عاقبیت به خیری فرزندان تنها آرزوی مادران چشم انتظار

عاقبیت به خیری فرزندان تنها آرزوی مادران چشم انتظار
زمانی که از او می‌پرسم امروز روز مادر است از خدا چه آرزویی داری با فداکاری مادرانه‌اش می‌گوید:باور کنید خودم حتی یک آروز در دنیا ندارم آروزو میکنم کل جوانان هر چه که از خدا میخواند به آن برسند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از  مرآت نیوز،نگاه مادرانی که  به در دوخته شده تا شاید فرزندانشان به بهانه روز مادر  هم که شده به دیدن آنها بیایند، مرا برای تهیه گزارش به خانه سالمندان که در خیابان حکیم الهی سمنان واقع شده  کشاند تا به مناسبت این روز با جعبه شیرینی به دیدن مادرانی بروم که غم انتظار را در اشک‌های روی گونه‌هایشان می‌توان دید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرآت نیوز,

همان ابتدا که وارد سالن شدم خانمی که در حال خواندن قرآن بود توجه مرا به خود جلب کرد.

,

72سال سن داشت، نگاه مهربانش دنیایی از حرف‌ بود، سرزندگی و شاد بودنش ما را هم نیز متحول کرد.

,

, ,

در پاسخ به سوال من در خصوص علت آمدنش به خانه سالمندان، گفت: دو پسر دارم وخودم برای اینکه مزاحم خانواده ام نباشم با رضایت خودم به خانه سالمندان آمدم و 12 سال است که همسرم را از دست داده ام و این موضوع تنها چیزی است که در دنیا مرا بیش از همیشه ناراحت کرده است، خیلی هم از این مکان راضی هستم و بچه هایم نیز هر ازچندگاهی به من سر می زنند.

,

زمانی که از او می‌پرسم امروز روز مادر است از خدا چه آرزویی داری  با فداکاری مادرانه‌اش می‌گوید:باور کنید خودم حتی یک آروز در دنیا ندارم آروزو میکنم کل جوانان هر چه که از خدا  میخواند به آن برسند.

,

گفتم: حرف دلت با بچه هات حرف دلم با بچه هام اینکه ازشون راضی هستم و هر جا هستند موفق باشند و سعی کنند به بزرگترها خصوصا پدر و مادرها احترام بگذارند.

,

, ,

شادابی این مادر خیلی برای من  عجیب بود چون فکر نمی کردم کسی در  این محیط باشد این قدر خوشحال و سرزنده باشد،وی می گفت:هیچ حاجتی در دنیا ندارم اگر یک ساعت از اینجا بیرون بروم  دلم برای تختم که مال خودم نیست تنگ می شود ثروت من این تخت است و این مفاتیح و قرآن و کتاب های من است.

,

به هنگام خداحافظی  دفترچه ای را برای ما آورد و گفت :من یک دفتر خاطرات دارم که هرکس که پیش من بیاد به او می دهم برای   من یادگاری بنویسد، با ذوق تمام از یاداشتی می گفت که آیت الله شاهچراغی نماینده ولی فقیه در استان برای اونوشته بود من و همکارم نیز چند خطی برای او یادگاری نوشتیم  و وی نیز دعای خیرش را بدرقه راهمان کرد.

,

به سراغ خانم  دیگری رفتم  که در اتاق کناری نشسته بود، وقتی روز مادر را به او تبریک گفتم، اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: من هنوز طعم مادری را نچشیده ام و هیچ فرزندی ندارم و بعد از فوت همسرم به علت اینکه کسی نبود از من نگهداری کند به سرای سالمندان آمده ام.

,

ربابه خانم حدود 4سالی بود که به اینجا امده بود از اینکه فرزندانش او را به اینجا آورده بودند ناراحت بود  و با چشمانی اشک بار و گلوی بغض دار و آروزیی جز سلامتی و عاقبت به خیری برای 3فرزندش و بازگشت به خانه اش نداشت...

,

انگار جفای روزگار به این مهربانان، ذره‌ای از عشق و عاطفه مادری‌شان نکاسته است. و بازهم دعاگوی فرزندانش بود.

,

مادرمهربان  که در حیاط این خانه  نشسته بودو حیاط خانه خیره شده بود توجه مرا به خود جلب کرد کنارش رفتم و با او همکلام شدم اهل مازنداران بود چهار فرزند داشت، حدود دو سال بود که بعد فوت همسرش به دلیل اینکه کسی نبود از او نگهداری کند به سرای سالمندان آمده بود.

,

, ,

از آرزویش در روز مادر پرسیدم :نگاهی معنی داری به من کردو گفت: آرزودارم  فرزندانم بیایند ومرا از اینجا ببرند و دعاش این بود که خدا انشالله شما را حفظ کند و بچه هایتان را برای شما ببخشد .

,

هنوز از کنار این مادر بلند نشده بودم که مادری دیگری  که روی ویلچرنشسته بود،توجه مرا به خود جلب کرد به کنارش رفتم و از او پرسیم ؟مادر چند سال است که به اینجا آمده ای ؟

,

گفت:دو سال است به خانه سالمندان آمده ام، یک پسر دارم و چند نوه .

,

پرسیم چرا به اینجا آمده ای؟

,

گفت:چند وقت است که مریض احوال هستم بعد از اینکه به سمنان آمدیم ، محل زندگی پسرم کوچک بود وهمه باهم جا نمیشدم ،برای اینکه جای آنها باز شود مرا به خانه سالمندان آوردند.

,

این مادر عزیز حدود 30 سال در دانشگاه شهید بهشتی کارمند بوده و با همون لهجه شیرینش از خاطراتی دوران جوانیش برایم میگفت و ای کاش وقتی بود تا میتوانستم بیشتر کنار این مادر مهربان و بقیه مادران بشینم و به حرفهایشان گوش دهم .

,

از آرزویش پرسیدم، گفت:آروزی ندارم جز سلامتی و عاقبت بخیری برای همه مردم وجوانان و اینکه هیچ وقت محتاج  دارو و دکترو بیمارستان نشوند.

,

, ,

کمی آن طرف تر مادری تسبیح به دست مرا نگاه می کرد و زیر لب چیزی می گفت:به کنارش رفتم دست مرا گرفت و گفت:شما کی هستید؟

,

گفتم من خبرنگار و به مناسبت روز مادر آمدم خانه سالمندان تا از این مادرها مصاحبه بگیرم، با همون نگاه مادرانه اش گفت: از من هم مصاحبه میگیری گفتم حتما و کنار او نشستم .

,

, ,

اهل مریوان بود لهجه اش ترک بود من خیلی متوجه حرفهایش نمیشدم فقط همین قدر متوجه شدم که میگفت:دل شکسته ام،در این دنیا خیلی سختی کشیده ام و عاقبتم اینجاشد.

,

پسرم را در جوانی از دست داده ام و در وادی السلام سمنان دفن است و برای اینکه به او نزدیک باشم به خانه سالمندان آمده ام،اشک در چشمان جمع شده و بود تنها آرزویش این بود که هیچ پدرو مادری داغ اولاد نبیند.

,

مادر، کانون عاطفه و مهر است و ظرفیت و شکیب کمتری برای تحمل ناگواری‌ها دارد، لطافت طبعش و ضعف طبیعی او از یک سو، و ناتوانی‌های فرساینده‌ای که از به دنیا آوردن فرزند و دیگر رنج‌ها در او پدید آمده است از سوی دیگر، او را به شدت ناتوان می‌کند.بی‌شک او شایسته تکریم، نوازش، عطوفت و خدمت است، مادران تنها در خانه‌های سالمندان چشم انتظار قلب‌های مهربان و نگاه‌های محبت آمیزند

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه