گفت و گو با خانواده شهید قربانعلی بابایی؛

از خاطرات مبارزات علیه رژیم شاه تا دیدار آخر از زبان مادر

از خاطرات مبارزات علیه رژیم شاه تا دیدار آخر از زبان مادر
به مناسبت فرارسیدن سی و ششمین سالروز پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران با خانواده شهید قربانعلی بابایی دیدار شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از تیار، جمعی از اعضای شورای عالی زنان سپاه شهدای آذربایجان غربی جهت دیدار از خانواده شهید قربانعلی بابایی در منزل این شهید بزرگوار حاضر شدند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, تیار,

پدر شهید گوشهایش نمی شنود در زمان جنگ در منطقه سردشت در جریان بمباران شیمیایی سردشت پرده های گوشش دچار آسیب شده و اکنون از لحاظ شنوایی دچار مشکل است.

,

وی می گوید 5 فرزند داشتم، 4 پسر و یک دختر که قربانعلی پسر بزرگم بود که در سال  1345 از مادرمتولد شده بود و در سال 65 یعنی در سن 20 سالگی شهید شد و الان حدود 29 سال است که شهید شده است.

,

نوروز بابایی پدر شهید با بغضی که در گلو داشت به سخنان خود ادامه داد و گفت: قربانعلی در سن 15 سالگی در عملیات کربلای 5 شهید شد یعنی در سن 15 سالگی داوطلب به جبهه رفت و در طول این مدت تا شهادتش بارها مجروح شده بود، یادم هست روزی که با همرزمانش که جمعا 14 نفر بودند در ماشین در حال حرکت بودند که ماشین روی مین رفته بود و 9 نفرشان شهید شده بود و قربانعلی هم از ناحیه دهان و فک مجروح شده بود.

,

خاطره ای از شهید

, خاطره ای از شهید,

زمانیکه 15 سال سن داشت به مدرسه نرفت و نتوانستیم مقابلش ایستادگی کنیم، گفت می روم جبهه و آنقدر روی خواسته اش پافشاری کرد تا اینکه رفت جبهه،  حدود 5 سال خدمت کرد.

,

در طول این 5 سال طی چند درگیری چند نفر از دوستانش شهید شده بودند روزی که برای تشییع جنازه یکی از دوستانش رفته بودیم پس از بازگشت به خانه ظهر آمد و به مادرش گفت من گرسنه ام گفتیم پس آنجا در خیرات شهید نهار نخورده ای گفت نه شهید دو فرزند کوچک داشت نتوانستم نهاربخورم.

,

مادر شهید نیز که ساکت در گوشه ای نشسته و با گوشه چادر اشک چشمانش را پاک می کرد به حدی با شوق از فرزندش می گفت و اشک می ریخت که انگار تازه فرزندش شهید شده و گویا گذشت این سالها تأثیری در حس مادری او نداشته است.

,

در حالیکه اشک از چشمانش می ریخت گفت: از دو هزار تومان کمک هزینه ای که به او می دادند علاوه بر کمک به دیگران خمس آن را هم حساب می کرد و می داد و تا آن حد فکر حساب و کتاب کارهای خودش بود و حتی سربازها می گفتند که موقع تقسیم سهمیه غذا، غذای خود را به سربازی که دو فرزند کوچک داشت می داد تا غذا را برای فرزندانش ببرد.

,

پدر شهید می گوید: زمان سربازی در گوگ تپه خدمت می کرد و در آنجا مسئول حراست بود، حرفی به ما نمی گفت روزی که رفتم به ملاقاتش و به دژبانی گفتم پسرم سرباز است می خواهم او را ببینم دژبان گفت او مسئول حراست است سرباز نیست.

,

دیدار آخر از زبان مادر

, دیدار آخر از زبان مادر,

روزی آمد و گفت میروم شلمچه، آن زمان منزل ما در بهنق بود از اینکه من به بدرقه او بروم جلوگیری کرد ولی من نتوانستم خودم را راضی کنم تا سه راه دانشکده پیاده به دنبالش رفتم تا اینکه پس از آنکه عازم شدند به خانه برگشتم.

,

پس از بازگشت به خانه شب در خواب دیدم که قربانعلی به دیدارم آمده همه جا چراغانی بود گفتم چطوری آمدی گفت فقط آمدم تو را ببینم و بروم. من صبح که بیدار شدم به پدرش خوابم را نگفتم اما در دلم گفتم که حتما قربانعلی شهید می شود.

,

خاطرات از زمان مبارزات علیه رژیم شاه و اوایل انقلاب

, خاطرات از زمان مبارزات علیه رژیم شاه و اوایل انقلاب,

پدر شهید در ادامه خاطراتی از زمان مبارزات علیه رژیم شاه و اوایل انقلاب بازگو می کند و می گوید زمانیکه مسجد اعظم را به گلوله بستند من و حاج خانم آنجا بودیم همیشه در مبارزات علیه رژیم شاه شرکت داشتم یادم هست روزی تانکها که به خیابان ریخته بودند به کوچه پس کوچه های میدان ولایت فقیه پناه بردیم تا پس از آرام شدن فضا به خانه برگردیم.

,

وی می گوید: قربانعلی هم که آن زمان حدود 12 سال سن داشت در مبارزات رژیم شاه شرکت می کرد با این همه همیشه فعالیت داشت شبی که در خیابانها درگیری بود به خانه نیامد نگرانش شدیم عموها و پدرش به دنبالش رفتند بالاخره پس از مدتی آمد و گفت خیابانها را با تانک به گلوله بسته اند از کوچه پس کوچه ها آمدم.

,

نصیحت پدر شهید

, نصیحت پدر شهید,

همگان وظیفه داریم پاسدار خون شهدا باشیم و راه شهدا را ادامه دهیم و پشتیبان انقلاب و ولایت فقیه و رهبرمان باشیم.

,

, ,

, ,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه