به گزارش خبرنگار فرهنگی شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ بیتردید، داستان وفات حضرت فاطمه معصومه (س) تنها یک واقعه تاریخی نیست؛ بلکه غمنامهای است به وسعت تاریخ شیعه و روایتی از عشق، هجرت و فراق که در تار و پود وجود ایران ریشه دوانده است.
وقتی فاطمه معصومه (س)، آن دردانهی موسی بن جعفر (ع) و خواهر همنفس علی بن موسی الرضا (ع)، عزم سفر کرد، تنها یک مسافر نبود؛ او پیامرسان ولایت بود. پس از آنکه امام رضا (ع) به اجبار مأمون عباسی از مدینه به مرو فراخوانده شد، مدینه برای اهلبیت (ع) به زندانی سرد و خاموش بدل گشت. فاطمه معصومه (س) نمیتوانست در سکوت مدینه تاب بیاورد. او برخاست تا نه تنها به دیدار برادر نائل شود، بلکه در عصر خفقان و استبداد، راوی حقیقت ولایت باشد.
این هجرت، سفر یک فرد نبود؛ بلکه کوچ یک کاروان ایمان بود که از مدینه آغاز شد. هر گامی که او برمیداشت، یادآور سفر زینب (س) از کربلا به کوفه و شام بود؛ گویی تاریخ ایستادگی زنان خاندان وحی در حال تکرار بود.
منزلگاههای اندوه؛ از ساوه تا قم
کاروان به ساوه رسید، اما در آنجا با کمینی خونین روبرو شد. دشمنان اهلبیت که از نفوذ معنوی این بانو در هراس بودند، با کاروانیان درگیر شدند. در آن واقعه، بسیاری از همراهان حضرت به شهادت رسیدند. روایتها میگویند که پس از دیدن این صحنههای دلخراش، حضرت که از قبل نیز بیمار بودند، چنان دچار تألم و اندوه شدند که پرسیدند «چقدر تا قم فاصله است؟» گویی او میدانست که سرنوشت الهیاش در قم رقم خورده است. قم، آن روزها پناهگاه شیعیان علوی بود. وقتی خبر ورود «کریمه اهلبیت» در شهر پیچید، مردمِ قم، موسی بن خزرج (بزرگ شهر) را به استقبال فرستادند. موسی بن خزرج، مهار ناقهی بانو را به دست گرفت و با افتخار، کاروان را به خانهی خویش (بیتالنور) هدایت کرد.
۱۷ روز غریبانه در «بیتالنور»
آن ۱۷ روزی که حضرت در قم اقامت داشتند، در میان عبادت و درد میگذشت. خانهای که امروز به «بیتالنور» معروف است، شاهد مناجاتهایی بود که بوی بهشت میداد. بانویی که دختر امام، خواهر امام و عمه امام بود، در اوج کمال و عصمت، در بستر بیماری افتاد.
غمانگیزترین بخش این واقعه، نه خود مرگ، بلکه «حسرت دیدار» است. او تا آخرین لحظه، چشمانتظارِ برادر بود. آیا در تب بیماری، چهره مهربان امام رضا (ع) را در خیال خود ترسیم میکرد؟ آیا زیر لب، نام برادر را که در غربت خراسان گرفتار بود، زمزمه میکرد؟ تاریخ، پاسخی برای این لحظات ناب میان خواهر و برادر ندارد، اما سکوت قم در آن روزها، فریاد این فراق بود.
وفات و میراثی که ابدی شد
سرانجام در دهم ربیعالثانی، روح بلند کریمه اهلبیت (س) از قفسِ تن پرواز کرد. وقتی پیکر مطهرش را به «باغ بابلان» (محل کنونی حرم) بردند، مردم قم در اندوهی عمیق فرو رفتند. بر اساس برخی روایات تاریخی، دو سوار نقابدار از سوی بیابان آمدند، بر پیکر مطهر نماز خواندند و بیآنکه کسی آنها را بشناسد، ناپدید شدند. شیعیان بر این باورند که آن دو، حجج الهی بودند که آمده بودند تا به پیکر پاک دختر امام، ادای احترام کنند.
حضرت معصومه (س) با حضور کوتاهمدت خود، قم را به قطبِ علمی و معنوی جهان تشیع تبدیل کرد. او با حضورش، «قم» را که در نگاه خلیفههای عباسی، شهری طرد شده بود، به پایتخت ولایت بدل ساخت.
امروز وقتی در صحنهای حرم قدم میزنیم، باید به یاد آوریم که ما نه فقط در یک مکان مذهبی، که در کنارِ مزارِ کسی هستیم که تمام مسیر دشوار مدینه تا قم را به امید پیوند دوباره خانواده طی کرد، اما در نهایت، به جای برادر، در آغوش غربت آرام گرفت.
بانوی کرامت! وفات تو، مرز میان مدینه و قم را برداشت و ایران را به خانه اهلبیت (ع) پیوند زد. تو غریبانه آمدی، اما امروز نه تنها قم، که تمام دلهای عاشقان ولایت، برای تو میتپد. ای شفیعهی روز محشر، از غربت خویش بر ما نظری کن؛ که ما نیز در این هیاهوی زمانه، سخت محتاج آن آرامشی هستیم که در بیتالنور تو، موج میزد.
ارسال دیدگاه