شهید حاج احمد نوری/
فرزندی که شهادت پدرش را در خواب دید
جوان قدبلندی، قصد تیرباران پدرم را داشت. من دستم را مقابل لوله اسلحه مرد جوان گذاشتم و گفتم: تو حق نداری این کار را بکنی، پدرم گناهی مرتکب نشده است. جوان اسلحه را شلیک کرد، تیر از کف دستم عبور کرد و سینه پدرم را شکافت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، شهید حاج احمد نوریدر اول بهمن ماه سال 1325، در روستای "پشت تنگ" از توابع شهرستان کامیاران در خانواده ای کشاورز، چشم به جهان گشود. شهید نوریهنوز در ابتدای دوران کودکی بود که پدرش جلای وطن کرد و در روستای برودر از توابع بخش کلاترزان شهرستان سنندج سکنی گزید. شرایط نابرابر حاکم بر منطقه و نبود امکانات آموزشی شهید نوریرا از تحصیل محروم کرد و ایشان در کنار پدر به کار کشاورزی پرداخت و در این راه زحمات فراوانی را متحمل شد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , پیشمرگ روح الله,شهید نوریپس از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که گروهک های ضد انقلاب وارد منطقه شدند، در برابر آنها ایستاد و به معرفی چهره کریه و زشت آنان پرداخت. اگرچه بارها مورد آزار و اذیت دشمنان انقلاب اسلامی قرار گرفت،اما هم چنان در برابر ضد انقلاب مقاومت کرد.
,شهید نوریپس از پاکسازی شهر سنندج از لوث وجود ضد انقلاب، به سازمان پیشمرگان مسلمان کرد پیوست و در پاکسازی روستاهای شهرستان سنندج نقش عمده ای ایفا نمود. حاج احمد، در یکی از عملیات های منطقه از ناحیه پا مجروح شد و به افتخار جانبازی نایل آمد، مدتی استراحت کرد و پس از آن، مجدداً به مصاف ضد انقلاب رفت.
,شهید نوریبعد از مدتی به عنوان فرمانده محور جانوره( اسلام دشت) انتخاب شد و در این مسئولیت نیز،افتخارات فراوانی آفرید.
,حاج احمد، پس از سال ها ایثار و فداکاری، در کسوت فرماندهی گروهان در روز بیست و سوم شهریور ماه سال 1374، در روستای "برودر" در درگیری با عناصر ضد انقلاب، رخت زیبای شهادت را بر تن کرد و مهمان بارگاه اقدس الهی شد.
,نحوه شهادت
, نحوه شهادت,شب قبل از شهادت پدرم، در خواب دیدم، جوانی بلندقد، قصد تیرباران پدرم را دارد. من سریع رفتم و دستم را مقابل لوله اسلحه مرد جوان گذاشتم و گفتم: تو حق نداری این کار را بکنی، پدرم گناهی مرتکب نشده است. جوان اسلحه را شلیک کرد، تیر از کف دستم عبور کرد و سینه پدرم را شکافت. برادر بزرگم آن مرد جوان را تعقیب کرد و در یک درگیری مختصر او را کشت. از خواب پریدم. بدنم عرق کرده بود،گویی از استخر بیرون آمده ام، تنم می لرزیدشروع کردم به گریه کردن. مادرم از خواب بیدار شد و گفت:پسرم چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ بدون مقدمه گفتم: مادر، پدر شهید شده است. گفت: خواب دیده ای، انشاءالله خیر است.
,صبح زود از خواب بیدار شدم و گفتم: مادر! من باید پیش پدر بروم. گفت: مسیر امن نیست و ضد انقلاب در منطقه حضور دارد. من هم اجازه نمی دهم که پای در این مسیر بگذاری. یکی، دو ساعت بعد، خبر شهادت پدرم را آوردند و همان طور که همرزمان پدرم تعریف می کردند، همه اتفاقات، مطابق خواب من بوده است؛ تیر به قلب پاک پدرم اصابت کرده بود و ضارب ایشان را هم کشته بودند (آقای عمر نوری ـ فرزند شهید).
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه