رنج نامه ای رنج آور/ جولان فقر و بیماری در خانواده عشایر بویراحمدی
فقر شدید و درد و سختی زندگی عشایری،سرطان و بیماری قلبی تا آب مروارید چشمان مادربزرگ و قند خون بالای مادر خانوداه تنها بخشی از بحران پیش روی این خانواده عشایری است.پسر دوم خانواده بدلیل شرایط جسمانی پدر مجبور شده است چند ماهی عروسیش را جلوتر بیندازد و حدود یک ماه است که ازدواج کرده اما هنوز نتوانسته سند ازدواج خود را ثبت محضری کند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه خبری چهار فصل،این یک گزارش تکان دهنده درباره خانواده ای است که باید به سمع و نظر مردم عزیز این ملت شریف رسانده شود تا جایی که این چند خط را بخوانید و به ذهن خود بیاوریم که
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , چهار فصل,بنی آدم اعضای یکدیگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند
به گزارش این پایگاه خبری تحلیلی در گذشتن از کنار عشایر یا همان ذخایر انقلاب جز به گوشه ای از زندگی آنان در حال کوچ و زیبایی ها و برخی مرارت ها و سختی های آنان اشاره نمی شود واین بار به درون عشایر رفتیم و با آنها چند کلامی به گفت وگو پرداختیم.
ناگفته های زیادی در بین عشایر وجود دارد که جز از درد هیچ نیست... زبان حال همه آنها این چند بیت شعر بوده و هست:
باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است / با یاد تو دمساز دل من دم سردی است
گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است / ور دردسری می دهمت از سر دردی است
از راهروان سفر عشق در این دشت / گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است
در عرصه اندیشه من با که توان گفت / سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد که دانست که این مرد چه مردی است...
آری وقتی لب به گفتن گشودند مروارید های چشمشان برق می زد... از کسانی می گویم که امام راحل فرمود اینها ذخایر انقلاب اند.
خانواده آقای حیات علی بیات مؤخر، خانواده ای با هفت فرزند(3 پسر و 4 دختر) سه دختر و دو پسر این خانوده ازدواج کرده و دختران وی به صورت عشایری جدا از خانوداه زندگی می کنند و سه پسر و یک دختر در کنا پدر و مادر خویش اند.
پسر بزرگ حیات علی بیات مؤخر که حاتم نام دارد از زندگی عشایری و مشکلات خاص آن، مثل نبود امکانات و سختی رفت و آمد و در آمد بسیار کم و ناچیز خود، برادر و پدرش از راه چوپانی برایمان می گوید.
در میان حرف هایش اشاره دارد به بیماری سخت و جانگداز جامعه عشایری بویژه خانوده اش و آن چیزی نیست جز "فقر" و با افتخار می گوید با همه شرایط سخت که تا کنون پیش رو داشتیم و با این که پدرمان از بام افتاده اما هنور توانسته ایم دست بر کمر خویش گرفته و زندگی کنیم اما از این به بعد شرایط کمی فرق می کند.
کمی جلوتر که رفتیم حاتم از بیماری قلبی پدرش( حیات علی) می گوید .وی از انجام عمل باز قلب پدرش در چند سال گذشته می گوید هنوز با چهره ای بشاش با ما سخن می گوید و می گوید این تقدیر و سرنوشتی است که برای ما رقم خورده است.
کمی جلوتربه صورت خسته و رنجور حاتم بیست و پنج ساله که چهره اش در اولین نگاه بیست سال بزرگتر نشان میدهد ما رابه تعجب واداشت.
او از بیماری لاعلاج سرطان معده پدرش می گوید که با همه زحمتی که میکشیم هزینه چنین عمل هایی برای ما غیر قابل پرداخت می باشد.
حال بعد از انجام چنین عمل هایی وبرداشت از معده پدرم بعد از دوسال، دو هفته پیش پدرم اشتهایش کور شد و توانایی خوردن یک لقمه غذا و حتی کم ترین آب را هم نداشت.
بعد از مراجعه به پزشک و عکس برداری اولیه، پزشک بیماری مجدد پدرم را با نمونه برداری و انجام آزمایشات به ماگفت و دستور بستری شدن پدرم را برای انجام اقدامات حمایتی از وی داد و هم اکنون در بیمارستان امام سجاد یاسوج بستری می باشد.
حاتم از خود می گوید که سال 87 ازدواج کرده والان دو دختر به نام های هستی (سه ساله) و یسنا (دو ساله) دارد. وی گفت که سال اول بدلیل کوچ کردن و هوای سرد و نامناسب، دختر سه ماهه اش سرما می خورد وقتی به پزشک مراجعه می کند عفونت ریه وی باخبر میشود و دختر کوچک وی به دلیل شرایط کوچ نشینی در نه ماهگی از دنیا می رود.
.
وی از بیماری تیروئید همسرش و کم کاری شدید تیروئیدش، می گوید زنی که متولد 69 می باشد اما شرایط زندگی و درد و سختی و مرگ اولین فرزندش در سن 18 سالگی چهره ای خسته و نا امید از او نشان می دهد. وقتی نگاه به گوشه آخر چادر انداختم پیرزن سال خورده ای را دیدم و درمورد وی سوال کردم و حاتم پسر بزرگ خانواده می گوید مادر بزرگم است.
یعنی مادر حیات علی بیات مؤخر که اکنون یک بیمار سرطانی است. وقتی پرسیدم چرا مادربزرگت به جایی که ما را نگاه کند به سمت دیگری نگاه می کند، گفت: چشمان مادر بزرگم آب مروارید دارد وبدلیل شرایط مالی بد نتوانستیم چشمانش را عمل کنیم و اکنون به طور کامل نابینا شده است وی همچنین گفت مادربزرگم دو سال پیش از بلندی افتاد و رانش شکست، پلاتین در پایش گذاشتیم و بعد از دو سال باید تعویض شود و عفونت کرده باز هم بدلیل شرایط مالی توانایی عمل کردن وی را نداریم.
وقتی به سراغ پسر دوم خانواده بهروز بیات مؤخررفتم وی گفت بدلیل شرایط جسمانی پدر مجبور شد چند ماهی عروسیش را جلوتر بندازد و الان حدود یک ماه هست که ازدواج کرده است ولی هنوز نتوانسته سند ازدواج خود را ثبت محضری کند و جانسوز تر از آن، حرف از نرفتن به کلاس های مشاوره قبل از ازدواج و انجام ندادن آزمایش خونِ قبل از عقد بدلیل نداشتن هزینه آن بود.
این در حالی است که این خانواده از خود گله و گوسفند ندارند و چوپان گله افرادی دیگرند و حتی تحت پوشش هیچ سازمان حمایت کننده ای مثل کمیته امداد و سازمان بهزیستی و... نیستند.
بعد از تهیه این گزارش رایزنیهایی انجام شده شاید بتوان این خانواده را با توجه به شرایط حاد مالی، تحت حمایت یکی از سازمان های حمایت کننده قرار دهیم.
وضعیت این خانواده گوشه ای از وضعیت هزاران خانواده عشایر است که در این سرزمین زندگی مکنند.
حال در پایان گزارش می خواهم از گره گشایی بگویم … گره گشایی؟
گره … سایه اش کافیست تا روح زندگی را ناآرام کند.. گره می افتد و می شود سنگی در پیش پا، می افتد و می شود خاری در چشم، می افتد و می شود استخوانی در گلو…
آن وقت تو می مانی و اشک چشمانت، تو می مانی و پاهای ناتوانت، تو می مانی و گلوی دردناکت … تو و یک دنیا فریاد، اما کجاست دست گیر و فریادرسی … و تویی و یک دنیا خواهش، دنیا دنیا امید و دنیا دنیا چشم انتظاری …
امید به مهربان محبوبی که نیکی بنده ای از بندگانش را در گره زندگی تو جا داده است و حاجت تو را در دستان او. چشم انتظار بنده ای که چون معبودش گره گشایی را خوب آموخته است …
و بالاخره می آید … اویی که خدا وعده اش را داده بود. وعده او و دستان معجزه گرش را. او و دستان گره گشایش می آید و گره می گشاید. او گره از کارم و من گره از لبهایم که لبخند را از یاد برده بود او گره از کارم و من گره از قلبم که مهربانی را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از پاهایم که رفتن را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از دستانم که بخشندگی را از یاد برده بود …
شماره کارت حاتم بیات مؤخر:
6037694042109805
شماره کارت بهروز بیات مؤخر:
6273532140076396- بانک تجارت
انتهای پیام/م.ن
بنی آدم اعضای یکدیگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند
به گزارش این پایگاه خبری تحلیلی در گذشتن از کنار عشایر یا همان ذخایر انقلاب جز به گوشه ای از زندگی آنان در حال کوچ و زیبایی ها و برخی مرارت ها و سختی های آنان اشاره نمی شود واین بار به درون عشایر رفتیم و با آنها چند کلامی به گفت وگو پرداختیم.
ناگفته های زیادی در بین عشایر وجود دارد که جز از درد هیچ نیست... زبان حال همه آنها این چند بیت شعر بوده و هست:
باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است / با یاد تو دمساز دل من دم سردی است
گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است / ور دردسری می دهمت از سر دردی است
از راهروان سفر عشق در این دشت / گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است
در عرصه اندیشه من با که توان گفت / سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد که دانست که این مرد چه مردی است...
آری وقتی لب به گفتن گشودند مروارید های چشمشان برق می زد... از کسانی می گویم که امام راحل فرمود اینها ذخایر انقلاب اند.
خانواده آقای حیات علی بیات مؤخر، خانواده ای با هفت فرزند(3 پسر و 4 دختر) سه دختر و دو پسر این خانوده ازدواج کرده و دختران وی به صورت عشایری جدا از خانوداه زندگی می کنند و سه پسر و یک دختر در کنا پدر و مادر خویش اند.
پسر بزرگ حیات علی بیات مؤخر که حاتم نام دارد از زندگی عشایری و مشکلات خاص آن، مثل نبود امکانات و سختی رفت و آمد و در آمد بسیار کم و ناچیز خود، برادر و پدرش از راه چوپانی برایمان می گوید.
در میان حرف هایش اشاره دارد به بیماری سخت و جانگداز جامعه عشایری بویژه خانوده اش و آن چیزی نیست جز "فقر" و با افتخار می گوید با همه شرایط سخت که تا کنون پیش رو داشتیم و با این که پدرمان از بام افتاده اما هنور توانسته ایم دست بر کمر خویش گرفته و زندگی کنیم اما از این به بعد شرایط کمی فرق می کند.
کمی جلوتر که رفتیم حاتم از بیماری قلبی پدرش( حیات علی) می گوید .وی از انجام عمل باز قلب پدرش در چند سال گذشته می گوید هنوز با چهره ای بشاش با ما سخن می گوید و می گوید این تقدیر و سرنوشتی است که برای ما رقم خورده است.
کمی جلوتربه صورت خسته و رنجور حاتم بیست و پنج ساله که چهره اش در اولین نگاه بیست سال بزرگتر نشان میدهد ما رابه تعجب واداشت.
او از بیماری لاعلاج سرطان معده پدرش می گوید که با همه زحمتی که میکشیم هزینه چنین عمل هایی برای ما غیر قابل پرداخت می باشد.
حال بعد از انجام چنین عمل هایی وبرداشت از معده پدرم بعد از دوسال، دو هفته پیش پدرم اشتهایش کور شد و توانایی خوردن یک لقمه غذا و حتی کم ترین آب را هم نداشت.
بعد از مراجعه به پزشک و عکس برداری اولیه، پزشک بیماری مجدد پدرم را با نمونه برداری و انجام آزمایشات به ماگفت و دستور بستری شدن پدرم را برای انجام اقدامات حمایتی از وی داد و هم اکنون در بیمارستان امام سجاد یاسوج بستری می باشد.
حاتم از خود می گوید که سال 87 ازدواج کرده والان دو دختر به نام های هستی (سه ساله) و یسنا (دو ساله) دارد. وی گفت که سال اول بدلیل کوچ کردن و هوای سرد و نامناسب، دختر سه ماهه اش سرما می خورد وقتی به پزشک مراجعه می کند عفونت ریه وی باخبر میشود و دختر کوچک وی به دلیل شرایط کوچ نشینی در نه ماهگی از دنیا می رود.
.
وی از بیماری تیروئید همسرش و کم کاری شدید تیروئیدش، می گوید زنی که متولد 69 می باشد اما شرایط زندگی و درد و سختی و مرگ اولین فرزندش در سن 18 سالگی چهره ای خسته و نا امید از او نشان می دهد. وقتی نگاه به گوشه آخر چادر انداختم پیرزن سال خورده ای را دیدم و درمورد وی سوال کردم و حاتم پسر بزرگ خانواده می گوید مادر بزرگم است.
یعنی مادر حیات علی بیات مؤخر که اکنون یک بیمار سرطانی است. وقتی پرسیدم چرا مادربزرگت به جایی که ما را نگاه کند به سمت دیگری نگاه می کند، گفت: چشمان مادر بزرگم آب مروارید دارد وبدلیل شرایط مالی بد نتوانستیم چشمانش را عمل کنیم و اکنون به طور کامل نابینا شده است وی همچنین گفت مادربزرگم دو سال پیش از بلندی افتاد و رانش شکست، پلاتین در پایش گذاشتیم و بعد از دو سال باید تعویض شود و عفونت کرده باز هم بدلیل شرایط مالی توانایی عمل کردن وی را نداریم.
وقتی به سراغ پسر دوم خانواده بهروز بیات مؤخررفتم وی گفت بدلیل شرایط جسمانی پدر مجبور شد چند ماهی عروسیش را جلوتر بندازد و الان حدود یک ماه هست که ازدواج کرده است ولی هنوز نتوانسته سند ازدواج خود را ثبت محضری کند و جانسوز تر از آن، حرف از نرفتن به کلاس های مشاوره قبل از ازدواج و انجام ندادن آزمایش خونِ قبل از عقد بدلیل نداشتن هزینه آن بود.
این در حالی است که این خانواده از خود گله و گوسفند ندارند و چوپان گله افرادی دیگرند و حتی تحت پوشش هیچ سازمان حمایت کننده ای مثل کمیته امداد و سازمان بهزیستی و... نیستند.
بعد از تهیه این گزارش رایزنیهایی انجام شده شاید بتوان این خانواده را با توجه به شرایط حاد مالی، تحت حمایت یکی از سازمان های حمایت کننده قرار دهیم.
وضعیت این خانواده گوشه ای از وضعیت هزاران خانواده عشایر است که در این سرزمین زندگی مکنند.
حال در پایان گزارش می خواهم از گره گشایی بگویم … گره گشایی؟
گره … سایه اش کافیست تا روح زندگی را ناآرام کند.. گره می افتد و می شود سنگی در پیش پا، می افتد و می شود خاری در چشم، می افتد و می شود استخوانی در گلو…
آن وقت تو می مانی و اشک چشمانت، تو می مانی و پاهای ناتوانت، تو می مانی و گلوی دردناکت … تو و یک دنیا فریاد، اما کجاست دست گیر و فریادرسی … و تویی و یک دنیا خواهش، دنیا دنیا امید و دنیا دنیا چشم انتظاری …
امید به مهربان محبوبی که نیکی بنده ای از بندگانش را در گره زندگی تو جا داده است و حاجت تو را در دستان او. چشم انتظار بنده ای که چون معبودش گره گشایی را خوب آموخته است …
و بالاخره می آید … اویی که خدا وعده اش را داده بود. وعده او و دستان معجزه گرش را. او و دستان گره گشایش می آید و گره می گشاید. او گره از کارم و من گره از لبهایم که لبخند را از یاد برده بود او گره از کارم و من گره از قلبم که مهربانی را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از پاهایم که رفتن را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از دستانم که بخشندگی را از یاد برده بود …
شماره کارت حاتم بیات مؤخر:
6037694042109805
شماره کارت بهروز بیات مؤخر:
6273532140076396- بانک تجارت
انتهای پیام/م.ن
بنی آدم اعضای یکدیگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند
به گزارش این پایگاه خبری تحلیلی در گذشتن از کنار عشایر یا همان ذخایر انقلاب جز به گوشه ای از زندگی آنان در حال کوچ و زیبایی ها و برخی مرارت ها و سختی های آنان اشاره نمی شود واین بار به درون عشایر رفتیم و با آنها چند کلامی به گفت وگو پرداختیم.
ناگفته های زیادی در بین عشایر وجود دارد که جز از درد هیچ نیست... زبان حال همه آنها این چند بیت شعر بوده و هست:
باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است / با یاد تو دمساز دل من دم سردی است
گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است / ور دردسری می دهمت از سر دردی است
از راهروان سفر عشق در این دشت / گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است
در عرصه اندیشه من با که توان گفت / سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد که دانست که این مرد چه مردی است...
آری وقتی لب به گفتن گشودند مروارید های چشمشان برق می زد... از کسانی می گویم که امام راحل فرمود اینها ذخایر انقلاب اند.
خانواده آقای حیات علی بیات مؤخر، خانواده ای با هفت فرزند(3 پسر و 4 دختر) سه دختر و دو پسر این خانوده ازدواج کرده و دختران وی به صورت عشایری جدا از خانوداه زندگی می کنند و سه پسر و یک دختر در کنا پدر و مادر خویش اند.
پسر بزرگ حیات علی بیات مؤخر که حاتم نام دارد از زندگی عشایری و مشکلات خاص آن، مثل نبود امکانات و سختی رفت و آمد و در آمد بسیار کم و ناچیز خود، برادر و پدرش از راه چوپانی برایمان می گوید.
در میان حرف هایش اشاره دارد به بیماری سخت و جانگداز جامعه عشایری بویژه خانوده اش و آن چیزی نیست جز "فقر" و با افتخار می گوید با همه شرایط سخت که تا کنون پیش رو داشتیم و با این که پدرمان از بام افتاده اما هنور توانسته ایم دست بر کمر خویش گرفته و زندگی کنیم اما از این به بعد شرایط کمی فرق می کند.
کمی جلوتر که رفتیم حاتم از بیماری قلبی پدرش( حیات علی) می گوید .وی از انجام عمل باز قلب پدرش در چند سال گذشته می گوید هنوز با چهره ای بشاش با ما سخن می گوید و می گوید این تقدیر و سرنوشتی است که برای ما رقم خورده است.
کمی جلوتربه صورت خسته و رنجور حاتم بیست و پنج ساله که چهره اش در اولین نگاه بیست سال بزرگتر نشان میدهد ما رابه تعجب واداشت.
او از بیماری لاعلاج سرطان معده پدرش می گوید که با همه زحمتی که میکشیم هزینه چنین عمل هایی برای ما غیر قابل پرداخت می باشد.
حال بعد از انجام چنین عمل هایی وبرداشت از معده پدرم بعد از دوسال، دو هفته پیش پدرم اشتهایش کور شد و توانایی خوردن یک لقمه غذا و حتی کم ترین آب را هم نداشت.
بعد از مراجعه به پزشک و عکس برداری اولیه، پزشک بیماری مجدد پدرم را با نمونه برداری و انجام آزمایشات به ماگفت و دستور بستری شدن پدرم را برای انجام اقدامات حمایتی از وی داد و هم اکنون در بیمارستان امام سجاد یاسوج بستری می باشد.
حاتم از خود می گوید که سال 87 ازدواج کرده والان دو دختر به نام های هستی (سه ساله) و یسنا (دو ساله) دارد. وی گفت که سال اول بدلیل کوچ کردن و هوای سرد و نامناسب، دختر سه ماهه اش سرما می خورد وقتی به پزشک مراجعه می کند عفونت ریه وی باخبر میشود و دختر کوچک وی به دلیل شرایط کوچ نشینی در نه ماهگی از دنیا می رود.
.
وی از بیماری تیروئید همسرش و کم کاری شدید تیروئیدش، می گوید زنی که متولد 69 می باشد اما شرایط زندگی و درد و سختی و مرگ اولین فرزندش در سن 18 سالگی چهره ای خسته و نا امید از او نشان می دهد. وقتی نگاه به گوشه آخر چادر انداختم پیرزن سال خورده ای را دیدم و درمورد وی سوال کردم و حاتم پسر بزرگ خانواده می گوید مادر بزرگم است.
یعنی مادر حیات علی بیات مؤخر که اکنون یک بیمار سرطانی است. وقتی پرسیدم چرا مادربزرگت به جایی که ما را نگاه کند به سمت دیگری نگاه می کند، گفت: چشمان مادر بزرگم آب مروارید دارد وبدلیل شرایط مالی بد نتوانستیم چشمانش را عمل کنیم و اکنون به طور کامل نابینا شده است وی همچنین گفت مادربزرگم دو سال پیش از بلندی افتاد و رانش شکست، پلاتین در پایش گذاشتیم و بعد از دو سال باید تعویض شود و عفونت کرده باز هم بدلیل شرایط مالی توانایی عمل کردن وی را نداریم.
وقتی به سراغ پسر دوم خانواده بهروز بیات مؤخررفتم وی گفت بدلیل شرایط جسمانی پدر مجبور شد چند ماهی عروسیش را جلوتر بندازد و الان حدود یک ماه هست که ازدواج کرده است ولی هنوز نتوانسته سند ازدواج خود را ثبت محضری کند و جانسوز تر از آن، حرف از نرفتن به کلاس های مشاوره قبل از ازدواج و انجام ندادن آزمایش خونِ قبل از عقد بدلیل نداشتن هزینه آن بود.
این در حالی است که این خانواده از خود گله و گوسفند ندارند و چوپان گله افرادی دیگرند و حتی تحت پوشش هیچ سازمان حمایت کننده ای مثل کمیته امداد و سازمان بهزیستی و... نیستند.
بعد از تهیه این گزارش رایزنیهایی انجام شده شاید بتوان این خانواده را با توجه به شرایط حاد مالی، تحت حمایت یکی از سازمان های حمایت کننده قرار دهیم.
وضعیت این خانواده گوشه ای از وضعیت هزاران خانواده عشایر است که در این سرزمین زندگی مکنند.
حال در پایان گزارش می خواهم از گره گشایی بگویم … گره گشایی؟
گره … سایه اش کافیست تا روح زندگی را ناآرام کند.. گره می افتد و می شود سنگی در پیش پا، می افتد و می شود خاری در چشم، می افتد و می شود استخوانی در گلو…
آن وقت تو می مانی و اشک چشمانت، تو می مانی و پاهای ناتوانت، تو می مانی و گلوی دردناکت … تو و یک دنیا فریاد، اما کجاست دست گیر و فریادرسی … و تویی و یک دنیا خواهش، دنیا دنیا امید و دنیا دنیا چشم انتظاری …
امید به مهربان محبوبی که نیکی بنده ای از بندگانش را در گره زندگی تو جا داده است و حاجت تو را در دستان او. چشم انتظار بنده ای که چون معبودش گره گشایی را خوب آموخته است …
و بالاخره می آید … اویی که خدا وعده اش را داده بود. وعده او و دستان معجزه گرش را. او و دستان گره گشایش می آید و گره می گشاید. او گره از کارم و من گره از لبهایم که لبخند را از یاد برده بود او گره از کارم و من گره از قلبم که مهربانی را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از پاهایم که رفتن را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از دستانم که بخشندگی را از یاد برده بود …
شماره کارت حاتم بیات مؤخر:
6037694042109805
شماره کارت بهروز بیات مؤخر:
6273532140076396- بانک تجارت
انتهای پیام/م.ن
بنی آدم اعضای یکدیگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند
به گزارش این پایگاه خبری تحلیلی در گذشتن از کنار عشایر یا همان ذخایر انقلاب جز به گوشه ای از زندگی آنان در حال کوچ و زیبایی ها و برخی مرارت ها و سختی های آنان اشاره نمی شود واین بار به درون عشایر رفتیم و با آنها چند کلامی به گفت وگو پرداختیم.
ناگفته های زیادی در بین عشایر وجود دارد که جز از درد هیچ نیست... زبان حال همه آنها این چند بیت شعر بوده و هست:
باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است / با یاد تو دمساز دل من دم سردی است
گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است / ور دردسری می دهمت از سر دردی است
از راهروان سفر عشق در این دشت / گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است
در عرصه اندیشه من با که توان گفت / سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد که دانست که این مرد چه مردی است...
آری وقتی لب به گفتن گشودند مروارید های چشمشان برق می زد... از کسانی می گویم که امام راحل فرمود اینها ذخایر انقلاب اند.
خانواده آقای حیات علی بیات مؤخر، خانواده ای با هفت فرزند(3 پسر و 4 دختر) سه دختر و دو پسر این خانوده ازدواج کرده و دختران وی به صورت عشایری جدا از خانوداه زندگی می کنند و سه پسر و یک دختر در کنا پدر و مادر خویش اند.
پسر بزرگ حیات علی بیات مؤخر که حاتم نام دارد از زندگی عشایری و مشکلات خاص آن، مثل نبود امکانات و سختی رفت و آمد و در آمد بسیار کم و ناچیز خود، برادر و پدرش از راه چوپانی برایمان می گوید.
در میان حرف هایش اشاره دارد به بیماری سخت و جانگداز جامعه عشایری بویژه خانوده اش و آن چیزی نیست جز "فقر" و با افتخار می گوید با همه شرایط سخت که تا کنون پیش رو داشتیم و با این که پدرمان از بام افتاده اما هنور توانسته ایم دست بر کمر خویش گرفته و زندگی کنیم اما از این به بعد شرایط کمی فرق می کند.
کمی جلوتر که رفتیم حاتم از بیماری قلبی پدرش( حیات علی) می گوید .وی از انجام عمل باز قلب پدرش در چند سال گذشته می گوید هنوز با چهره ای بشاش با ما سخن می گوید و می گوید این تقدیر و سرنوشتی است که برای ما رقم خورده است.
کمی جلوتربه صورت خسته و رنجور حاتم بیست و پنج ساله که چهره اش در اولین نگاه بیست سال بزرگتر نشان میدهد ما رابه تعجب واداشت.
او از بیماری لاعلاج سرطان معده پدرش می گوید که با همه زحمتی که میکشیم هزینه چنین عمل هایی برای ما غیر قابل پرداخت می باشد.
حال بعد از انجام چنین عمل هایی وبرداشت از معده پدرم بعد از دوسال، دو هفته پیش پدرم اشتهایش کور شد و توانایی خوردن یک لقمه غذا و حتی کم ترین آب را هم نداشت.
بعد از مراجعه به پزشک و عکس برداری اولیه، پزشک بیماری مجدد پدرم را با نمونه برداری و انجام آزمایشات به ماگفت و دستور بستری شدن پدرم را برای انجام اقدامات حمایتی از وی داد و هم اکنون در بیمارستان امام سجاد یاسوج بستری می باشد.
حاتم از خود می گوید که سال 87 ازدواج کرده والان دو دختر به نام های هستی (سه ساله) و یسنا (دو ساله) دارد. وی گفت که سال اول بدلیل کوچ کردن و هوای سرد و نامناسب، دختر سه ماهه اش سرما می خورد وقتی به پزشک مراجعه می کند عفونت ریه وی باخبر میشود و دختر کوچک وی به دلیل شرایط کوچ نشینی در نه ماهگی از دنیا می رود.
.
وی از بیماری تیروئید همسرش و کم کاری شدید تیروئیدش، می گوید زنی که متولد 69 می باشد اما شرایط زندگی و درد و سختی و مرگ اولین فرزندش در سن 18 سالگی چهره ای خسته و نا امید از او نشان می دهد. وقتی نگاه به گوشه آخر چادر انداختم پیرزن سال خورده ای را دیدم و درمورد وی سوال کردم و حاتم پسر بزرگ خانواده می گوید مادر بزرگم است.
یعنی مادر حیات علی بیات مؤخر که اکنون یک بیمار سرطانی است. وقتی پرسیدم چرا مادربزرگت به جایی که ما را نگاه کند به سمت دیگری نگاه می کند، گفت: چشمان مادر بزرگم آب مروارید دارد وبدلیل شرایط مالی بد نتوانستیم چشمانش را عمل کنیم و اکنون به طور کامل نابینا شده است وی همچنین گفت مادربزرگم دو سال پیش از بلندی افتاد و رانش شکست، پلاتین در پایش گذاشتیم و بعد از دو سال باید تعویض شود و عفونت کرده باز هم بدلیل شرایط مالی توانایی عمل کردن وی را نداریم.
وقتی به سراغ پسر دوم خانواده بهروز بیات مؤخررفتم وی گفت بدلیل شرایط جسمانی پدر مجبور شد چند ماهی عروسیش را جلوتر بندازد و الان حدود یک ماه هست که ازدواج کرده است ولی هنوز نتوانسته سند ازدواج خود را ثبت محضری کند و جانسوز تر از آن، حرف از نرفتن به کلاس های مشاوره قبل از ازدواج و انجام ندادن آزمایش خونِ قبل از عقد بدلیل نداشتن هزینه آن بود.
این در حالی است که این خانواده از خود گله و گوسفند ندارند و چوپان گله افرادی دیگرند و حتی تحت پوشش هیچ سازمان حمایت کننده ای مثل کمیته امداد و سازمان بهزیستی و... نیستند.
بعد از تهیه این گزارش رایزنیهایی انجام شده شاید بتوان این خانواده را با توجه به شرایط حاد مالی، تحت حمایت یکی از سازمان های حمایت کننده قرار دهیم.
وضعیت این خانواده گوشه ای از وضعیت هزاران خانواده عشایر است که در این سرزمین زندگی مکنند.
حال در پایان گزارش می خواهم از گره گشایی بگویم … گره گشایی؟
گره … سایه اش کافیست تا روح زندگی را ناآرام کند.. گره می افتد و می شود سنگی در پیش پا، می افتد و می شود خاری در چشم، می افتد و می شود استخوانی در گلو…
آن وقت تو می مانی و اشک چشمانت، تو می مانی و پاهای ناتوانت، تو می مانی و گلوی دردناکت … تو و یک دنیا فریاد، اما کجاست دست گیر و فریادرسی … و تویی و یک دنیا خواهش، دنیا دنیا امید و دنیا دنیا چشم انتظاری …
امید به مهربان محبوبی که نیکی بنده ای از بندگانش را در گره زندگی تو جا داده است و حاجت تو را در دستان او. چشم انتظار بنده ای که چون معبودش گره گشایی را خوب آموخته است …
و بالاخره می آید … اویی که خدا وعده اش را داده بود. وعده او و دستان معجزه گرش را. او و دستان گره گشایش می آید و گره می گشاید. او گره از کارم و من گره از لبهایم که لبخند را از یاد برده بود او گره از کارم و من گره از قلبم که مهربانی را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از پاهایم که رفتن را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از دستانم که بخشندگی را از یاد برده بود …
شماره کارت حاتم بیات مؤخر:
6037694042109805
شماره کارت بهروز بیات مؤخر:
6273532140076396- بانک تجارت
انتهای پیام/م.ن
بنی آدم اعضای یکدیگرند/که در آفرینش ز یک گوهرند
,,
به گزارش این پایگاه خبری تحلیلی در گذشتن از کنار عشایر یا همان ذخایر انقلاب جز به گوشه ای از زندگی آنان در حال کوچ و زیبایی ها و برخی مرارت ها و سختی های آنان اشاره نمی شود واین بار به درون عشایر رفتیم و با آنها چند کلامی به گفت وگو پرداختیم.
, پایگاه خبری تحلیلی,,
ناگفته های زیادی در بین عشایر وجود دارد که جز از درد هیچ نیست... زبان حال همه آنها این چند بیت شعر بوده و هست:
,,
باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است / با یاد تو دمساز دل من دم سردی است
,گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است / ور دردسری می دهمت از سر دردی است
,از راهروان سفر عشق در این دشت / گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است
,در عرصه اندیشه من با که توان گفت / سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است
,غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد که دانست که این مرد چه مردی است...
,,
آری وقتی لب به گفتن گشودند مروارید های چشمشان برق می زد... از کسانی می گویم که امام راحل فرمود اینها ذخایر انقلاب اند.
,,
خانواده آقای حیات علی بیات مؤخر، خانواده ای با هفت فرزند(3 پسر و 4 دختر) سه دختر و دو پسر این خانوده ازدواج کرده و دختران وی به صورت عشایری جدا از خانوداه زندگی می کنند و سه پسر و یک دختر در کنا پدر و مادر خویش اند.
,,
پسر بزرگ حیات علی بیات مؤخر که حاتم نام دارد از زندگی عشایری و مشکلات خاص آن، مثل نبود امکانات و سختی رفت و آمد و در آمد بسیار کم و ناچیز خود، برادر و پدرش از راه چوپانی برایمان می گوید.
,,
در میان حرف هایش اشاره دارد به بیماری سخت و جانگداز جامعه عشایری بویژه خانوده اش و آن چیزی نیست جز "فقر" و با افتخار می گوید با همه شرایط سخت که تا کنون پیش رو داشتیم و با این که پدرمان از بام افتاده اما هنور توانسته ایم دست بر کمر خویش گرفته و زندگی کنیم اما از این به بعد شرایط کمی فرق می کند.
,,
کمی جلوتر که رفتیم حاتم از بیماری قلبی پدرش( حیات علی) می گوید .وی از انجام عمل باز قلب پدرش در چند سال گذشته می گوید هنوز با چهره ای بشاش با ما سخن می گوید و می گوید این تقدیر و سرنوشتی است که برای ما رقم خورده است.
,,
کمی جلوتربه صورت خسته و رنجور حاتم بیست و پنج ساله که چهره اش در اولین نگاه بیست سال بزرگتر نشان میدهد ما رابه تعجب واداشت.
,او از بیماری لاعلاج سرطان معده پدرش می گوید که با همه زحمتی که میکشیم هزینه چنین عمل هایی برای ما غیر قابل پرداخت می باشد.
,,
حال بعد از انجام چنین عمل هایی وبرداشت از معده پدرم بعد از دوسال، دو هفته پیش پدرم اشتهایش کور شد و توانایی خوردن یک لقمه غذا و حتی کم ترین آب را هم نداشت.
,,
بعد از مراجعه به پزشک و عکس برداری اولیه، پزشک بیماری مجدد پدرم را با نمونه برداری و انجام آزمایشات به ماگفت و دستور بستری شدن پدرم را برای انجام اقدامات حمایتی از وی داد و هم اکنون در بیمارستان امام سجاد یاسوج بستری می باشد.
,,
حاتم از خود می گوید که سال 87 ازدواج کرده والان دو دختر به نام های هستی (سه ساله) و یسنا (دو ساله) دارد. وی گفت که سال اول بدلیل کوچ کردن و هوای سرد و نامناسب، دختر سه ماهه اش سرما می خورد وقتی به پزشک مراجعه می کند عفونت ریه وی باخبر میشود و دختر کوچک وی به دلیل شرایط کوچ نشینی در نه ماهگی از دنیا می رود.
,.
,,
وی از بیماری تیروئید همسرش و کم کاری شدید تیروئیدش، می گوید زنی که متولد 69 می باشد اما شرایط زندگی و درد و سختی و مرگ اولین فرزندش در سن 18 سالگی چهره ای خسته و نا امید از او نشان می دهد. وقتی نگاه به گوشه آخر چادر انداختم پیرزن سال خورده ای را دیدم و درمورد وی سوال کردم و حاتم پسر بزرگ خانواده می گوید مادر بزرگم است.
,,
یعنی مادر حیات علی بیات مؤخر که اکنون یک بیمار سرطانی است. وقتی پرسیدم چرا مادربزرگت به جایی که ما را نگاه کند به سمت دیگری نگاه می کند، گفت: چشمان مادر بزرگم آب مروارید دارد وبدلیل شرایط مالی بد نتوانستیم چشمانش را عمل کنیم و اکنون به طور کامل نابینا شده است وی همچنین گفت مادربزرگم دو سال پیش از بلندی افتاد و رانش شکست، پلاتین در پایش گذاشتیم و بعد از دو سال باید تعویض شود و عفونت کرده باز هم بدلیل شرایط مالی توانایی عمل کردن وی را نداریم.
,,
وقتی به سراغ پسر دوم خانواده بهروز بیات مؤخررفتم وی گفت بدلیل شرایط جسمانی پدر مجبور شد چند ماهی عروسیش را جلوتر بندازد و الان حدود یک ماه هست که ازدواج کرده است ولی هنوز نتوانسته سند ازدواج خود را ثبت محضری کند و جانسوز تر از آن، حرف از نرفتن به کلاس های مشاوره قبل از ازدواج و انجام ندادن آزمایش خونِ قبل از عقد بدلیل نداشتن هزینه آن بود.
,,
این در حالی است که این خانواده از خود گله و گوسفند ندارند و چوپان گله افرادی دیگرند و حتی تحت پوشش هیچ سازمان حمایت کننده ای مثل کمیته امداد و سازمان بهزیستی و... نیستند.
,,
بعد از تهیه این گزارش رایزنیهایی انجام شده شاید بتوان این خانواده را با توجه به شرایط حاد مالی، تحت حمایت یکی از سازمان های حمایت کننده قرار دهیم.
,,
وضعیت این خانواده گوشه ای از وضعیت هزاران خانواده عشایر است که در این سرزمین زندگی مکنند.
,حال در پایان گزارش می خواهم از گره گشایی بگویم … گره گشایی؟
,,
گره … سایه اش کافیست تا روح زندگی را ناآرام کند.. گره می افتد و می شود سنگی در پیش پا، می افتد و می شود خاری در چشم، می افتد و می شود استخوانی در گلو…
,,
آن وقت تو می مانی و اشک چشمانت، تو می مانی و پاهای ناتوانت، تو می مانی و گلوی دردناکت … تو و یک دنیا فریاد، اما کجاست دست گیر و فریادرسی … و تویی و یک دنیا خواهش، دنیا دنیا امید و دنیا دنیا چشم انتظاری …
,,
امید به مهربان محبوبی که نیکی بنده ای از بندگانش را در گره زندگی تو جا داده است و حاجت تو را در دستان او. چشم انتظار بنده ای که چون معبودش گره گشایی را خوب آموخته است …
,,
و بالاخره می آید … اویی که خدا وعده اش را داده بود. وعده او و دستان معجزه گرش را. او و دستان گره گشایش می آید و گره می گشاید. او گره از کارم و من گره از لبهایم که لبخند را از یاد برده بود او گره از کارم و من گره از قلبم که مهربانی را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از پاهایم که رفتن را از یاد برده بود … او گره از کارم و من گره از دستانم که بخشندگی را از یاد برده بود …
,,
,
شماره کارت حاتم بیات مؤخر:
,6037694042109805
,شماره کارت بهروز بیات مؤخر:
,6273532140076396- بانک تجارت
,,
انتهای پیام/م.ن
,




































, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, 
, انتهای پیام/ر
]
ارسال دیدگاه