لحظات پرخاطره در گفت و گو با جانباز علی رضا محمودجانلو
ماهواره، پرخطرترین میدان جنگ نرم و ابزار قدرت دشمنان اسلام است
با پایان جنگ نظامی، میدان دیگری از سوی دشمنان انقلاب گشوده شد که جنگ در آن با شدت بیشتر از گذشته جریان دارد، که میدان فرهنگ و تغییر باور و نگرش جامعه بویژه قشر نوجوان و جوان است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از بلاغ، به مناسبت روز پاسدار و جانباز با رزمنده هشت سال دفاع مقدس و جانباز جنگ تحمیلی مصاحبه کردیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بلاغ, به مناسبت روز پاسدار و جانباز با رزمنده هشت سال دفاع مقدس و جانباز جنگ تحمیلی مصاحبه کردیم.,او می گوید جبهه های جنگ سرتاسر خاطره است و ذهن ما نقش بسته از این خاطره هاست اما چون در آن زمان کسی به فکر برگشت نبود به صورت جدی مکتوب نشد چون کسی فکرش را هم نمیکرد که سالم برگردد و همگی سراپا برای شهادت رفته بودیم. این جانباز هشت سال پس از جنگ نیز در مناطق مین گذاری شده جنوب به همراه همرزمانش مشغول پاکسازی مناطق مین گذاری شده بود.
, او می گوید جبهه های جنگ سرتاسر خاطره است و ذهن ما نقش بسته از این خاطره هاست اما چون در آن زمان کسی به فکر برگشت نبود به صورت جدی مکتوب نشد چون کسی فکرش را هم نمیکرد که سالم برگردد و همگی سراپا برای شهادت رفته بودیم. این جانباز هشت سال پس از جنگ نیز در مناطق مین گذاری شده جنوب به همراه همرزمانش مشغول پاکسازی مناطق مین گذاری شده بود.,علیرضا محمودجانلو در گفت و گو با ما میگوید: بعد از عملیات والفجر 8 بود که در سنگر خوابیده بودم وقتی که غلت زدم دستم به کمر همرزمم خورد و من احساس کردم دستم خیس شده است، شک کردم و دستم را بررسی کردم متوجه شدم همرزم من زخمی شده اما آخ نگفته است تا نکند موجب زحمت کسی شود.
, علیرضا محمودجانلو در گفت و گو با ما میگوید: بعد از عملیات والفجر 8 بود که در سنگر خوابیده بودم وقتی که غلت زدم دستم به کمر همرزمم خورد و من احساس کردم دستم خیس شده است، شک کردم و دستم را بررسی کردم متوجه شدم همرزم من زخمی شده اما آخ نگفته است تا نکند موجب زحمت کسی شود.,صحنه هایی که همگی درس گذشت و فداکاری بود یادم میآید پیکر نوجوانی را از خط مقدم به عقب آورده بودند، بچه های تعاون به دنبال پلاک گشتند و دنبال مدارک و کارت شناساییاش بودند وقتی چیزی پیدا نکردند که لباسش را باز کردند داخل نوشته بود اگر برای خداست بگذارید گمنام بمانم.
, صحنه هایی که همگی درس گذشت و فداکاری بود یادم میآید پیکر نوجوانی را از خط مقدم به عقب آورده بودند، بچه های تعاون به دنبال پلاک گشتند و دنبال مدارک و کارت شناساییاش بودند وقتی چیزی پیدا نکردند که لباسش را باز کردند داخل نوشته بود اگر برای خداست بگذارید گمنام بمانم.,در جای دیگر رزمنده جوانی از پرسنلی گردان مرخصی گرفت و در راه برگشت همشهریانش را دید و متوجه شد عملیات میخواهد انجام شود و برگشت و با عصبانیت به مسول پرسنلی گفت چرا با این که عملیات در پیش بود به من مرخصی دادی و در همان عملیات نیز شهید شد.
, در جای دیگر رزمنده جوانی از پرسنلی گردان مرخصی گرفت و در راه برگشت همشهریانش را دید و متوجه شد عملیات میخواهد انجام شود و برگشت و با عصبانیت به مسول پرسنلی گفت چرا با این که عملیات در پیش بود به من مرخصی دادی و در همان عملیات نیز شهید شد.,بعد از جنگ نیز راه شهادت بسته نشد، من بعد از جنگ نیز مشغول خنثی سازی مینهای مناطق جنگی بودم، صبحها نیم ساعت زودتر پای کار میرفتیم و بچهها این نیم ساعت را مشغول به خواندن زیارت عاشورا میشدند و تا زیارت عاشورا قرائت نمیشد، لباس پاسداری و پاکسازی را نمیپوشیدند. ما کارمان طوری بود که زیر نظر بازرسان انگلیسی و ژاپنی و مالزیایی کار میکردیم، زیرا در مناطق نفت خیز بودیم و پیمانکار آن منطقه آنها بودند ما باید ساعت7:30 سرکار حاضر میشدیم.
, بعد از جنگ نیز راه شهادت بسته نشد، من بعد از جنگ نیز مشغول خنثی سازی مینهای مناطق جنگی بودم، صبحها نیم ساعت زودتر پای کار میرفتیم و بچهها این نیم ساعت را مشغول به خواندن زیارت عاشورا میشدند و تا زیارت عاشورا قرائت نمیشد، لباس پاسداری و پاکسازی را نمیپوشیدند. ما کارمان طوری بود که زیر نظر بازرسان انگلیسی و ژاپنی و مالزیایی کار میکردیم، زیرا در مناطق نفت خیز بودیم و پیمانکار آن منطقه آنها بودند ما باید ساعت7:30 سرکار حاضر میشدیم.,بچه ها قبل از اذان صبح بلند میشدند و به طرف میادین مین حرکت میکردیم، محل استقرار ما سوسنگرد بود که تا هویزه حدود نیم ساعت راه بود و در بین راه نماز میخواندیم و زیارت عاشورا میخواندند و تا هوا تاریک نشده بود بچه ها کار میکردند.
, بچه ها قبل از اذان صبح بلند میشدند و به طرف میادین مین حرکت میکردیم، محل استقرار ما سوسنگرد بود که تا هویزه حدود نیم ساعت راه بود و در بین راه نماز می, , خواندیم و زیارت عاشورا میخواندند و تا هوا تاریک نشده بود بچه ها کار میکردند.,در جریان خنثیسازی مینها اتفاقات زیادی میافتاد، اما در این میان اتفاق متفاوتی رخ داد، قضیه این این بود که شب قبل از این حادثه همه بچهها با هم در اتاق نشسته بودیم، نماز مغرب را در مسجد خسروی خواندیم، دو نفر از بچهها به نامهای سید اسماعیل حسینی و شعبان یوسفی، که اهل گلستان بودند، بعد از نماز هر دو باهم گفتند حس عجیبی بعد از این نماز پیدا کردیم و ساکت شدند.
, در جریان خنثیسازی مینها اتفاقات زیادی میافتاد، اما در این میان اتفاق متفاوتی رخ داد، قضیه این این بود که شب قبل از این حادثه همه بچهها با هم در اتاق نشسته بودیم، نماز مغرب را در مسجد خسروی خواندیم، دو نفر از بچهها به نامهای سید اسماعیل حسینی و شعبان یوسفی، که اهل گلستان بودند، بعد از نماز هر دو باهم گفتند حس عجیبی بعد از این نماز پیدا کردیم و ساکت شدند.,بعد از نماز مقابله قرآن داشتیم به امام جماعت ما گفت کمی بازی کنید تا فضا شاداب شود و بچهها کسل نشوند، چون همیشه اوقات در میدان مین سخت و جدی مشغول کار بودند.
, بعد از نماز مقابله قرآن داشتیم به امام جماعت ما گفت کمی بازی کنید تا فضا شاداب شود و بچهها کسل نشوند، چون همیشه اوقات در میدان مین سخت و جدی مشغول کار بودند.,من هم بازی مرسوم جشنهای گلوگاه که شلاق بازی نام دارد را پیشنهاد دادم و بازی را شروع کردیم، من با چفیه شلاق درست کردم و استاد بازی خودم شدم، یکی از دوستان هم فراش یا وزیر شلاق را انتخاب کردیم و نوبتی شلاق خوریدم و این دو نفر گفتند با ما کاری نداشته باشید، ما امشب مهمان شما هستیم. ما آن شب نفهمیدیم که آنها چه گفتند اما فردا پای کار که بودیم صدای انفجار مهیبی به گوش ما رسید، بچههای توانیر در حال عبور از منطقه بودند که خبر شهادت این دوستان را به ما دادند، چند مین ضد تانک و ضد نفر در چاله انفجار، منفجر شده بود و پیکری از این دو عزیز باقی نگذاشته بود.
, من هم بازی مرسوم جشنهای گلوگاه که شلاق بازی نام دارد را پیشنهاد دادم و بازی را شروع کردیم، من با چفیه شلاق درست کردم و استاد بازی خودم شدم، یکی از دوستان هم فراش یا وزیر شلاق را انتخاب کردیم و نوبتی شلاق خوریدم و این دو نفر گفتند با ما کاری نداشته باشید، ما امشب مهمان شما هستیم. ما آن شب نفهمیدیم که آنها چه گفتند اما فردا پای کار که بودیم صدای انفجار مهیبی به گوش ما رسید، بچههای توانیر در حال عبور از منطقه بودند که خبر شهادت این دوستان را به ما دادند، چند مین ضد تانک و ضد نفر در چاله انفجار، منفجر شده بود و پیکری از این دو عزیز باقی نگذاشته بود.,راه جانبازی هنوز بسته نشده است و یکی دیگر از اتفاقات جالب این بود که یکی از دوستانم به نام قاسم تیموری در سال 81 در حین کار روی مین رفت و سال بعد در همان تاریخ و همان مکان و همان روز همان پایش روی مین رفت که بار اول پایش از مچ قطع شده بود و سال بعد کل پایش را از دست داد.
, راه جانبازی هنوز بسته نشده است و یکی دیگر از اتفاقات جالب این بود که یکی از دوستانم به نام قاسم تیموری در سال 81 در حین کار روی مین رفت و سال بعد در همان تاریخ و همان مکان و همان روز همان پایش روی مین رفت که بار اول پایش از مچ قطع شده بود و سال بعد کل پایش را از دست داد.,به بقیه و مردم چه توصیهای دارید؟
, به بقیه و مردم چه توصیهای دارید؟, به بقیه و مردم چه توصیهای دارید؟,من کسی نیستم که مردم را توصیه کنم. حضور پرشور مردم در صحنههای انقلاب الگوی من است، جوانان عزیز قدر خودشان را بداند اینقدر درگیر فضای مجازی نشوند و مخصوصا مراقب باشند شبکههای ماهوارهای آنها را گمراه نکند و خیالشان راحت باشد که آمریکا حاضر نیست حتی هزار تومانی برای سعادت و بهروزی جوانان ایرانی خرج کند. ماهواره از ابزار جنگ نرم دشمن است هوشیار باشند و غافل نشوند. زیرا ماهواره تماما آسیب است، فضای مجازی و اینترنت را میشود به نوعی مدیریت کرد و از مطالب مفیدش بهره برد اما ماهواره ابزار بسیار بدی است.
, من کسی نیستم که مردم را توصیه کنم. حضور پرشور مردم در صحنههای انقلاب الگوی من است، جوانان عزیز قدر خودشان را بداند اینقدر درگیر فضای مجازی نشوند و مخصوصا مراقب باشند شبکههای ماهوارهای آنها را گمراه نکند و خیالشان راحت باشد که آمریکا حاضر نیست حتی هزار تومانی برای سعادت و بهروزی جوانان ایرانی خرج کند. ماهواره از ابزار جنگ نرم دشمن است هوشیار باشند و غافل نشوند. زیرا ماهواره تماما آسیب است، فضای مجازی و اینترنت را میشود به نوعی مدیریت کرد و از مطالب مفیدش بهره برد اما ماهواره ابزار بسیار بدی است.,وقتی واژه جانباز را میشنوید چه حسی به شما دست میدهد؟
, وقتی واژه جانباز را میشنوید چه حسی به شما دست میدهد؟, وقتی واژه جانباز را میشنوید چه حسی به شما دست میدهد؟,من وقتی واژه جانباز را میشنوم یاد جانبازی حضرت ابوالفضل عباس(ع) میافتم، هیچ جانبازی مانند ابوالفضل عباس(ع) جانبازی نکرد، زیرا ابوالفضل نتوانست برگردد ، رزمندگان ما وقتی زخمی میشدند همرزمانشان آنها را به عقب برگرداندند اما حضرت ابوالفضل رفت و نتوانست برگردد.
, من وقتی واژه جانباز را میشنوم یاد جانبازی حضرت ابوالفضل عباس(ع) میافتم، هیچ جانبازی مانند ابوالفضل عباس(ع) جانبازی نکرد، زیرا ابوالفضل نتوانست برگردد ، رزمندگان ما وقتی زخمی میشدند همرزمانشان آنها را به عقب برگرداندند اما حضرت ابوالفضل رفت و نتوانست برگردد.,انتهای پیام/گ
, انتهای پیام/گ]
ارسال دیدگاه