جوان محمودآبادی شایسته تقدیر جشنواره خاطره نویسی کشور شد
شایان صالحی جوان خوش ذوق محمودآبادی در دومین دوره جشنواره خاطره نویسی در بین 4 هزار اثر، شایسته تقدیر شد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از آوای شمال،دومین دوره جشنواره خاطره نویسی ویژه کتابداران و اعضای کتابخانه های عمومی از سوی اداره کل امور فرهنگی نهاد کتابخانه های عمومی کشور برگزار شد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آوای شمال,همچنین آیین اختتامیه این جشنواره با حضور غلامعلی حداد عادل رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی، سیدرضا صالحی امیری رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، برخی از چهره های فرهنگی کشور، کتابداران و دبیرکل نهاد کتابخانه های عمومی کشور برگزار شد.
در این جشنواره بالغ بر ۴ هزار اثر به دبیرخانه ارسال شد که از این میان ۱۸ اثر برگزیده و ۱۷ اثر شایسته تقدیر شناخته شد که شایان صالحی هنرمند جوان و خوش ذوق محمودآبادی با شرکت در بخش خاطره نویسی توانست مورد تقدیر قرار گیرد.
در ذیل می توانید تصاویر مربوط به آئین اختتامیه این جشنواره و اثر برگزیده این هنرمند محمودآبادی را ببینید:
اثر:
کنکور و دانشگاه تمام مشغله ام شده بود و من هر روز برای مطالعه به کتابخانه می رفتم.وارد کتابخانه که شدم به رسم ادب سلام و احوالپرسی با کتابدار کردم و با عجله به سمت اتاق مرجع رفتم.
روبرویم پر از جزوه، کتاب و نمونه سوال بود. ساعتی که کذشت مردی میانسال وارد اتاق شد. لباسی مندرس اما تمیز به تن داشت، صورتش استخوانی بود و با ته ریش سفیدگونه اش چهره غمگینی را برای خود ساخته بود.سلام بلند بالایی کرد و من هم سرسری جواب سلامی به او دادم.
وجود این مرد ناخوانده کمی تمرکز حواس را از من گرفته بود.رفتارش عجیب بود و ناخودآگاه توجه مرا جلب کرد، نگاهی به من انداخت و گفت:
دانشجویی؟گفتم پشت کنکوری هستم،از سرجایش بلند شد و کنارم نشست و بی توجه به من کتاب هایم را ورق زد و شاید یک صفحه ای از آن را بی صدا خوانده بود و گفت من هم لیسانس کامپیوتر هستم و بازنشسته مخابرات.ان شاء الله که موفق باشی.
خندیدم و گفتم: ای آقا گیرم که لیسانس هم گرفتیم، مملکت پر است از جوان تحصیلکرده و بیکار، ما هم یکی از آنها!
بادی به گلو انداخت و سریع انگار که جوابی برای سوالم از قبل طراحی کرده باشد گفت: من ۱۵ سال در فرانسه زندگی کردم آنجا هم همین ماجرا است، شما هم نباید همیشه نیمه خالی لیوان را نگاه کنی.
تناقض عجیبی در حرفهایش دیدم اگر کارمند مخابرات بوده پس کی ۱۵ سال را در فرانسه گذرانده است؟ توجهی نکردم و دوباره مشغول کتاب خواندن شدم که صدایم زد پسرم و بعد از جیبش یک فلاپی در آورد و گفت کامپیوترهای کتابخانه کجاست؟
با دیدن فلاپی خنده ام گرفت و گفتم پدرجان شما که لیسانس کامپیوتری باید بدانی دوران فلاپی خیلی وقت است که گذشته…
برایم سوال شد که اینهمه دروغ برای چیست!نگاهش کردم،آشفته و دستپاچه چیزی شبیه خداحافظ زیرلب زمزمه کرد و رفت…
چندی بعد آگهی ترحیم آن مرد عجیب را دیدم که بر شیشه مغازه ای جا خوش کرده بود، کمی که از روی نام آن فرد پرس و جو کردم فهمیدم مردم محله اش او را قاسم خله صدا می زنند.
مردی افسرده و سرخورده بود که از کودکی آرزوی درس خواندن داشت ولی مخالفت های پدرش این آرزو را به گور فرستاد و قاسم خله این ضعف را پشت دروغ های بزرگ پنهان می کرد.
جواب کنکور که آمد با جهبه شیرینی به مزار قاسم خله رفتم و مژده رتبه آنچنانی ام را به او دادم…
همچنین آیین اختتامیه این جشنواره با حضور غلامعلی حداد عادل رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی، سیدرضا صالحی امیری رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، برخی از چهره های فرهنگی کشور، کتابداران و دبیرکل نهاد کتابخانه های عمومی کشور برگزار شد.
,در این جشنواره بالغ بر ۴ هزار اثر به دبیرخانه ارسال شد که از این میان ۱۸ اثر برگزیده و ۱۷ اثر شایسته تقدیر شناخته شد که شایان صالحی هنرمند جوان و خوش ذوق محمودآبادی با شرکت در بخش خاطره نویسی توانست مورد تقدیر قرار گیرد.
,در ذیل می توانید تصاویر مربوط به آئین اختتامیه این جشنواره و اثر برگزیده این هنرمند محمودآبادی را ببینید:
, , ,
,
, , 
,
, , 
,
, , 
,
, , 
,
, اثر:
,کنکور و دانشگاه تمام مشغله ام شده بود و من هر روز برای مطالعه به کتابخانه می رفتم.وارد کتابخانه که شدم به رسم ادب سلام و احوالپرسی با کتابدار کردم و با عجله به سمت اتاق مرجع رفتم.
,روبرویم پر از جزوه، کتاب و نمونه سوال بود. ساعتی که کذشت مردی میانسال وارد اتاق شد. لباسی مندرس اما تمیز به تن داشت، صورتش استخوانی بود و با ته ریش سفیدگونه اش چهره غمگینی را برای خود ساخته بود.سلام بلند بالایی کرد و من هم سرسری جواب سلامی به او دادم.
,وجود این مرد ناخوانده کمی تمرکز حواس را از من گرفته بود.رفتارش عجیب بود و ناخودآگاه توجه مرا جلب کرد، نگاهی به من انداخت و گفت:
,دانشجویی؟گفتم پشت کنکوری هستم،از سرجایش بلند شد و کنارم نشست و بی توجه به من کتاب هایم را ورق زد و شاید یک صفحه ای از آن را بی صدا خوانده بود و گفت من هم لیسانس کامپیوتر هستم و بازنشسته مخابرات.ان شاء الله که موفق باشی.
,خندیدم و گفتم: ای آقا گیرم که لیسانس هم گرفتیم، مملکت پر است از جوان تحصیلکرده و بیکار، ما هم یکی از آنها!
,بادی به گلو انداخت و سریع انگار که جوابی برای سوالم از قبل طراحی کرده باشد گفت: من ۱۵ سال در فرانسه زندگی کردم آنجا هم همین ماجرا است، شما هم نباید همیشه نیمه خالی لیوان را نگاه کنی.
,تناقض عجیبی در حرفهایش دیدم اگر کارمند مخابرات بوده پس کی ۱۵ سال را در فرانسه گذرانده است؟ توجهی نکردم و دوباره مشغول کتاب خواندن شدم که صدایم زد پسرم و بعد از جیبش یک فلاپی در آورد و گفت کامپیوترهای کتابخانه کجاست؟
,با دیدن فلاپی خنده ام گرفت و گفتم پدرجان شما که لیسانس کامپیوتری باید بدانی دوران فلاپی خیلی وقت است که گذشته…
,برایم سوال شد که اینهمه دروغ برای چیست!نگاهش کردم،آشفته و دستپاچه چیزی شبیه خداحافظ زیرلب زمزمه کرد و رفت…
,چندی بعد آگهی ترحیم آن مرد عجیب را دیدم که بر شیشه مغازه ای جا خوش کرده بود، کمی که از روی نام آن فرد پرس و جو کردم فهمیدم مردم محله اش او را قاسم خله صدا می زنند.
,مردی افسرده و سرخورده بود که از کودکی آرزوی درس خواندن داشت ولی مخالفت های پدرش این آرزو را به گور فرستاد و قاسم خله این ضعف را پشت دروغ های بزرگ پنهان می کرد.
,جواب کنکور که آمد با جهبه شیرینی به مزار قاسم خله رفتم و مژده رتبه آنچنانی ام را به او دادم…
,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه