دانا گزارش می دهد؛
پاشنه آشیل ناوگان آمریکا زیر آب؛ چگونه جنگ ایران، «آبراهام لینکلن» را فرسوده کرد؟
«آبراهام لینکلن» پس از بیش از ۲۴۰ روز مأموریت در دریا، حالا به نمادی از فرسایش ماشین جنگی آمریکا تبدیل شده است؛ ناوی که اختلال در زنجیره لجستیکی واشنگتن، فشار بر خدمه و طولانیشدن مسیرهای تأمین، توان تداوم عملیات آن را با چالشی جدی مواجه کرده است.
به گزارش خبرنگار شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ ناو هواپیمابر «یواساس آبراهام لینکلن» قرار بود یکی از مهمترین نمادهای قدرت نظامی آمریکا در جنگ علیه ایران باشد؛ ناوی با هزاران خدمه، دهها فروند جنگنده و سامانههای پدافندی و تهاجمی که مأموریتش حفظ برتری هوایی و دریایی آمریکا در منطقه بود.
اما حالا همین ناو به یکی از روشنترین نشانههای هزینه پنهان جنگ برای واشنگتن تبدیل شده است.
بیش از ۲۴۰ روز حضور پیوسته در دریا، نبود توقف بندری، گزارشهایی از کمبود اقلام ضروری، مشکلات آب و تأسیسات، فشار شدید روانی بر خدمه و حتی گزارشهایی از اقدام برخی ملوانان برای رفتن به آب، تصویری متفاوت از آنچه در تبلیغات رسمی آمریکا از قدرت ناوگان این کشور ارائه میشود، به نمایش گذاشته است.
پنتاگون و دولت آمریکا این گزارشها را رد یا کماهمیت جلوه دادهاند؛ پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، گزارشهای مربوط به شرایط نامناسب لینکلن را «تحریفشده» دانسته و دونالد ترامپ نیز نگرانیها درباره وضعیت ناو را رد کرده است. با این حال، اصل مسئله را نمیتوان به سادگی کنار گذاشت: آبراهام لینکلن پس از ماهها عملیات، در حال جایگزین شدن با یک ناو دیگر است.
والاستریت ژورنال گزارش داده است که ناو «یواساس جورج واشنگتن» برای جایگزینی لینکلن به سمت خاورمیانه اعزام شده؛ ناوی که پیش از این در منطقه آسیا-اقیانوسیه مستقر بود. این جابهجایی در حالی انجام میشود که لینکلن بیش از ۲۵۰ روز در مأموریت بوده است.
این اتفاق یک سؤال مهمتر را پیش روی ناظران قرار داده است: اگر مسئله لینکلن صرفاً یک چرخش عادی عملیاتی است، چرا جایگزینی آن دقیقاً همزمان با انتشار گزارشهای متعدد درباره فرسودگی خدمه و مشکلات تأمین انجام میشود؟
پاسخ را باید در جایی فراتر از عرشه ناو جستوجو کرد؛ در زنجیرهای که از بحرین تا اقیانوس هند کشیده شده است.
بحرین؛ اولین حلقهای که از کار افتاد
یکی از مهمترین تحولات جنگ، تغییر وضعیت پایگاههای آمریکایی در منطقه بوده است.
پایگاه نیروی دریایی آمریکا در بحرین، محل استقرار ناوگان پنجم آمریکا، صرفاً یک پایگاه نظامی عادی نیست؛ این مجموعه یکی از گرههای مهم فرماندهی، پشتیبانی و تدارکات دریایی آمریکا در منطقه محسوب میشود.
در جریان حملات ایران، این زیرساخت در بحرین هدف حملات قرار گرفت و آسیب دید. گزارشهای منتشرشده در روزهای اخیر میگویند آسیب واردشده به این مرکز، شبکه پشتیبانی ناوگان آمریکا را با اختلال مواجه کرد و واشنگتن را به سمت استفاده بیشتر از یک گزینه بسیار دورتر سوق داد: دیهگو گارسیا.
گزارشهایی که به نقل از نیویورکتایمز منتشر شدهاند، از انتقال بخش مهمی از پشتیبانی لجستیکی آمریکا به دیهگو گارسیا پس از آسیب به تأسیسات بحرین خبر میدهند. در این روایت، فاصله حدود ۲۲۰۰ مایلی این جزیره تا نیروهای آمریکایی مستقر در منطقه، به یکی از عوامل فشار بر زنجیره تأمین تبدیل شده است.
اینجا دقیقاً نقطهای است که اهمیت ماجرای آبراهام لینکلن روشن میشود.
وقتی خط تدارکاتی ۲۲۰۰ مایل عقب میرود
قدرت نظامی آمریکا فقط به ناو، جنگنده و موشک وابسته نیست؛ قدرت واقعی یک ارتش بزرگ در توانایی آن برای تأمین مستمر نیروی رزمی است.
یک ناو هواپیمابر با حدود ۵ هزار نفر خدمه، یک شهر شناور است. این شهر باید بهصورت شبانهروزی غذا، آب، سوخت، قطعات یدکی، تجهیزات پزشکی، اقلام بهداشتی و صدها قلم کالای دیگر دریافت کند.
حال تصور کنید این زنجیره تأمین، بهجای آنکه از یک پایگاه نزدیک در خلیج فارس تغذیه شود، به نقطهای در اقیانوس هند منتقل شود.
در این حالت، فاصله بیشتر تنها به معنای زمان بیشتر نیست؛ بلکه یعنی: مسیر طولانیتر، شناورهای پشتیبانی بیشتر، مصرف سوخت بالاتر، نیاز به اسکورت بیشتر و آسیبپذیری بالاتر و مهمتر از همه، هرگونه اختلال در این مسیر میتواند مستقیماً خود ناو رزمی را تحت فشار قرار دهد.
این همان چیزی است که ماجرای لینکلن را از یک مشکل رفاهی به یک مسئله نظامی تبدیل میکند.
چرا دیهگو گارسیا دیگر «عقبه امن» نیست؟
دیهگو گارسیا سالها یکی از مهمترین نقاط راهبردی آمریکا در اقیانوس هند بوده است؛ جزیرهای دورافتاده که فاصله زیاد آن از خاورمیانه، برای واشنگتن یک مزیت امنیتی ایجاد میکرد.
اما در ۲۰ مارس، این تصور با یک تحول مهم روبهرو شد.
بر اساس گزارش رویترز به نقل از والاستریت ژورنال، ایران دو موشک بالستیک میانبرد را به سمت دیهگو گارسیا شلیک کرد. هیچکدام به پایگاه اصابت نکرد؛ یکی از موشکها در مسیر دچار مشکل شد و دیگری توسط سامانه رهگیری آمریکا هدف قرار گرفت.
از منظر نظامی، همین نکته اهمیت ویژهای دارد. برای نخستینبار، فاصله جغرافیایی دیگر به معنای مصونیت کامل برای یک گره راهبردی آمریکا نبود.
گزارشهای تحلیلی درباره این حمله، برد حدود ۴ هزار کیلومتری موشکهای مورد استفاده را مورد توجه قرار دادهاند؛ بردی که معادلات امنیتی مربوط به پایگاههای دوردست آمریکا را تغییر میدهد.
بنابراین حتی اگر موشکها به تأسیسات دیهگو گارسیا برخورد نکرده باشند، یک پیام راهبردی مهم منتقل شده است:
اگر این جزیره به یک گره حیاتی برای تداوم عملیات آمریکا تبدیل شود، فاصله آن از ایران لزوماً به معنای خارج بودن آن از محاسبات جنگی تهران نیست.
لینکلن؛ قربانی فرسایش در جنگی که قرار بود کوتاه باشد
آبراهام لینکلن از نوامبر ۲۰۲۵ در دریا بوده و از ژانویه ۲۰۲۶ در پشتیبانی از عملیات آمریکا علیه ایران در منطقه حضور داشته است. رویترز گزارش داده که این ناو با حدود ۵ هزار نفر خدمه، بیش از ۲۴۰ روز در دریا بوده و گزارشهایی درباره افت روحیه و مشکلات خدمه در آن منتشر شده است.
رسانههای آمریکایی از مشکلاتی مانند کمبود برخی اقلام، مشکلات تأسیسات و آب و فشار روانی خدمه خبر دادهاند. حتی گزارشهایی درباره تلاش برخی ملوانان برای رفتن به آب منتشر شده که خانوادههای نیروها و شماری از نمایندگان کنگره را به واکنش واداشته است.
سناتور ریچارد بلومنتال نیز درباره شرایط خدمه خواستار پاسخگویی پنتاگون شده است.
این در حالی است که واشنگتن مدعی است عملیات را میتواند تا هر زمان که لازم باشد ادامه دهد.
اینجا یک تناقض جدی شکل میگیرد: آمریکا از «جنگ نامحدود» سخن میگوید، اما یکی از اصلیترین ابزارهای اجرای این جنگ، پس از بیش از ۲۴۰ روز مأموریت، نیازمند جایگزینی است.
۱۰ هزار سورتی پرواز؛ بهای یک مأموریت طولانی
ماجرا زمانی جدیتر میشود که حجم عملیات لینکلن را در نظر بگیریم.
والاستریت ژورنال گزارش داده است که آبراهام لینکلن در بیش از ۲۰۰ روز حضور در منطقه، بیش از ۱۰ هزار سورتی پرواز انجام داده است.
این عدد تنها یک آمار عملیاتی نیست؛ هر سورتی پرواز یعنی مصرف سوخت، مهمات، قطعات، نیروی انسانی، تعمیرات و آمادهسازی مجدد.
در واقع، هرچه شدت عملیات بالاتر برود، فشار بر زنجیره لجستیکی نیز بیشتر میشود.
بنابراین آنچه امروز در لینکلن دیده میشود را نمیتوان صرفاً به «خستگی ملوانان» تقلیل داد.
مسئله بزرگتر است:آیا شبکه پشتیبانی آمریکا برای یک جنگ طولانی و پرشدت در فاصله هزاران کیلومتری خاک اصلی این کشور طراحی شده است؟
جایگزینی لینکلن، فقط یک جابهجایی نیست
اعزام جرج واشنگتن برای جایگزینی آبراهام لینکلن یک پیام دیگر نیز دارد.
آمریکا برای حفظ حضور دریایی خود در خاورمیانه، ناچار شده یکی از مهمترین ناوهایش در منطقه آسیا-اقیانوسیه را به سمت خاورمیانه حرکت دهد.
آسوشیتدپرس گزارش داده است که خروج جرج واشنگتن از منطقه اقیانوس آرام، موقتاً حضور ناو هواپیمابر آمریکا در بخش غربی اقیانوس آرام را کاهش میدهد و این مسئله نگرانیهایی درباره خلأ ایجادشده در برابر چین به وجود آورده است.
به عبارت دیگر، جنگ ایران فقط در خلیج فارس هزینه تولید نمیکند.
فشار آن میتواند از خلیج فارس تا اقیانوس هند و حتی اقیانوس آرام امتداد پیدا کند.
این همان چیزی است که یک جنگ فرسایشی با قدرتی مانند آمریکا میتواند ایجاد کند: انتقال مداوم منابع از یک جبهه به جبهه دیگر.
پاشنه آشیل آمریکا؛ نه تعداد ناوها، بلکه دوام آنها
آمریکا هنوز ناوهای هواپیمابر قدرتمند، جنگندههای پیشرفته و شبکه گستردهای از پایگاههای نظامی در اختیار دارد.
بنابراین ادعای «از کار افتادن ناوگان آمریکا» دقیق نیست؛ اما مسئله اصلی جای دیگری است.
قدرت یک ارتش فقط به این نیست که چند ناو دارد؛ بلکه به این است که چند ناو را میتواند همزمان، برای چه مدتی و با چه میزان پشتیبانی در میدان نگه دارد.
این تفاوت میان «توان رزمی» و «توان تداوم رزمی» است.
آمریکا ممکن است بتواند یک ناو را ماهها در منطقه نگه دارد؛ اما اگر برای این کار مجبور شود خدمه را فرسوده کند، خطوط تدارکاتی را هزاران کیلومتر طولانیتر کند، یک ناو دیگر را از اقیانوس آرام خارج کند و گرههای لجستیکی جدیدی در معرض تهدید قرار دهد، هزینه واقعی عملیات بهمراتب بیشتر از آن چیزی است که در تصاویر جنگندههای روی عرشه دیده میشود.
از بحرین تا دیهگو گارسیا؛ جنگ علیه زنجیره تأمین
آنچه اکنون اهمیت دارد، صرفاً این نیست که آیا ایران توانسته یک ناو هواپیمابر آمریکایی را غرق کند یا نه.
یک جنگ پیچیده لزوماً با نابودی بزرگترین شناور دشمن پیروز نمیشود.
گاهی کافی است هزینه حفظ آن شناور بهتدریج افزایش پیدا کند.
اگر یک حمله بتواند یک گره لجستیکی را مختل کند، اگر اختلال بعدی مسیر تأمین را طولانیتر کند و اگر تهدید علیه گره جدید، واشنگتن را مجبور به اختصاص سامانههای دفاعی و شناورهای بیشتر کند، زنجیرهای از هزینهها شکل میگیرد که میتواند توان ادامه عملیات را تحت فشار قرار دهد.
در چنین شرایطی، لجستیک از پشت جبهه به بخشی از خود میدان نبرد تبدیل میشود و این شاید مهمترین درس ماجرای لینکلن باشد.
پیام دیهگو گارسیا برای واشنگتن
اگر آمریکا پس از آسیب دیدن زیرساختهای نزدیکتر در منطقه، ناچار شده بخشی از پشتیبانی خود را به دیهگو گارسیا منتقل کند، و اگر همان نقطه دوردست نیز در ادامه در تیررس موشکی ایران قرار گرفته باشد، یک نتیجه روشن به دست میآید: عقب بردن عقبه لزوماً به معنای امنتر شدن آن نیست؛ ممکن است فقط طول زنجیره تأمین را بیشتر کند.
هرچه این زنجیره طولانیتر شود، حفاظت از آن نیز دشوارتر و پرهزینهتر خواهد شد.
این دقیقاً همان نقطهای است که راهبرد «فشار حداکثری» آمریکا میتواند با یک چالش جدی مواجه شود.
واشنگتن میخواهد فشار را بر ایران حفظ کند، اما برای حفظ این فشار باید هزاران کیلومتر خط تدارکاتی را زنده نگه دارد؛ خطی که از بنادر و پایگاهها تا کشتیهای پشتیبانی و ناوهای هواپیمابر امتداد دارد.
جنگی که هزینهاش روی عرشه دیده میشود
آبراهام لینکلن هنوز غرق نشده و از نظر نظامی همچنان یک ناو هواپیمابر قدرتمند است؛ اما تصویر دیگری از جنگ آمریکا در حال آشکار شدن است.
تصویر ناوی که ماهها بدون توقف بندری در دریا مانده است.
تصویر هزاران ملوانی که برای ماهها از خانوادههای خود دور بودهاند.
تصویر زنجیره تأمینی که پس از آسیب دیدن یک گره منطقهای، مجبور شده هزاران کیلومتر دورتر امتداد پیدا کند.
تصویر دیهگو گارسیا که از یک عقبه امن به یک نقطه مورد توجه محاسبات موشکی ایران تبدیل شده است و در نهایت، تصویر ناوی دیگر که از اقیانوس آرام به سمت خاورمیانه حرکت میکند تا جای ناوی را بگیرد که ماهها در خط مقدم عملیات بوده است.
اینها شاید در ظاهر اتفاقات جداگانهای باشند، اما کنار هم یک تصویر واحد میسازند:
آمریکا هنوز قدرت شلیک دارد؛ اما جنگ طولانی، دارد قدرت دوام آوردن آن را به آزمون میگذارد و در جنگی که واشنگتن از «ادامه عملیات تا هر زمان که لازم باشد» سخن میگوید، شاید مهمترین سؤال دیگر این نباشد که آمریکا چه تعداد موشک و جنگنده در اختیار دارد؛ سؤال این است که چه مدت میتواند زنجیرهای چند هزار کیلومتری را برای زنده نگه داشتن این ماشین جنگی حفظ کند.
اگر فشار بر گرههای لجستیکی ادامه یابد و نقاط پشتیبانی دوردست نیز ناامن شوند، هزینه جنگ برای آمریکا میتواند از سطح یک درگیری نظامی فراتر رفته و به یک مسئله راهبردی تبدیل شود؛ مسئلهای که در نهایت نه با تعداد ناوها، بلکه با توان حفظ مداوم آنها در میدان تعیین خواهد شد.
ارسال دیدگاه