کارگردان صداوسیما:
اقاجمال، نخستین قائم مقام لشکری که با بدنی نیمه فلج از اروند وحشی گذشت
کارگردان صدا و سیمای کشور گفت: آقا جمال، نخستین قائم مقام لشکری که با بدنی نیمه فلج از اروند وحشی گذشت و از کوه های سر به فلک کشیده کردستان بالا رفت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از شهرضانیوز، سید موسی حسینی کارگردان شبکه های ۲ ،۳ و شبکه خبر است که تاکنون بیش از ۲۰ مستند درباره شهدای شهرضا و دفاع مقدس در شهرضا تولید و در شبکههای مختلف صدا و سیما کار کرده است.
یکی از مستندهای این کارگردان، مستندی از زندگینامه سردار شهید سید جمالالدین طباطبایی است.
۲۳ فروردینماه سالگرد شهادت این سردار بزرگ بود به همین مناسبت برآن شدیم با سید موسی حسینی درباره ساخت مستندی از زندگینامه سردار شهید سید جمالالدین طباطبایی به گفتوگو بنشینیم و درباره کم و کیف و چگونگی ساخت سریال آگاهی پیدا کنیم، که ضمن تشکر از ایشان ماحصل چگونگی ساخت این مستند را از زبان ایشان در ذیل از نظر خوانندگان محترم میگذرد.
,
,
یا عشق
همه چیز از یک روز سرد زمستانی آغاز شد، بهمن ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش، تهران.
موبایلم زنگ خورد، ممد دلاوری بود، رفیقی قدیمی که آن زمان معاون سیمای مرکز یاسوج بود . التماس دعا داشت. گفت که فرمانده تیپ استانشان در حال شهادت است.
پرسیدم : کجا ؟
پاسخ داد: بیمارستان بقیه الله تهران.
و من فهمیدم که دلاوری می خواهد از حضور این فرمانده در خلوت اتاقی در یکی از بیمارستانهای کلانشهر تهران برایش تصویر بگیرم. اما مگر کار به این راحتی بود. به دلاوری گفتم کار در تهران به راحتی یاسوج نیست، اولین مشکل ورود به بیمارستان و گرفتن مجوز تصویربرداری است .
معمولا برای گرفتن مجوز باید هفت خانی را پشت سر می گذاشتیم که چند روز طول می کشید و ما این فرصت را نداشتیم .
آن زمان من برای شبکه ی دو سیما برنامه”از آسمان” را می ساختم؛ همان برنامه ای که به خاطرش خون دل ها خوردم و زمانی که دیگر کاملا شناخته شد، فهمیدم که دیگر برای من فرصت ماندن نیست و پیش از آن که عذرم را بخواهند ، خودم عذر خواهی کردم و رفتم.
ساحل افتاده گفت گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و رفت
هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم …
بگذریم. با تهیه کننده محترم که پاسداری بازنشسته است حرف زدم و خواستم که از ارتباطاتش برای گرفتن مجوز اقدام کند اما آن جناب در آغاز هزاران قلت آورد که نمی شود و سخت است و چنین است و چنان …
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
سردار؛ مردی با نفس هایی از جنس درد
گفته های دلاوری در خاطرم طنین انداخته بود: سید قربون جدت برم، سید داره شهید می شه، راه دوره فرصت ندارم گروه بفرستم، بودجه نداریم، کسی را نداریم غیر از خدا و تو، دیر بجنبی شهید شده ها …
و من دل را به دریا زدم و از خدا یاری خواستم. در ساعت ملاقات به بیمارستان رفتم و برای اولین بار سردار را دیدم ؛ مردی با نفس هایی از جنس درد …
دور و برش چند نفر آقا حضور داشتند و یک خانم . آقایان همه بغض کرده بودند اما آن خانم در حالت عادی بود. سلامش کردم و گفتم که برای چه آمده ام. تصور می کردم که از بستگان سردار باشد اما از مسئولان روابط عمومی بیمارستان بود. افسوس که نامشان را فراموش کرده ام، محبتی در حقم کرد که مرا به یاد سال های کودکی و خواهر مرحومه ام انداخت. قول داد اگر که یک نامه رسمی برایشان فکس شود، مجوز را برایم تهیه کند. گفتم که می توانم از مسئولان صدا و سیمای یاسوج خواهش کنم فردا نامه را بفرستند اما تا آن زمان چه کنم ؟ اگر که سردار را فردا نماند …
اگر که سردار تا فردا نماند ….
خواهر نگاهم کرد و گفت: اما شما که گروه و تجهیزات همراهتون نیاوردید !
امیدوار شدم و پرسیدم: یعنی اگر که من امکانات را همراه خودم داشته باشم اجازه تصویربرداری دارم ؟
خواهر تبسمی کرد و پاسخ داد : اگر که همراه داشتید ، حالا که ندارید.
,
,
,
,
,
,
,
قاب دوربینم را از چهره ساکت سردار پر کردم
لبخندی زدم و کیفم را از دوش برداشتم و آن را گشودم و دوربین PD 170 نازنین را از آن خارج کردم .
میکروفن و لنزهود را از دوربین جدا کرده و دوربین را در کیف جای داده بودم. خواهر خندید و گفت که فقط در داخل اتاق اجازه ی کار دارم. از او سپاسگزاری کردم و قاب دوربینم را از چهره ساکت سردار پر کردم .
همان شب در اتاق مونتاژ مشغول گرفتن کپی از تصاویر سردار بودم که تهیه کننده”از آسمان” هم تشریف آوردند. نمای بسته سردار با چشم های بسته قاب مونیتورها را پر کرده بود . تهیه کننده کنجکاو مونیتورها را نگاه کرد و فهمیدم که شاخک هایش شروع به زدن کرده است.
نمای بعدی حسابی جناب تهیه کننده را تکان داد. دوستان سردار برای تهیه کننده آشنا بودند. آه از نهاد جنابش بر آمد و اعتراض کرد که چرا ایشان را همراه خود نبرده بودم. لبخند تلخی زدم و گفته های پیشینش را یادآوری کردم که هماهنگی سخت است و غیره و ذلک و …
همان شب تصاویر را با هواپیما برای دلاوری فرستادم و روز بعد باز هم با دوربینم به بیمارستان رفتم. این بار جناب تهیه کننده هم همراهم بود که می خواست سوژه را سبک سنگین کند .
در بیمارستان، نخست به دیدار خواهر رفتم. دلاوری نامه را فکس کرده بود و خیال ما را راحت کرده بود . به خواهر گفتم که از این پس می خواهم برای دلم تصویر بگیرم و او هم مرا دعا کرد .
اتاق سردار شلوغ تر از روز قبل بود. عاقله مرد نسبتا خپلی با کله تاس که تصور کردم شاید بازاری باشد با دیدن دوربینم کنجکاو نگاهم کرد. نگاه او از نگاه خواهر پنهان نماند و دیدم که خواهر با سر اشاره مثبت کرد. مرد نسبتا خپل با کله تاس به سراغ من نیامد اما خیلی زود با تهیه کننده صمیمی شد و حاصل این صمیمیت حاصل کار ما را دگرگون کرد. رفیقان قدیمی سردار یکی یکی آمدند ؛ آقا محسن، آقا رحیم ، عزیز جعفری …
مرتضی قربانی را خود ما به بیمارستان بردیم و حتی من میخواستم از نگاه او برنامه را روایت کنم که در عمل چنین نشد. زمانی که مرتضی قربانی بر بالین سردار برای دیگران سخن می گفت دوربین را به سمت دیگر حاضران در اتاق حرکت دادم. جوانی که یک دوربین عکاسی در دست داشت لحظه ای زیر چشمی لنز دوربین مرا نگاه کرد ….
معمولا در چنین لحظاتی تصویربردار خشمگین می شود که چرا کسی مستقیما دوربین را نگاه کرده است اما برای من این بار چنین حسی به وجود نیامد. رفاقت صاحب نگاه و من تا به امروز تقریبا به اندازه سال های دفاع مقدس پایدار مانده است.
علی سلمانی به سکون یاء علی از آخرین لحظه های زندگی خاکی سردار شهید حاج سیف الله حیدرپور تا به امروز همراه من مانده است و حاصل این همراهی برنامه های تلویزیونی متعددی برای شبکه های مختلف رسانه ملی و شبکه بین المللی خبر در باره شهیدان و رزمندگان شهرضا، اصفهان، اسفرجان، هونجان، طالخونچه، ونک و جرم افشار بوده است. تعداد این برنامه ها دو رقمی شده است و به لطف آفریدگار تاثیرات مثبت بر مردم داشته اند. عامل این کارها را من در نفس آسمانی دو شهید بزرگوار میدانم که هر دو از سرداران شهید شهرضا هستند؛ “حاج سیف الله ” و ” آقا جمال ” …
امان از این دل و امان از این آقا جمال که برای بعضی از ماها این دو از هم جدا ناشدنی شده اند . آقا جمال را می گویم و دل خودم را، همچنانی که پیش از من، ده سال تمام دل علی سلمانی حضور خلوت آقا جمال شده بود …
حاج سیف الله که شهید شد به دنبال پیکرش به شهرضا آمدیم . مرد نسبتا چاق کله تاسی که آن زمان بازاری نبود یاورمان شد؛ حسین مردانی رزمنده با سابقه ای که هنوز ترکشی را کنار قلبش حمل میکند، همراهمان بود. حضور مردم در آیین تشییع حاج سیف الله بی نظیر بود. خیلیها آمده بودند از فرماندهان ارشد نیروی زمینی سپاه گرفته تا رزمندگان گمنام. ما شبانه روز کار کردیم و در تمام آن مدت علی سلمانی همراهمان بود، دیگر رفیق شده بودیم. معمولا مدتی بعد از پخش هر برنامه این گونه رفاقت ها کمرنگ و بعد فراموش می شوند اما درباره علی سلمانی و من این اتفاق رخ نداد. علی آن زمان در تهران دانشجو بود و گهگاه مرا مورد لطف قرار میداد و به دیدارم می آمد. در این دیدارها بود که فهمیدم علی سخت به آقا جمال دل بسته است بدون این که در عمرش او را دیده باشد.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
زندگی آقا جمال قابلیت سوژه بودن برای کارهای بزرگ سینمایی و تلویزیونی را دارد
دلبستگی علی برایم جالب بود و زمانی که خواستم راز دلبستگی را بفهمم خودم هم دل باختم ….
علی و دوستانش مرا برای ساختن فیلمی درباره آقا جمال به شهرضا دعوت کردند. پیش از من هم فیلمسازان دیگری را هم دعوت کرده بودند اما متاسفانه نتیجهای نگرفته بودند.
زندگی آقا جمال قابلیت سوژه بودن برای کارهای بزرگ سینمایی و تلویزیونی را دارد و به نظر من همین بزرگ بودن عامل اصلی رکود شده بود؛ آقا جمال بزرگ بود و ما کوچک . قاب نگاه ما بسیار کوچک تر از آن بود که تصویر آقا جمال را در خود جای دهد؛
من، این کمینه کنون همچو ذره در برابر کوهم / فتاده چشم بر آن شوکت و شکوه و شکیبم / سخن به یاد تو گفتن و در به یاد تو سفتن / بلند مرتبه کاری است / کار چو من نیست ولی چه توان کرد ؟ سکوت هم نتوانم …
علی سلمانی پیش از من تلاش بسیار کرده بود تا برای آقا جمال فیلمی ساخته شود . حاصل کارش را دیدم. تحقیق و حتی تصویربرداری کرده بود. مرا به دیدن پدر و مادر و همسر آقا جمال برد .
در بازگشت به تهران در فرودگاه اصفهان با سردار استکی همسفر شدم و با ایشان در باره آقا جمال و فیلمی که قرار بود در آینده بسازیم سخن گفتم . سردار قول داد در حد توان ما را یاری کند و صادقانه بگویم که ایشان در چندین برنامه صمیمانه یاورمان بودند.
به تهران که رسیدم ذهنم درگیر آقا جمال و علی سلمانی بود. جاذبه یک شهید، سال ها پس از شهادتش که این جوان را درگیر خود کرده بود برای من هم جذابیت داشت . میخواستیم در باره آقا جمال فیلم بزرگی بسازیم. طبیعتا برای ساخت هر فیلمی بودجهای مناسب با آن لازم است و من نمی دانستم که این بودجه قرار است از کجا تامین شود ؟ با علی سلمانی موضوع را مطرح کردم و فهمیدم که برخی از مسئولان وعده هایی داده اند اما وارد کارزار که شدیم کسی چیزی یادش نبود. ظاهرا باید من هم مثل دیگر همکاران باید میدان را خالی می کردم و به خاطره ای تلخ در ذهن علی تبدیل می شدم .
راستش را بخواهید یکی دو بار دل دل کردم که از علی عذر خواهی کنم اما هر بار که خواستم موضوع را مطرح کنم ، نتوانستم .
مدتی گذشت و یک شب که تنها و دور از چشم علی در مسیر بازگشتم از شیراز به تهران به زیارت آقا جمال رفتم احساس کردم اگر برای آقا جمال کاری نکنم دیگر روی دیدن علی و رفیقانش را نخواهم داشت؛ رفیقانی که هنوز هم با من رفیقند؛ سعید غفاری، احمد قدیمی، تقی رهایی و خیلی جوان های دیگر که بدون دیدن شهیدان به آنان دل باخته اند. از آقا جمال خواستم که خودش راهنمایم باشد. هنوز کارگردان”از آسمان ” بودم . به تهران که رسیدم فهمیدم که برای روز پدر باید برنامه تولید کنیم. به یاد پدر آقا جمال افتادم و تلفنی موضوع را با علی سلمانی و سردار استکی در میان گذاشتم . هر دو بزرگوار اعلام آمادگی کردند.
چند روز بعد به اصفهان رفتیم و در آن جا سردار استکی ما را به دیدار پدری برد که سه پسرش به شهادت رسیده بودند.
پس از آن به شهرضا و دیدار پدر آقا جمال رفتیم. دیدار با پدر شهیدی دیگر از خانواده ای مستضعف بخش دیگری از برنامه ما بود. ویژه برنامه”از آسمان ” به مناسبت روز پدر که مستندی از پدران شهیدان شهرضا و اصفهان بود چندین بار از شبکه دو سیما پخش شد و مورد استقبال قرار گرفت.
همچنانی که پیشتر اشاره کردیم برنامه های زیادی را در محدوده شهرستان شهرضا کار کردیم.
سرداران شهیدی همچون حیدرپور و میرکاظمی از جمله بزرگوارانی بودند که مورد توجه ما قرار گرفتند و چندین برنامه هم درباره عملیات محرم با حضور رزمندگان و توجه به شهیدان شهرستان های شهرضا و سمیرم ساختیم که از شبکه های دو سیما و خبر پخش شد اما همچنان شرمنده آقا جمال بودیم ….
مشکل بزرگ ما نداشتن بودجه بود. علی و دیگر جوانان همراهش مدت ها با مسئولان بزرگ و کوچک شهرستان گفتوگو کرده بودند و از آنان برای تامین بودجه یاری خواسته بودند. برخی از این مسئولان خود را از دوستان آقا جمال می دانستند و برخی هم داعیه فرهنگی بودن داشتند. وعده های خوبی داده شده بود، حتی یکی از مسئولان فرموده بود که نگران بودجه نباشید ما به دریا وصل هستیم اما پای عمل که به میان آمد وعده ها فراموش شد و حتی آن مسئول متصل به دریا رقمی در حد دو باک بنزین سهمیه ای برای یک خودروی پراید را پیشنهاد فرمود. “از آسمان ” را کنار گذاشته بودم اما همچنان دلم دنبال کارهای دفاع مقدسی بود. علی و دیگر دوستان که بیشتر از من دغدغه داشتند درصدد تهیه بودجه برای ساختن برنامههای دفاع مقدسی بودند.
رقمهای مختصری تهیه شد اما هر پرداخت کننده ای می خواست که شهدای روستا یا محله اش مورد توجه قرار گیرند. برنامه هایی مانند هونجان یا طالخونچه با بودجه ای برابر با یک ششم بودجه واقعی ولی با کیفیت استاندارد تلویزیونی ساخته شدند. این مجموعه را ” از خاک ” نام گذاشتم و در زمان مدیریت آقای محمودی به تامین برنامه شبکه دو سیما هدیه کردیم.
سوژهها تقریبا بکر بود و به یاری خدا ما بد کار نکرده بودیم . پخش” از خاک ” البته به صورت نامنظم از شبکه دو ادامه یافت. اما یک باره مورد غضب قرار گرفتم و دوستان تامین برنامه حتی دیگر تلفن هایم را هم پاسخ ندادند.
در جست و جوی علت که بر آمدم فهمیدم هدیه کردن برنامه ها از سوی من باعث به خطر افتادن موقعیت برخی دوستان تهیه کننده شده بود. آن بزرگواران که علاوه بر بودجه مصوب سازمانی، کمکهای بعضا نجومی هم از برخی مراکز و فرماندهان دفاع مقدسی می گرفتند وقتی که متوجه شدند برنامه”از خاک ” به صورت مجانی به تامین برنامه هدیه می شود موقعیت خود را در خطر دیدند و به همین دلیل شروع به تبلیغ بر علیه من نمودند. تهمت ها بود که به من نسبت داده می شد. ادعا شده بود که من رقم های چند ده میلیونی از سپاه و مراکز مختلف گرفته ام و ….
عطای شبکه دو سیما را به لقایش بخشیدم و چند ماهی برای شبکه خبر و برخی سازمان ها و ادارات برنامه سازی کردم. پوشاک، بازیافت زباله، فضای سبز و آب و فاضلاب از جمله سوژه هایی بودند که درباره آن ها برنامه سازی کردم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
آقا جمال مرا باز ، هوایی کرده بود
ظاهرا از کارهای دفاع مقدسی دورم کرده بودند اما سخت در اشتباه بودند. برای ساخت برنامه ای صنعتی به اصفهان رفته بودم، فرصت کوتاهی به دست آوردم و سری به مزار حاج حسین خرازی زدم . فکر می کردم مثل قبل دلم آرام می گیرد آخر چند سال قبل هم که مورد لطف دوستان قرار گرفته بودم حاج حسین دلم را آرام کرده بود اما این بار چنین نشد و آقا جمال مرا باز ، هوایی کرده بود …
نزدیکی های نیمه شب دلم دیگر طاقت نیاورد، سوار ماشینم شدم و باز هم دور از چشم علی سلمانی راهی شهرضا شدم ( این نکته ها را تا به الان برای هیچ کس حتی علی بازگو نکرده ام ) و به دیدن آقا جمال رفتم.
در خلوت شب کنار مزار آیا جمال با او درد دل کردم، گلایه کردم، غرغر کردم و بعد گریستم. نزدیک مزار آقا جمال داخل ماشینم خوابیدم و با صدای اذان صبح با آرامش از خواب برخاستم .
به تهران که رسیدم یکی از دوستان با من تماس گرفت و خواست که همدیگر را ببینیم. فرصت زیادی تا هفته دفاع مقدس باقی نمانده بود. دوستم می خواست که برای شبکه چهار سیما برنامه دفاع مقدسی تهیه کند. به یاد آقا جمال و خودم در سحر همان روز افتادم . من و جواد ابراهیمیار بر نیمکت یکی از پارک های شرق تهران نشستیم و همان جا طرح مجموعه برنامه “نخستین ها ” را نوشتیم.
نخستین مجتهدی که عازم میدانهای نبرد دفاع مقدس شد، نخستین گروه آهنگرانی که راهی جبهه ها شدند، نخستین آلیاژن ظامی آلومینیوم که در ایران تولید شد، نخستین پل های خیبری که در ایران ساخته شد و سرانجام نخستین قائم مقام لشکری که با بدنی نیمه فلج از اروند وحشی گذشت و از کوه های سر به فلک کشیده کردستان بالا رفت؛ آقا جمال….
جواد ابراهیمیار خیلی زود مجوز ساخت برنامه ها را گرفت اما راستش را بخواهید من زودتر از این که جواد خبر تصویب کار را بدهد راهی شهرضا شدم . با علی سلمانی و رفقایش یعنی بچه های هیئت علمدار شهرضا کار را آغاز کردیم. قرار بود که شبکه بودجهای در حد یک برنامه مستند با طبقه جیم به ما پرداخت کند و به همین دلیل تصمیم گرفتیم کاری به کار مسئولان و میزهای بزرگشان نداشته باشیم هیئتی کار کردیم. بچههای علمدار شبانه روز کار کردند و هیچ توقع مادی نداشتند. برنامه اول دارای بخشهای نمایشی هم بود و در این بخش ها بچه های هیئت علمدار جلوی دوربین نقش خودشان را بازی کردند و خودم هم کمی ناپرهیزی کردم و رو به روی علی سلمانی جلوی دوربین نشستم که بعد ها پیراهن عثمان شد و ما از سوی برخی رفیقان متهم به خود نمایی شدیم .
به لطف آفریدگار برنامه آن چنان مورد توجه مخاطبان اصلی یعنی مردم قرار گرفت که منفی بافی های برخی به اصطلاح رفیقان را هم اصلا مورد توجه قرار ندادیم .
,
,
,
,
,
,
,
ادامه دارد…
, ,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, انتهای پیام/
, , , ]
ارسال دیدگاه