت کلامی در میان برخی هواداران، و ناتوانی نهادها در فهم و مدیریت این اقتدار نوظهور.
اگر قرار باشد از دل این ماجرا درسی گرفته شود، آن درس فقط افزایش تعداد نیروهای انتظامات یا بزرگتر گرفتن فضای برگزاری نیست. درس اصلی این است که جامعه باید بپذیرد وارد مرحله تازهای شده؛ مرحلهای که در آن، شهرت دیجیتال میتواند در جهان واقعی نیروی اجتماعی تولید کند. هرجا نیروی اجتماعی وجود دارد، باید از مسئولیت، پاسخگویی، اخلاق، قانونمندی و پیامدهای فرهنگی آن هم سخن گفت.
بلاگرپرستی صرفاً یک تعبیر احساسی برای نکوهش چند نوجوان هیجانزده نیست؛ نام پدیدهای است که اگر جدی گرفته نشود، میتواند به تدریج ساختارهای سلیقه، مرجعیت، مصرف، رفتار جمعی و حتی امنیت اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد. اکنون پرسش اصلی این نیست که چرا عدهای برای دیدن یک بلاگر به یک مرکز خرید رفتند؛ پرسش اصلی این است که چگونه به نقطهای رسیدهایم که یک چهره مجازی میتواند چنین نیرویی آزاد کند، و مهمتر از آن، چرا هنوز برای مواجهه مسئولانه با این نیرو آماده نشدهایم.
ارسال دیدگاه