روایتی دیگر از عملیات والفجر 4؛
از قاطران حامل مجروحین تا تنها کارتن خرمای سنگر که به خون آغشته شد
در این بین تلاش جوانکی اهل قم با جثه ای لاغر اما پر جنب و جوش ، کاملاً جلب توجه می کرد ،لحظه ای آرام نداشت و مرتب مجروحین و شهدا را جابه جا می کرد و با دلسوزی خاص مراقب آنها بود .دست هایش پر از خون بود و خون زیر ناخن و بین انگشتانش خشکیده بود ...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا،به نقل از "اقطاع"، آبان ماه ۱۳۶۱ ، در جریان عملیات والفجر ۴ و بعد از چند شبانه روز سخت و کوهپیمایی های طولانی ، در ارتفاعات بلند و پر ازدرخت های وحشی مشرف به شهر پنجوین عراق مستقر بودیم ، فاصله ی ما تا عقبه خودی خیلی زیاد بود و مهمات و تدارکات با وجود فاصله ی طولانی و صعب العبور بودن مسیر به دشواری می رسید، همان مقداراندک آذوقه و مهمات هم در شرایط بسیار سخت و از مسیرهای خاکی به پای تپه ها می آمد و از آنجا قاطرهای زبان بسته بودند که باید این بارها به بالای تپه ها ی بلند دارای شیب تند می رساندند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, "اقطاع,فاصله ی طولانی جاده تا قله و شیب تند مسیر ،توان قاطر ها را می گرفت و حیوانات بی زبان را مستأصل می کرد و نهایت باری که می آوردند در حد دو گالن آب یا آذوقه و مهمات با همین وزن بود، موقع برگشتن هم، پیکر شهید یا مجروحی را بر پشت قاطر می گذاشتند تا به لب جاده خاکی و پرپیچ و خم برساند و از آنجا وانت های تویوتای لندکروز که تنها وسیله نقلیه ی به درد بخور این منطقه بودند آنها را به عقب منتقل کنند.
, ,
,
, محل استقرار ما چاله هایی بود که بر بالای قله کنده بودیم و داخلشان پناه گرفته بودیم از آن بالا شهر پنجوین کاملاً دیده می شد و وظیفه ما ممانعت از صعود احتمالی نیروهای عراقی، به بالای ارتفاعات بود، طبعاً عراقی ها هم در تلاش بودند که با عقب راندن ما از روی تپه ها، شهر را از دید و تیر مستقیم ایرانی ها خارج کنند .حضور سردار حاج قاسم میرحسینی که بعدها به جانشینی فرماندهی لشکر ثارالله هم رسید، در کنار ما، و دقت نظر مثال زدنی ایشان ، تمام تلاش های عراقی ها را خنثی می کرد.
,دقیقاً به یاد دارم که کلاه آهنی سوراخی را به سر گذاشته بود، سوراخ مربوط به تیری بود که قبلاً به کلاه آهنی اصابت کرده بود . او بسیار چابک و بدون پروا به همه تپه ها سر می زد و نیروها را راهنمایی می کرد و به آنها دلگرمی می بخشید .
,,
عصر یکی از روزهای سرد اواسط پاییز بود و آفتاب کمرنگ پاییزی هم در حال غروب ، حدود ۴۸ ساعت بود که آذوقه به ما نرسیده و گرسنگی امانمان را بریده بود .سرمای شدید هوا بخصوص در ساعات شب هم مزید بر علت شده و توان نیروها ی مستقر در ارتفاعات را به شدت تحلیل برده بود. چند نفر از بچه هم شهید و مجروح شده بودند ، آنها را در گوشه ای قرار داده بودیم و منتظر رسیدن قاطرها بودیم ، در این بین تلاش جوانکی اهل قم با جثه ای لاغر اما پر جنب و جوش ، کاملاً جلب توجه می کرد ،لحظه ای آرام نداشت و مرتب مجروحین و شهدا را جابه جا می کرد و با دلسوزی خاص مراقب آنها بود .
,دست هایش پر از خون بود و خون زیر ناخن و بین انگشتانش خشکیده بود ،آبی هم برای شستن دست ها و حتی آشامیدن وجود نداشت ،خورشید آخرین پرتوهایش را جمع می کرد که ناگهان سرو صدایی شنیدیم و بعد از دقایقی سر و کله ی دو سه قاطر با چند نفر از بچه ها پیدا شد ، برایمان آب و آذوقه آورده بودند ، خیلی خوشحال شدیم ،سریع بارها راخالی کردیم و شهدا و مجروحان را که می بایست با دقتی خاص پشت قاطرها بسته می شدند که در بین راه نیفتند ،طناب پیچ کرده و به سمت پایین راهیشان کردیم ، یکی از بچه ها مأمور تقسیم آب و آذوقه شد و یک کارتن خرما و مقداری آب هم سهم تپه ما شد .
,آب و خرما را به سنگر بردیم و خوشحال بودیم از اینکه قدری از تشنگی و گرسنگی مان کاسته خواهد شد، در ِکارتن خرما را که بازکردیم جوانک قمی از راه رسید و بدون معطلی با دست های پر از خاک و خون شروع به تقسیم خرما بین بچه ها کرد ،خلاصه آغشته شدن خرماها با خاک و خون باعث شد هیچیک از ما حتی یک خرما هم نخورد و کارتن خرما دست نخورده باقی بماند . او هم که متوجه قضیه شده بود از همه عذر خواهی کرد و گرسنگی بیش از حد را علت حرکت خود دانست ،هوا هم تاریک شده بود و امکان اینکه قدری خرما از نیروهای مستقر در تپه های مجاور بگیریم نبود، عذر خواهی هم چاره گرسنگی ما نبود.،آن شب هم گرسنه خوابیدیم به امید اینکه فردا قاطری دیگر با بار آذوقه از راه برسد و شاید قدری از گرسنگی ما بکاهد.
,,
راوی: پیشکسوت جهاد و شهادت، دکتر علیرضا کاشانی
,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه