غبار فقر در چشمان پیرزن/ شهدا چشم و چراغ پیرزن شدند

غبار فقر در چشمان پیرزن/ شهدا چشم و چراغ پیرزن شدند
هیچ نخلی با ریسه‌های تزیینی و دل‌فریب‌اش، نتوانسته جای نخل‌های سوخته‌ی جنوب را بگیرد و حالا مردم با «آب و آینه و قرآن» آمده بودند و ایمان داشتند به فرزندان جنگ.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل آسوبان، دور مزار شهدای گمنام حلقه زده بودند و با گلاب، به تماشا. قرار بود ساعت 4 عصر  بیایند، اما دیر کرده بودند. نگاه‌ها همه اطراف را می‌پایید و دل‌ها توی سینه‌ها، تندتند می‌زد. این وسط، زنی چادرش را دور سرش انداخته بود و مویه‌هایش، دلت را ریش ریش می‌کرد و تو حس می‌کردی لابد آن زن، مادر است و شانه‌هایش از داغ، پیر شده است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,  , آسوبان,

شهدای گمنام کوهدشت

, شهدای گمنام کوهدشت,

شانه های سوخته از داغ

,

مویه‌های زن، آرام و تند می‌شد و میان جمعیت و اشک، حلقه می‌زد. دیر شده بود. چند زن می خواستند برگردند؛ اما صدایی پشت سر مانع شان شد:«کاروان آمد.» کاروان، نزدیک و نزدیک تر شد و چشم ها سر به زیر گریه می کردند.

,

«زبیده خانم» خودش را با تن بیمار و پیر به مزار شهدای گمنام رسانده بود. به زور می توانست راه برود و رو به مزار شهدای گمنام؛ چشم هایش را پاک کرد:«کارت یارانه ام گم شده است و از صبح تا حالا که عصر بود؛ چیزی نخورده ام.» زبیده، دو پسر داشت و پسر بزرگش را سرطان از دنیا برده بود و حالا با تنها پسرش زندگی می کرد. پسر کوچکش هم بیمار بود و او برای سلامتی اش دعا می کرد.

,

شهدای گمنام در کوهدشت

, شهدای گمنام در کوهدشت,

استقبال از شهدا با جان شکسته

,

زبیده فقط یک نام داشت و خود ش می گفت نه پدر داشته و نه مادر و بعد ازدواجش، شوهرش هم از دنیا رفته است. زبیده حالا آمده بود تا از شهدای گمنام استقبال کند و تن بیمارش اما او را بلند کرد که برود.

,

پیرزن کمی بیش تر نشست و دلش نیامد که برود. فاطمه نامی کنار دست پیرزن نشسته بود و او را دلداری می داد که خدا بزرگ است. فاطمه، دست پیرزن را گرفت و بر دست هایش بوسه زد.

,

شهدای گمنام کوهدشت

, شهدای گمنام کوهدشت,

شهدای گمنام داشتند نزدیک می شدند و مردم، چشم هایشان خیس تر می شد. فاطمه، زبیده را بلند کرد و برایش خرما و نان گرفت. چشم های پیرزن، خرما را قبول نمی کرد و می گفت من برای تو چه کرده ام؟

,

فاطمه، اما اصرار داشت که زبیده خانم، خرما را بردارد و دهانش را شیرین. زبیده گریه کرد و دست هایش را به آسمان برد و برای فاطمه دعا کرد.

,

شهدای گمنام نزدیک شدند. فاطمه و زبیده میان جمعیت گم شدند. مردم آمده بودند که شهد را بدرقه کنند و حالا شهدا به استقبال زبیده خانم آمده بودند تا دست های پیرش، گرسنه نباشد.

,

شهدای گمنام کوهدشت

, شهدای گمنام کوهدشت,

چه رابطه‌ی سبزی است بین نخل‌ها و تانک‌ها

,

انگار تخمِ نخل‌ها را فرشته‌ها به زمین آورده و بوی شرجی و خرما پَزانِ جنوب، تو را تسخیر می‌کند. چه رابطه‌ی سبزی است بین نخل‌ها و تانک‌ها و نخلی که زیر تانک‌ها نمی‌شکند تا تاریخ را نظاره کند.

,

نخل‌ها، حالا با کاروان آمده بودند و انگار به تو می‌گفتند:« سبز، تویی که سبز، می‌خواهمت.»‌ هیچ نخلی با ریسه‌های تزیینی و دل‌فریب‌اش، نتوانسته جای نخل‌های سوخته‌ی جنوب را بگیرد. و حالا مردم با «آب و آینه و قرآن» آمده بودند و ایمان داشتند به فرزندان جنگ.

,

شهدای گمنام کوهدشت

, شهدای گمنام کوهدشت,

پیچیده در شولای خون 

,

آن‌ها اصل را می‌شناسند و مگر فراموش خواهند کرد آن روزها را که فرزندانشان را میان اسپند و اشک و آه مادران، بدرقه کرده بودند. بسیاری از فرزندان، برگشتند؛ نه آن‌گونه که رفته بودند، پیچیده در شولای خون و حالا آمده بودند با استخوان‌های شکسته‌ای که پدرها و مادرها را کمر شکسته کرد.

,

شهدای گمنام کوهدشت

, شهدای گمنام کوهدشت,

مردم ما پس از ۲۳ سال عبور از جنگ، به فرزندان واقعی خود وفادارند و آن‌ها را اشتباه نخواهند گرفت با نخل‌ها و فریادهای بدلی‌ای که هرگز داغ اشکی، گونه‌هایشان را نمناک نکرده است. مردم ما در میان تلخی‌ها و ناگواری‌ها و بزن‌گاه‌های تاریخ، اصل را فریاد می‌زنند، حتا در سکوت و از یاد نبرده‌اند که «شهیدان که‌اند، این همه خونین کفنان.»

,

انتهای پیام/ش

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه